کتاب حاج قاسمی که من می شناسم

روایت رفاقت چهل ساله

5 از 8 نظر

کتاب چاپی حاج قاسمی که من می شناسم

صفحات کتاب : 168

معرفی کتاب حاج قاسمی که من می شناسم


روایتگر کتاب حاج قاسمی که من می شناسم حجت‌الاسلام و المسلمین علی شیرازی، نماینده ولی فقیه در نیروی قدس سپاه، است. خاطرات از دوران جنگ و حضور به‌ عنوان یکی از نیروهای سردار شهید حاج قاسم سلیمانی آغاز می‌شود. آشنایی که از سال 61 طی عملیات فتح‌المبین آغاز می شود. پس از آن به مدت سه سال مسئولیت تبلیغات لشکر ثارالله توسط سردار سلیمانی به ایشان محول می شود.

خاطرات کتاب حاج قاسمی که من می‌شناسم از 12 فصل تشکیل شده است. خاطرات این کتاب از زمان جنگ آغاز شده است و تا فعالیت‌های من در کنار شهید سلیمانی در نیروی قدس ادامه می‌یابد. در این اثر فراز و فرودهای مختلف از زندگی شهید سلیمانی از نگاه راوی نقل و ثبت شده است. سخت‌ترین بخش برای روایت این خاطرات نیز لحظه‌ای است که خبر شهادت شهید سپهبد قاسم سلیمانی را شنیدم.

حجت‌الاسلام و‌المسلمین علی شیرازی در «حاج قاسمی که من می‌شناسم» خاطرات نزدیک به چهل سال رفاقت با شهید حاج‌قاسم سلیمانی را بازگو کرده است.

یکی از خاطرات حجت السلام علی شیرازی


آن روز که آقا نشان ذوالفقار را به سینه‌ی سردار سلیمانی زدند، یکی از بهترین روزهای زندگی ام بود. نه من، همه‌ی رفقایش از این اتفاق خوشحال بودند؛ جز او که راضی نبود بین او و بقیه‌ی فرماندهان تمایزی داشته باشد. ابتدا زیر بار نمی‌رفت. وقتی اصرار شد، شرط کرد که خبری نشود.

پس از آنکه نشان را گرفت، به او گفتم «این مدال، مربوط به شما نیست؛ متعلق به جبهه‌ی مقاومت است! .» برای همین، با هماهنگی رئیس ستاد کل نیروهای مسلح، پیام تبریکی به سردار سلیمانی دادم. پیام که منتشر شد، همه خبردار شدند سردار سلیمانی، نشان ذوالفقار، بالاترین مدال جمهوری اسلامی، را گرفته است. هدف من از اول این بود که همه از این قصه خبردار شوند. می دانستم مردم و دوستدارانش، از این خبر چه لذتی خواهند برد.

من و حاج قاسم به هم نزدیک بودیم، در همه‌ی این سال ها هیچ وقت با هم اوقات تلخی نکردیم. فقط اینجا بود که حاج قاسم از من ناراحت شد و گفت که «چرا این کار را کردی؟». ناراحت بود که چرا مطرح شده است! جوابم همان بود که این مدال، متعلق به شما نیست؛ مربوط به همه‌ی رزمنده های جبهه‌ی مقاومت است. گاهی با من شوخی می کرد؛ می گفت حریف تو یکی نمی شویم. هر تصمیمی می گیری؛ کار خودت را می کنی، و نمی توانم جلوی تو را بگیرم!
کتاب حاج قاسمی که من می شناختم

درباره حاج قاسم سلیمانی


قاسم سلیمانی، فرزند حسن و فاطمه سلیمانی در سال 1337در روستای قنات ملک از توابع شهرستان راُبر کرمان در خانواده‌ای کشاورز و مذهبی به دنیا آمد. پدر و مادر وی از عشایر طایفه‌ی سلیمانی می باشند. حاج قاسم سلیمانی از فرماندهان مبارزه علیه داعش در عراق و سوریه بود. داعش گروهی تکفیری بود که پس از سقوط صدام در عراق و خلأ قدرت در این منطقه با حمایت محوری عبری، عربی، آمریکایی پدید آمد.

سردار سپهبد پاسدار شهید حاج قاسم سلیمانی پس از عمری مجاهدت سرانجام در بامداد روز ۱۳ دی ماه 1398 به همراه شهید ابومهدی المهندس نائب رئیس حشد الشعبی، سردار پورجعفری رئیس دفتر شهید سلیمانی، شهید وحید زمانی نیا و شهید هادی طارمی و شهید محمدرضا الجابری رئیس تشریفات حشد الشعبی در پی حمله پهپادی نیروهای آمریکایی به کاروان آن ها در فرودگاه بغداد به شهادت رسیدند .
درباره علی شیرازی نویسنده کتاب حاج قاسمی که من می شناسم

علی شیرازی اول آذر 1348 در شهر رفسنجان به دنیا آمد. وی از سال 1361 با مطبوعات همکاری دارد و تاکنون با روزنامه‌های جمهوری اسلامی، اطلاعات و غیره همکاری داشته است. از سال 1378 در هفته‌نامه «پرتو سخن» به‌عنوان جانشین سردبیر و اکنون به عنوان جانشین مدیر‌مسئول مشغول به کار است.

از دیگر سوابق اجرایی ایشان می‌توان به کارشناس مؤسسه آموزشی امام خمینی(ره) شهرستان قم و مسئول نمایندگی ولی‌فقیه در نیروی دریایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی اشاره کرد. گفتنی است وی در اولین همایش پاسداران اهل قلم در سال 1383 به عنوان «مؤلف برگزیده» معرفی شده است. وی در حال حاضر مدیر مسئول دو نشریه «افق خانواده» و «پیک جزایر» است.

گزیده کتاب حاج قاسمی که من می شناسم


حاج قاسم، خادم حرم امام رضا(ع) بود. گاهی وقت می کرد، به مشهد می رفت. یک روز رفت حرم. پای برهنه برگشت هتل. مردم، دورش را گرفته بودند؛ نتوانسته بود کفشش را از کفشداری بگیرد. به زحمت خودش را به هتل رسانده بود. بچه ها رفتند کفش هایش را از کفش داری آوردند.

گاهی با هم به حرم می رفتیم. می دیدم توی اتاق خدام، گوشه ای نشسته، زیارت نامه می خواند. این اواخر رفته بود مشهد. گفت «نتوانستم زیارت کنم. هر جا رفتم بنشینم، مردم آمدند. ». می گفت «فرار کردم، رفتم بالا، توی تالار آینه، دعا و زیارت نامه خواندم. .»

پسرش، حسین، صاحب دوقلو شد. حاج قاسم برای دیدنشان به بیمارستان رفته بود. کادر بیمارستان می بینند کسی شبیه سردار سلیمانی آمده دوقلوها را ببیند. اول باورشان نمی‌شود این آدم عادی، با ماشین ساده، بدون برو و بیا و محافظ و تشریفات، همان سرلشکر سردار سلیمانی، فرمانده نیروی قدس باشد که شهرتش، همه‌ی دنیا را گرفته است.

می بینند با همه احوال پرسی و شوخی می کند؛ انگار سی سال آن ها را می شناسد! پزشک ها و پرستارها که این سادگی و صمیمیت را می بینند، دورش جمع می شوند و می خواهند عکس جمعی بگیرند. حاج قاسم می بیند یک کارگر خدمات، گوشه‌ی سالن، مشغول تی کشیدن است، او را صدا می زند. می گوید «شما هم بیا. می خواهیم عکس یادگاری بگیریم.»

کتاب های مرتبط

بیشتر

برچسب ها کتاب حاج قاسمی که من می شناسم

مشخصات کتاب حاج قاسمی که من می شناسم

نوع اثر : کتاب

صفحات کتاب : 168

کنگره : ‏‫‬‮‭DSR1668‬‬

دیویی : ‏‫‬‮‭955/0844092‬‬

کتابشناسی ملی : 8484408

شابک : ‏‫‬‮‭978-622-7510-28-7

سال نشر : 1400

نظرات درباره کتاب حاج قاسمی که من می شناسم

98901****1097

روحش شاد سردار دلها

1400/10/17

پاسخ
98901****8813

اشک آقا بس است برای معرفی

1400/10/13

پاسخ