نظر شما چیست؟
سملر احساس کرد که از درون فرو می ریزد. قلبش ریخت. همچون یقینی مثل ایمان، مثل قانون طبیعت و افتادن سنگ و به هوا برخاستن بخار، می دانست که آن سارق برای رفتن به جایی، دیدن زنی یا رفتن به خانه سوار اتوبوس نشده است.

هرچند این طور وانمود می کرد. اگر چنین بود قطعا سوار تاکسی می شد. از پس هزینه اش بر می آمد. آقای سلمر که بلندترین مرد اتوبوس بود، البته به جز سارق، حالا داشت به پایین و به شانه های او نگاه می کرد و متوجه شد یک نفر را روی صندلی بزرگ عقب اتوبوس گیر انداخته است.

بدن تنومندش طوری روی طعمه خم شده بود که شانه های عریضش قربانی را از چشم دیگران مخفی نگه می داشت. فقط سملر به خاطر قد بلندش می توانست او را ببیند. هیچ وقت به خاطر قدبلند و نوع دیدش چیزی نصیبش نشده بود که شکرگزار باشد...
صفحات کتاب :
360
کنگره :
‏‫PS۳۵۰۵‭‬ ‭/ل۹‏‫‭س۹ ۱۳۹۶
دیویی :
813/52
کتابشناسی ملی :
۴۸۴۱۴۲۲
شابک :
‏‫‭9786003262867
سال نشر :
1399

کتاب های مشابه سیاره آقای سملر