× public_lbl_my_posts آثار من shop_lbl_channels public_lbl_profile_dropdown_edit خروج از حساب کاربری
5 امتیاز
1 نفر

خلاصه اثر

کتاب صوتی سه پرسش، داستان کوتاهی از لئو تولستوی، نویسنده برجسته روس و خالق رمان جاودان «جنگ و صلح» است، روایت روزگاران دوری ست که چندین پرسش ذهن پادشاهی را به خود مشغول کرده بود.

پادشاه اگر می دانست چه وقت برای شروع کاری مناسب است، به چه کسی باید بیشتر توجه کند و از چه کسانی باید دوری گزیند و از همه مهم تر اینکه انجام دادن چه کارهایی در اولویت قرار دارند، بدون شک هرگز در انجام مسئولیت هایش دچار اشتباه نمی شد. پادشاه پاداشی در نظر گرفت برای هر کس که بتواند به او بیاموزد که بهترین زمان برای انجام هر کاری چیست، به چه کسی باید توجه کند و انجام دادن چه کاری از همه کارها مهم تر است.

عالمانی نزد وی آمدند و هر کدام پاسخ های متفاوتی به ان پرسش ها دادند. در پاسخ به سوال اول عده ای گفتند یک شخص برای دانستن بهترین زمان برای انجام کار باید ابتدا برنامه ای برای روزها، ماه ها و سال هایش داشته باشد که دقیقاً طبق آن برنامه پیش برود. تنها در آن صورت است که می تواند هر کاری را در زمان مناسب انجام دهد. بقیه اعتراض کردند که این عملی ناممکن است که شخص انجام هر کاری را از پیش تصمیم گیری کند.

اما درست این است که به کارهای بیهوده نپردازد و هر کاری که پیش آمد ضروری ترین کار را در لحظه انجام دهد. اما عده ای دیگر گفتند البته هر شخص باید به اتفاقات پیرامونش آگاه باشد ولی در عین حال مشاوران خردمندی نیز داشته باشد تا به وی در انجام کارها در زمان مناسب کمک کنند. این داستان مضمونی اخلاقی دارد و درباره کارهای نیک و بد انسان و بازتاب آن ها است.

لئو تولستوی (Leo Tolstoy) نویسنده روسی که به عنوان یکی از بزرگترین نویسندگان تاریخ شناخته شده است به خاطر نوشتن کتاب های واقع گرایانه خود «جنگ و صلح» و «آناکارنینا» در اواسط تا اواخر قرن 19 شهرت جهانی به دست آورد. اما زندگی بسیار ساده ای داشت.

در بخشی از کتاب صوتی سه پرسش (The Three Questions) می شنویم:

پادشاه برگشت و مردی را دید با ریش های بلند که از سمت بیشه می دوید. مرد دستش روی شکمش بود در حالی که خون از زیر دستانش بیرون می ریخت. وقتی به پادشاه رسید در حالی که ناله می کرد بیهوش شد و به زمین افتاد. پادشاه و مرد عزلت نشین لباس های مرد را از تنش خارج کردند. جراحت بزرگی در شکمش بود. پادشاه تا جایی که می شد زخم را شست و آن را با دستمالش و حوله ای که مرد عزلت نشین به او داده بود بست.

اما خون بند نمی آمد؛ پادشاه چندین بار دستمال خونین را عوض کرد، شست و دوباره زخم را بست. وقتی خون ریزی قطع شد، مرد آرام شد و چیزی برای نوشیدن خواست. پادشاه برایش آب آورد. کم کم خورشید غروب کرد و هوا سرد شد. پس پادشاه با کمک مرد عزلت نشین مرد زخمی را به داخل کلبه بردند و روی تخت گذاشتند. مرد روی تخت خوابید چشمانش را بست و آرام گرفت. پادشاه اما از راه رفتن زیاد و رسیدگی به آن مرد به قدری خسته شده بود که همان جا در آستانه در به زمین افتاد و در جا به خواب رفت. خوابی عمیق در آن شب کوتاه تابستانی. وقتی صبح از خواب بیدار شد، طول کشید تا به یاد آورد کجاست و آن مرد ژولیده غریبه ای که روی تخت دراز کشیده و با چشمان براقش به او زل زده است کیست؟

کتاب صوتی

رایگان

حجم : 15.3 مگا بایت

مدت زمان : 15 دقیقه

تعداد صفحات نسخه دیجیتال : 1

کاربر گرامی، برای مطالعه این کتاب ابتدا می بایست نرم افزار کتابخوان فراکتاب را دانلود و نصب نمایید.جهت دریافت بر روی لینک زیر کلیک کنید.
دریافت نسخه اندروید