1 / 3

دانلود کتاب با بهار

نوع محصول: کتاب الکترونیکی
حجم دانلود: 3.0 مگا بایت
صفحات کتاب : 684
8,900 تومان
افزودن به سبد خرید

خلاصه اثر

کتاب با بهار نوشته سیمین جلالی، رمان عاشقانه ای است که داستان دختری به نام بهاره را روایت می کند. بهاره که پدر و مادرش را از دست داده، به همراه برادرش در خانه مادربزرگش زندگی می کند. این کتاب بر اساس یک داستان واقعی نوشته شده است.

بعد از مرگ مادربزرگ، عموی بهاره مسئولیت آن ها را بر عهده می گیرد. پس از آن که تحصیلات برادرش به پایان می رسد، عمویش او را راهی فرانسه می کند. جدایی از برادر ضربه سختی برای بهاره است. کمی بعد او به اصرار دیگران به ازدواجی که مایل به آن نیست، رضایت می دهد اما بعد از ازدواج می گریزد.

چند ماه بیشتر نمی گذرد که او را پیدا و به ازدواج با یک مرد مسن وادار می کنند. بهاره این بار به این مرد علاقه مند می شود اما چیزی نمی گذرد که همسرش فوت می کند و او باز هم تنها می شود. بعد از تنهایی مجدد، او با مشکلات و اتفاقات زیادی روبه رو می شود که سرنوشتش را تغییر می دهد.

در بخشی از کتاب با بهار می خوانیم:

فردای آن روز به خانه ی آن ها رفتم. محمود با پدرش حرف زده بود. دو روز بعد، همراه آقاجون، من و محمود و دکترصالحی به محضر رفتیم. بنا به خواهش محمود، به عمو جلیل و عمه صدیق و آقای جواهری نیز خبر دادیم. آن ها هم شاهد عقد ما بودند. محمود خودش آن ها را خبر کرده بود. در محضر، باز هم بغض و گریه رهایم نمی کرد.

علت واقعی اش شاید جای خالی مامان و پدرم بود. شاید هم نبود مریم یا شاید از اینکه هرگز نتوانسته بودم لباس سفید عروسی بر تن کنم، اشک می ریختم ولی دکتر صالحی معتقد بود این اشک خوشحالی است که موفق شده ام محمود را در تور خود بکشم. محمود در گوشم حرف دیگری زد. آهسته گفت: «غصه نخور. بهت قول می دم این آخرین باری باشه که می رم جبهه. اگه سالم برگشتم، بهت نشون می دم که خوشبختی یعنی چی.»

بعد از عقدم در محضر، آقاجون یک سینه ریز پهن به گردنم انداخت. محمود اعتقاداتی داشت که در نظرم تازه و عجیب می نمود، ولی خودش می گفت از زمانی که به جبهه رفته به آن ها دست یافته است. او تنها یک انگشتر به دستم کرد. حتی در مورد مراسم عروسی هم عقیده داشت خرجی بیهوده است.

بعد از انجام این مراسم، وضو گرفت و همان جا در گوشه ای از اتاق محضر نماز خواند. بهت زده به کارهای او نگاه می کردم. آقای جواهری سرم را بوسید و در گوشم گفت: «من آرزو داشتم عروس خودم بشی، ولی حالا خوشحالم که بالاخره عاقبت به خیر شدی.»

برچسب ها

مشخصات

نوع اثر : کتاب

صفحات کتاب : 684

کنگره : PIR8003‭‬‭ /ل2465‏‫‬‭ب2 1388

دیویی : 8‮فا‬3/62

کتابشناسی ملی : 1‎2‎4‎7‎0‎0‎0

شابک : 978-964-412-898-1‬‮‬

سال نشر : 1388

فهرست

فصل یک
فصل دوم
فصل سوم
فصل چهارم
فصل پنجم
فصل ششم
فصل هفتم
فصل هشتم
فصل نهم
فصل دهم
فصل یازدهم
فصل دوازدهم
فصل سیزدهم
فصل چهاردهم
فصل پانزدهم
فصل شانزدهم
فصل هفدهم
فصل هجدهم
فصل نوزدهم
فصل بیستم
فصل بیست و یکم
فصل بیست و دوم
فصل بیست و سوم
فصل بیست و چهارم
فصل بیست و پنجم
فصل بیست ششم
فصل بیست و هفتم
فصل بیست و هشتم
فصل بیست و نهم
فصل سی ام
فصل سی و یکم

محصولات مشابه

بیشتر

نظرات