5 امتیاز
2 نفر

گرشاسپ نامه (اسدی توسی)

نوع اثر : کتاب

ارائه دهنده : ganjoor.ir

مجموعه اثر : -

خلاصه اثر

ابونصر علی بن احمد اسدی توسی شاعر ایرانی قرن پنجم هجری و سرایندهٔ اثر حماسی گرشاسپ نامه است. وی به نقل مجمع الفصحاء در سال ۴۶۵ هجری درگذشت. آرامگاه وی در تبریز است. اسدی نظم گرشاسپ نامه را در سال ۴۵۸ هجری قمری به پایان رساند. گرشاسپنامه در میان آثاری که به پیروی از شاهنامهٔ فردوسی نوشته شده اند، یکی از متنهای بسیار موفق به شمار می رود..اسدی توسی از چند جهت دیگر هم در تاریخ ادبیات ایران دارای اهمیت است: کهن ترین دستنویس فارسی که تاکنون به دست آمده (الابنیه عن حقائق الادویه) به خط اسدی توسی است. افزون بر این وی نخستین واژه نامهٔ پارسی را (بنا بر آنچه تا امروز به دست ما رسیده است) به نام لغت فرس تدوین نموده است...

متنی

رایگان

حجم : 2.6 مگا بایت

تعداد صفحات نسخه دیجیتال : 1080

موضوعات

فهرست


درباره صاحب اثر
آغاز: سپاس از خدا ایزد رهنمای
در نعت نبی علیه السلام: ثنا باد بر جان پیغمبرش
در ستایش دین گوید: دل از دین نشاید که ویران بود
در نکوهیدن جهان گوید: جهان ای شگفتی به مردم نکوست
در صفت آسمان گوید: چو دریاست این گنبد نیگون
در صفت طبایع چهارگانه گوید: گهر های گیتی به کار اندرند
در ستایش مردم گوید: کنون زین پس از مردم آرم سخن
در صفت جان و تن گوید: چنین دان که جان برترین گوهر است
در سبب گفتن قصه گوید: یکی کار جستم همی ارجمند
در ستایش شاه بودلف گوید: کنون ز ابر دریای معنی گهر
در مردانگی گرشاسب گوید: ز کردار گرشاسب اندر جهان
آغاز داستان: سراینده دهقان موبد نژاد
تزویج دختر شاه زابل با جمشید: بدین کار ما گفت یزدان گوا
ملامت کردن پدر دختر خویش را: چنان تند و خودکام گشتی که هیچ
در مولود پسر جمشید گوید: چو گلرخ به پایان نُه بُرد ماه
پادشاهی شیدسب و جنگ کابل: بر اورنگ بنشست شیدسب شاد
در مولود پهلوان گرشاسب گوید: چو بختش به هر کار منشور داد
آمدن ضحاک به مهمانی اثرط و دیدن گرشاسب را: همان سال ضحاک کشورستان
هنرها نمودن گرشاسب پیش ضحاک: تبیره زنان لشکر آراسته
ترسانیدن گرشاسب از جادوی: بفرمود تا از شگفتی بسی
رزم پهلوان گرشاسب با اژدها و کشتن اژدها: زدش بر گلو کام و مغزش بدوخت
خبر فرستادن کرشاسب پیش پدر: فرسته برون کرد گردی گزین
حدیث بهو که با مهراج عاصی شد و خبر یافتن ضحاک: از آن پس چو ضحاک شد باز جای
نامه ضحاک به اثرط و خواندن پهلوان گرشاسب را: بر آشفت و فرمود تابر حریر
پند دادن اثرط گرشاسب را: بدو گفت کز بدگمان برگسل
رفتن گرشاسب به نزد ضحاک: سپهبد چو پندش سراسر شنود
جنگ گرشاسب با ببر ژیان: خور از کُه چو بفراخت زرین کلاه
نامه فرستادن گرشاسب به نزد بهو: دبیر از قلم ابر انقاس کرد
جنگ اول گرشاسب با لشکر بهو: بدو گفت مهراج کآی سرفراز
جنگ دوم گرشاسب با سالاران بهو: سپهبد چو دید آن خروش سپاه
پیغام بهو به نزدیک گرشاسب: چو زی خوابگه شد یل نامدار
پاسخ گرشاسب به نزد بهو: سپهبد ز خشم دل آشفت و گفت
رزم سوم گرشاسب با خسرو هندوان: ز شبدیز چون شب بیفتاد پست
رزم چهارم گرشاسب با هندوان: چو ز ایوان مینای پیروزه هور
قصه زنگی با پهلوان گرشاسب: بُدش زنگیی همچو دیو سیاه
پاسخ دادن بهو مهراج را: بهو گفت با بسته دشمن به پیش
رفتن گرشاسب به زمین سرندیب: دگر روز مهراج گردنفراز
خبر یافتن پسر بهو از کار پدر: وز آنسو چو پور بهو رفت پیش
برگشتن پسر بهو به زنگبار: ز صد مرد پنجه گرفته شدند
رفتن مهراج با گرشاسب: یکی ماه از آن پس به شادی و کام
دیدن گرشاسب برهمن را: بر آن کُه برهمن یکی پیرمرد
دیگر پرسش گرشاسب از برهمن: دگر رهش پرسید گرد دلیر
دیگر پرسش گرشاسب از سرشت جهان: بپرسید بازش هنرمند مرد
نکوهش مذهب دهریان: دگر نیز دان کز گروهان دهر
در مذهب فلاسفه گوید: جدا فیلسوفند دیگر گروه
پرسش های دیگر از برهمن: بپرسید باز از بر کوهسار
پرسش های دیگر و پاسخ برهمن: ز هر دانشی چیست بهتر نخست
گشتن گرشاسب با مهراج گرد هند: یکی مرد ملاح بُد راهبر
صفت جزیره دیگر: جزیری بُد آن نیز با رنگ و بوی
آمدن گرشاسب به جزیره هرنج: جزیری پر از بیشها بود و غیش
دیگر جزیره که آن رامنی خوانند: که آن جای را رامنی نام بود
شگفتی جزیره هر دو زور و خوشی هوا و زمین: همه کوهش از رنگ گل ناپدید
شگفتی دیگر جزیره: به دیگر جزیری فکندند رخت
شگفتی دیگر جزیره: دو هفته خوش و شاد بگذاشتند
صفت جزیره اسکونه: وز آن جا به کوهی نهادند روی
به کشتی نشستن: چو سه روز بگذشت و شد راست باد
شگفتی دیگر جزیره که کرگدن داشت: از آن کوه ملاح بگذشت خواست
آمدن گرشاسب به جزیره هدکیر: به دیگر جزیری رسیدند زود
صفت جریزه دیو مردمان: رسیدند نزدیک کوهی بلند
جنگ گرشاسب با اژدها و شگفتی ماهی وال: برفتند و آمد جزیری پدید
شگفتی جزیره ای که استرنگ داشت: سَرِ هفته ز آن جا گرفتند راه
شگفتی جزیره ای که مردم سربینی بریده داشت: چو ده روز رفتند ره کمّ و بیش
شگفتی جزیره درخت واق واق: سه هفته چو راندند از آن پس به کام
شگفتی جزیره قالون و جنگ گرشاسب با سگسار: جزیری که مرزش نبد نیم پی
دیدن گرشاسب دخمه سیامک را: ز ملاّح گرشاسب پرسید و گفت
شگفتی جزیرۀ بند آب: چــــو رفـــتـــنـــد یـــک مـــاه دیــگر به ...
شگفتی جزیرۀ تاملی: ســـوی تـــامـــلی شـــاد خـــوار آمـــدنـــد
شگفتی جزیرۀ رونده: کُـــهـــی بــُد هــمــان جــا بــه دریــا کــ...
بیرون شدن گرشاسب: پـــس آن گـــه ز دریــا بــه هـــامـــون شـــ...
صفت بت معلق در هوا: هـــم از ره دگـــر شـــهــری آمـــد بـــه پـ...
درختی که هفت گونه بارش بود: بـــه شــهـــری رســـیـــدنــد خـــرّم دگــر
شگفتی دیگر بتخانه ها: دگـــر جـــای خـــارا یـــکـــی کـــوه دیـــد
صفت حلالزاده و حرامزاده و دیگر شگفتی ها: کُـــهـــی دیـــد دیـــگـــر ز ســـنـــگ ســی...
بازگشت گرشاسب و صفت خواسته: چــنــیـــن تــا بــقــنــوجــشـــن آورد شــاد
بازگشت گرشاسب از هند به ایران: سپهدار از آن پـــــس برآراست کار
داستان شاه روم و دخترش: به روم اندرون بُـــــد شهی نامجوی
در صفت سفر: پدر گفت اگرت ازشدن چـاره نیست
رفتن گرشاسب به شام: سمند سرافـــــــــــــراز را کرد زین
آمدن دختر قیصر به دیدار گرشاسب: سوی باغ با دایه ناگه ز در
رفتن گرشاسب به درگاه شاه روم و کمان کشیدن: چو بنهاد گردون ز یاقوت زرد
وصف بیابان و رزم گر شاسب با زنگی: بیابانی آمدش ناگاه پیش
ساختن شهر زرنج: چو بگذشت ازین کار ماهی فره
جنگ نوشیار با انبارسی: به جنگ آن دو سالار پیش از دو شاه
جنگ شاه کابل با زابلیان وشکسته شدن اثرط: چوباز سپیده بزد پرّ باز
نامه ی اثرط به گرشاسب: یکی نامه نزدیک گرشاسب زود
جنگ اثرط با شاه کابل: وز آن سوچو از شهر داور سپاه
رسیدن گرشاسب به یاری اثرط و شبیخون او: پس که چو خور ساز رفتن گرفت
آمدن گرشاسب به بتخانه ی سوبهار: چو آمد به بتخانه ی سو بهار
نشستن گرشاسب بر تخت کابل: به ایوان کابل شه آورد روی
پند دادن اثرط گرشاسب را: به هنگام رفتن چو ره را بساخت
رفتن گرشاسب به ساختن سیستان و اتمام آن: سپهبد گرفت از پدر پند یاد
آمدن ضحاک به دیدن گرشاسب و صفت نخچیرگاه: چو بر سیستان پهلوان گشت شاه
رفتن گرشاسب به جنگ شاه لاقطه و دیدن شگفتی ها: چو شد بر جزیره یکی بیشه دید
رزم گرشاسب با منهراس: گرفتند از آنجای راهِ دراز
رسیدن گرشاسب به جزیره قاقره: وز آنجای با لشکرش یکسره
آگاهی شاه قیروان از رسیدن گرشاسب: وز آن جا سپه برد زی قیروان
جنگ در شب ماهتاب: شبی بد ز مهتاب چون روز پاک
نامه گرشاسب به شاه قیروان: وز آن سو جهان پهلوان با سپاه
برون آوردن شاه قیروان لشگر به جنگ: چو بر تیره شعر شب دیر باز
بازگشتن گرشاسب و دیدن شگفتی‌ها: پر از نخل خرما یکی بیشه دید
رسیدن گرشاسب به قرطبه: سوی قرطبه رفت از آن جای شاد
دیدن گرشاسب بر همن رومی را و پرسیدن ازو: سپهدار از آنجا بشد با گروه
پرسش دیگر از جان: سپهدارگفتنش سر سرکشان
پرسشی دیگر از برهمن: دل پهلوان گشت ازاو شاد و گفت
رسیدن گرشاسب به میل سنگ: رسید از پس هفته ای شاد و کش
پذیره شدن شاه روم گرشاسب را: سه منزل پذیره شدش با سپاه
بازگشت گرشاسب به ایران: پذیره فرستاد بر چند میل
سپری شدن روزگار اثرط: همان روزگار اثرط سرفراز
پادشاهی فریدون و نامه فرستادن گرشاسب: زدی دست و اندر تک باد پای
رفتن گرشاسب با نریمان به توران: به فرخ ترین فــــــــــال گیتی فروز
صفت رود: و ز آن جای با بزم و شـادی و رود
نامه گرشاسب به خاقان: چـــــــــــو در کشورش پهلوان سپاه
قصه خاقان با برادرزاده: برادر بد آن شاه را ســـــــــــروری
جنگ نریمان با تکین‌تاش: نریمان بیآمد هـــــــــــــم اندر زمان
رفتن گرشاسب به جنگ فغفور و دیدن شگفتی‌ها: سپهدار چون هفته‌ای سور کرد
پند دادن گرشاسب نریمان را: بدو گفت پیش از شدن هوش دار
رفتن نریمان به توران و دیدن شگفتی‌ها: چو شد هفته‌ای شهری آمدش پیش
نامه گرشاسب به فغفور چین: و زآن سو همان روز کاو رفته بود
جنگ نریمان با پسر فغفور چین: نریمان سپاه از ره آورد بود
آگه شدن فغفور از کشتن پسر: وز آن روی چون گشت خاقان تباه
داستان قباد: گوی بُد هنرمند نامش قباد
رفتن نریمان به شهر فغنشور: نریمان از آن پس چو یک مه نشست
خبر یافتن فغفور از کشتن جرماس و قلا: وز آن روی جرماس و جنگی قلا
رزم گرشاسب با سالار فغفور: چو زد روز بر تیره شب دزدوار
جادویی کردن ترکان بر ایرانیان: چنین بود یک هفته پیوسته جنگ
داستان دهقان توانگر: دهی دید در راه در دشت و راغ
آمدن فغفور به جنگ نریمان: سوی لشکرش پهلوان رفت باز
رسیدن گرشاسب به نزد نریمان و گرفتاری فغفور: از آن پس نریمان چو شد چیره دست
نامه گرشاسب به نزد فریدون: سپهبد گزید این همه چار ماه
خبر یافتن فریدون از آمدن نریمان: ازین مژده چون آگهی یافت شاه
پاسخ نامه گرشاسب از فریدون: نبشت آن گهی پاسخش باز و گفت
خواهش نریمان از شاه افریدون و زن خواستن او ص ۳۷۵: وز آن سو نریمان چو یک مه ببود
زادن سام نریمان: پسر زاد ماهی که از چرخ مهر
داستان قباد کاوه: چو شد پهلوان بسته ره را کمر
داستان گرشاسب با شاه طنجه: کنون از شه طنجه و پهلوان
رزم دیگر گرشاسب با شاه طنجه: سپیده چو شب را به بر درگرفت
جنگ دیگر گرشاسب با شاه طنجه: چو شاه حبش سوی خاور گریخت
گردیدن گرشاسب و عجایب دیدن: سپهبد چو از طنجه برگاشت باز
باز گشت گرشاسب به ایران ص۳۹۸: به ایران سوی شاه با فرّهی
سپری شدن روزگار گرشاسب: از آن پس جهان پهلوان گاه چند
پند دادن گرشاسب نریمان را: برفتند گریان و گرشاسب باز
وفات گرشاسب و مویه بر او: از آن پس چو روز دهم بود خواست
خبر یافتن فریدون از مرگ گرشاسب: چو نزد فریدون ز سوگ و ز غم
در خاتمت کتاب: شد این داستان بزرگ اسپری

محصولات مشابه