1 / 5

پرنده آبی مجنون

بر اساس زندگی شهید علی اصغر حسینی محراب


دانلود کتاب پرنده آبی مجنون

نوع محصول: کتاب الکترونیکی
حجم دانلود: 159.4 کیلو بایت
صفحات کتاب : 59
600 تومان
افزودن به سبد خرید

خلاصه اثر

کتاب پرنده های آبی مجنون درباره ی زندگی و خاطرات شهید علی اصغر حسینی محراب، به قلم میترا صادقی ست.

شهید علی اصغر حسینی محراب در پانزدهم مردادماه سال 1340 در مشهد به دنیا آمد. پدرش مغازه ی خوار بار فروشی داشت و از این راه امرار معاش می نمود و آن ها از نظر مالی وضعیت مناسبی داشتند. هیجده ساله بود که با پیروزی انقلاب اسلامی و فرمان امام (ره) مبنی بر تشکیل بسیج، به صف پولادین بسیج پیوست و از آن پس تمام نیرویش را صرف رشد روحانی و معنوی خویش نمود.

او در طول دوران خدمت خود در بسیج، تحرک و تلاش بسیاری در جهت مبارزه با ضد انقلابیون و گروه های مواد مخدر از خود نشان داد. در سال 1360 ‪با توجه به احساس مسئولیتی که داشت و با این فکر که امروز کمک به دین و احکام قرآن از اولویت برخوردار است همراه با سیل خروشان مردم حزب الله عازم جبهه های نبرد شد.

محراب در عملیات های:
پسوه،
فتح،
لیلۀالقدر،
قادر،
محاصره پاوه،
والفجر 2، 3، 4،
خیبر،
بدر
و الفجر 8 و 9 شرکت داشت.

زمانی که عملیات کربلای 5 آغاز شد، از شب چهارم عملیات، محراب به عنوان فرمانده ی محور عملیاتی لشکر ویژه ی شهدا عمل می کرد. او توانست در آن شب پاتک شدید عراق را قاطع پاسخ دهد. به طوری که تا 9 صبح هیچ کس از نیروهای لشکر ویژه ی شهدا به شهادت نرسیدند.

در شب ششم عملیات و در حالی که لشکر ویژه ی شهدا تا اواسط شهر دوئیجی عراق پیش رفت و بخش عظیمی از پادگان قصر را تصرف کرده بودند. توپ ها و راکت های شیمیایی منفجر شد؛ محراب که شیمیایی شده بود به ناچار به اهواز فرستاده شد او برخلاف دستورات پزشک پس از تسکین موقت سوزش گلو و چشم ها دوباره راهی خط شد. در فاصله ی روزهای هفتم تا دهم عملیات، او مدام در تک و تابِ رفتن به نزد نیروهایش در سنگر مقدم بود

سرانجام زمانی که محراب به اتفاق یکی از نیروهای اطلاعات به طرف خط می رفت و در حالی که سوار بر موتور به پل شهر دوئیچی عراق نزدیک می شدند، توسط راکت های عراقی بمباران شدند. از وجود محراب و یار همراهش هیچ چیز باقی نماند. و به این ترتیب در تاریخ 30 دی ماه 1365محراب نیز به صف شهدا پیوست.

در بخشی از این کتاب میخوانیم:
از هر طرف در محاصره بودیم ؛ از بالا و پایین و پشت درختان. نمی دانستیم چه باید بکنیم. هر کدام در گوشه ای، پشت درخت یا تخته سنگی، سنگر گرفته بودیم و سعی می کردیم نگذاریم بیایند جلو و ما را به اسیری ببرند.

نمی دانستیم چه باید بکنیم که صدای محراب را از بیسیم شنیدیم که گفت : «کاوه دارد با پرنده هایش می آید کمک تان. من هم با پای پیاده می آیم. فقط مقاومت کنید.»

هنوز صحبت محراب تمام نشده بود که صدای هلیکوپترها توی کوه پیچید. یکدفعه تیراندازی ها قطع شد. هم ما و هم آن ها دست از جنگ کشیدیم و چشم دوختیم به آسمان .
چیزی پیدا نبود اما صدا هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شد.همچنان چشم به راه بودیم که یکهو، از پشت صخره ها، هلیکوپترها بالا آمدند. درِ یکی از هلیکوپترها باز بود و مسلسل سنگینی از آن بالا شروع کرد به شلیک طرف نیروهای دشمن .

دو هلیکوپتر کنارمان نزدیک سطح زمین ایستاد و کاوه و نیروهایش پیاده شدند. باز هم درگیری شروع شد که از پشت نیروهای دشمن، صدای تیربار آمد و شلیک موشک آرپی جی و فریاد الله اکبر. نیروهای محراب از راه رسیده بودند.

دشمن فرار کرد. محراب نیروهای خسته را جمع کرد و دستور داد تا آن ها را تعقیب کنیم . به راه افتادیم. محراب جلوتر از همه حرکت کرد.

داخل یک دره شدیم؛ با درختان کوتاه و بلند و صدای ده ها و صدها پرنده میامد؛ تیراندازی ها قطع شده بود و پرنده ها داشتند از این شاخه به آن شاخه می پریدند و شادی می کردند.

محراب جلوتر بود که سر راه کمین نگذاشته باشند. ما هم پشت سر بودیم که یکدفعه صدای تیراندازی بلند شد. محراب دنبال یکی می دوید و تیر هوایی در می کرد و فریاد می زد بایستد و تسلیم شود. ایستادیم به تماشا. محراب به آن که فرار می کرد، رسید. اسیر، دستانش را بالا برد. محراب چیزی گفت که ازحرکاتش فهمیدیم می گوید تا اسلحه اش را بیندازد. اسیر اسلحه اش را انداخت و یکدفعه ناغافل پرید طرف محراب.

خشک مان زد. اسلحه از دست محراب افتاد و با هم گلاویز شدند. نفس در سینه ها حبس شد. کاری از دست ما بر نمی آمد. فقط در دل دعا می کردیم و چشم دوختیم به مبارزه شان . محراب در یک لحظه دست اسیر را کشید، دستانش را دور او حلقه کرد و با یک فن کمر تو کمر بلندش کرد و کوبیدش زمین.

فریادمان از هیجان بلند شد. دویدیم طرف شان. محراب برخاست و دست اسیر را گرفت و او را بلند کرد. همگی هجوم بردیم طرف اسیر. خون مان به جوش آمده بود. محراب جلوی راه مان را گرفت. اسیر به پشت او پناه برد. یکی فریاد کشید:«او را بده دست ما، برادر محراب. این ها دوستان مارا شهید کرده اند. نباید بهشان رحم کرد.»

محراب دستانش را باز کرد که جلوتر نرویم. بعد آرام گفت :«این اسیر شده و دیگر علیه ما نمی جنگد. ما حق کشتن او را نداریم. حتی نباید به او بی احترامی کنیم.»

ساکت شدیم و همان جا محراب برای مان از گذشت گفت. چیزی نداشتیم که بگوییم .حرف های او آبی بود بر آتش خشم ما.

کتاب های مرتبط

بیشتر

برچسب ها

مشخصات

نوع اثر : کتاب

مجموعه اثر : قصه سرداران

صفحات کتاب : 59

کنگره : DSR1625‏‫‬‭/ق6 29.ج 1385

دیویی : ‭955/08430922

کتابشناسی ملی : ‭م‌85-3358

شابک : 978-964-2546-29-9

سال نشر : 1385

نظرات