× حساب کاربری تاریخچه سفارشات شارژ حساب افزایش اعتبار حساب با کارت شارژ کتابخانه من تراکنش های مالی کارت خرید خروج از حساب کاربری
0 امتیاز
0 نفر

راهی برای رفتن

نوع اثر : کتاب

ناشر : سوره مهر

نویسنده :

قیمت نسخه چاپی : 24,000 تومان

تعداد صفحات نسخه چاپی : 378

رده بندی کنگره : DSR۱۶۲۹ ‭/خ۹۴۳۵آ۳ ۱۳۹۶

رده بندی دیویی : ۹۵۵/۰۸۴۳۰۹۲

شماره کتابشناسی ملی : 4906550

شابک : 978-600-03-1718-8‬‬

سال نشر : 1396

خرید نسخه چاپی : bookroom.ir

خرید نسخه چاپی کتاب از سوره مهر : لینک

دریافت این اثر

کتاب الکترونیکی 12,000 تومان

خرید نسخه چاپی

خلاصه اثر

«راهی برای رفتن» قصه بتول خورشاهی پرستاری است که با طاغوت مبارزه می کند و بعد از شهادت برادرش راهی جبهه های نبرد می شود. این پرستار که در نقش امدادگر به منطقه جنگی می رود اعتقاد داشته نباید راه برادرش را زمین بگذارد و با همین نیت هم در عملیات خیبر در جزیره مجنون شرکت می کند. بعد از عملیات، در سال ۱۳۶۶ به حج مشرف می شود و در برائت از مشرکین توسط آل سعود اسیر می شود. او به صورت معجزه آسایی فرار می کند.

گزیده کتاب:
ناگهان شیء سنگین و سختی بر سرم کوبیده شد. چشمانم سیاهی رفت و با همان حال گیج، دوباره لنگان لنگان پا به فرار گذاشتم. تشنگی زبانم را چون چوب خشکیده ای تلخ کرده بود. دست بر قمقمه ای که همراهم بود گذاشتم. قمقمه شکسته و در پهلوی راستم فرو رفته بود. دست بر پهلویم گذاشتم و به سختی پیش رفتم.

دو مرد، که نمی دانستم ایرانی اند یا خارجی و قمقمه آب از کجا آورده اند، تا خواستند به سر و صورتشان آبی بزنند، با عجله دستانم را جلو بردم و مشتی آب به صورتم زدم. اما نتوانستم آبی بنوشم. دوباره شروع به دویدن کردم. حین فرار همراه جمعیت به خرابه ای رسیده و داخل ساختمان نیمه ساخته ای شدیم. اتاقی بود که چهارچوب پنجره اش شیشه نداشت. با سر و پای برهنه، چند نفری به دنبال هم رفتیم داخل اتاق.

روحانی بلند قدی که جلوی جمعیت حرکت می کرد ناگهان در جا ایستاد. من، که لاغر بودم، پشت سر روحانی ایستادم. شرطه ای که از مقابل به ما نگاه می کرد مرا پشت سر او نمی دید. شرطه کوتاه قد بود و سیاه چهره و کلاه قرمزی بر سر داشت. با دیدن ما به عربی فحش های رکیک می داد. صدایش را که بلند کرد، بقیه شرطه ها هم از در دیگر به اتاق ریختند.

خانمی تقریباً هیکلی نیز همراه ما بود که پشت سر من ایستاده بود و نیروهای آل سعود می توانستند به راحتی او را ببینند. شرطه ها با اسلحه به سوی ما نشانه گرفتند. تا خواستیم بازگردیم، به سمت ما شلیک کردند. گلوله ای به خانم همراه ما اصابت کرد. گلوله هایشان طوری بود که وقتی به بدن کسی می خورد، داخل بدن منفجر می شد؛ مثل گلوله های معمولی نبود. گلوله درون بدن زن منفجر و شکمش دریده شد. روده هایش بیرون ریخت! تمام تنم از خون زن خیس شد. آمدیم فرار کنیم که پای برهنه ام میان روده های گرم و پر از خون زن بیچاره گیر کرد.

لنگان لنگان با همان روده ها کشان کشان می گریختم. روده ها به پایم گیر کرده بود و فرصت نداشتم آن را از پایم رها کنم. از این رو، نمی توانستم به راحتی بدوم. فقط یادم هست که در نیمه باز خانه ای توجهم را جلب کرد. به سمت در رفتم. خواستم خودم را داخل خانه بیندازم، دستی مرا عقب کشید و از داخل چهارچوب در بیرونم انداخت! سر برگرداندم، یکی از ایرانیان مُحرم بود که مدام فریاد می زد: «داخل هیچ خانه ای نرین... داخل هیچ خانه ای نرین.» تازه فهمیدم آل سعود پنجره خانه ها و درهای حیاط ها را باز گذاشته بود تا حین فرار به منازل پناه ببریم و همان جا ماجرای زندگی مان تمام شود.

کتاب الکترونیکی

12,000 تومان

حجم : 13.2 مگا بایت

تعداد صفحات نسخه دیجیتال : 380

توجه: این کتاب فقط در تلفن های همراه هوشمند و تلبت های مجهز به سیستم عامل اندروید و از طریق نرم افزارهای پخش کننده فراکتاب قابل مطالعه می باشد.

موضوعات

فهرست

مقدمه حوزه هنری خراسان رضوی
پیشگفتار
سخن نویسنده
فصل اول: دردانه پدر
فصل دوم: محله ما
فصل سوم: شبی که قرآن را فراگرفتم
فصل چهارم: ماجرای افتادن در حوض
فصل پنجم: میهمانی خدا
فصل ششم: بازیهای کودکانه
فصل هفتم: کسی که جانشین پدر شد
فصل هشتم: وقتی آقاجان ما را تنها گذاشت
فصل نهم: معلم دهساله
فصل دهم: محله رضوان
فصل یازدهم: بازدیدهای شاهنشاهی
فصل دوازدهم: گنبدکاووس
فصل سیزدهم: بیمارستان دکتر غلامعلی بسکی
فصل چهاردهم: به امام رضا)ع( پناه بردم (
فصل پانزدهم: شیرخوارگاه
فصل شانزدهم: دبیرستان ارض اقدس
فصل هفدهم: باشگاه افسران
فصل هجدهم: عشق به پرستاری
فصل نوزدهم: نامهای به شاه خائن
فصل بیستم: آن روز شبیه هیچ روزی نبود
فصل بیست و یکم: آن سالهای خفقان
فصل بیست و دوم: پذیرایی در جشن
فصل بیست و سوم: بیمار فراری
فصل بیست و چهارم: ای شاه، حیا کن
فصل بیست و پنجم: تنپوشی برای خودنمایی
فصل بیست و ششم: یا امتحان یا اعتصاب
فصل بیست و هفتم: بورسیه تحصیلی
فصل بیست و هشتم: برادر ارتشی
فصل بیست و نهم: اولین عکس یادگاری
فصل سیام: صدای انقلاب
فصل سی و یکم: بهارِ خزانزده
فصل سی و دوم: راه نگهبانِ در بهشت
فصل سی و سوم: کربلای خیبر
فصل سی و چهارم: وقتی شیمیایی شدم
فصل سی و پنجم: دعای توسل
فصل سی و ششم: لبیک به ندای حق
فصل سی و هفتم: برائت از مشرکین
فصل سی و هشتم: اسارت
فصل سی و نهم: منا و عرفات
فصل چهلم: این روزهای زندگی
فصل چهل و یکم: تصاویری که ماندگار شدند

محصولات مشابه

بیشتر