1 / 3

خرید کتاب امپراتور جاده

نوع محصول: کتاب الکترونیکی (EPUB)
حجم دانلود: 244.8 کیلو بایت
صفحات کتاب : 121
9,500 تومان
افزودن به سبد خرید

خلاصه اثر

کتاب امپراتور جاده، رمانی زیبا و خواندنی از نسرین قاسمی نسب است. کتاب امپراتور جاده داستان شیفتگی عجیب دختری جوان به یک جفت چشم درخشان و اغواگر است.


کتاب امپراتور جاده از عشق و شیفتگی می گوید. نسرین قاسمی نسب در کتاب امپراتور جاده، داستان شیفتگی را شرح می دهد که با اتفاقی عجیب و غیرمنتظره آغاز می شود. دختری که در اتوبوس خوابش برده است و زمانی که از خواب بیدار می شود، می فهمد که در اتوبوس تنها مانده است و ناگهان چیزی را می بیند که انتظارش را نداشته است. داستان شیفتگی او و دلداگی اش به یک جفت چشم از همین جا آغاز می شود. چشمانی پر فروغ که می درخشند و نگاهی به آن ها کافی است تا هرکسی را عاشق و دلداده کند. آیا عشقی سوزان در میان آن ها شکل می گیرد یا درخشش چشم ها بعد از چند روز خاموش می شوند؟

گزیده ای از کتاب امپراتور جاده
سرم را بلند کردم با چشمان بی زورم محکم پلک می زدم تا تاری دید کمتر شود و ناگهان غرق در دریای خاکستری شدم. دستانش را برداشت و سعی کرد خود را از چنگال من رها کند اما من غرق در دو نور لعنتی شده بودم.

- خانم حالتون خوبه؟!
نگاهی به یقه ی پیراهنش انداختم که چگونه دستانِ ظریف دخترانه ام آن را درون خود مچاله کرده اند. با سرعتی که انگار تازه به خودم آمده ام، دستم را از پیراهن او جدا کردم و خود را به عقب پرت کردم و همچنین سعی می کردم وضعیت به هم ریخته ام را کنترل کنم اما نمی توانستم حضور داشته باشم و به چشمانش نگاه نکنم انگار غیر از نگاه کردن به چشمانش زمان و دقیقه ها حیف می شدند.

به سرعت چشمانم را به اطراف می چرخاندم و دزدکی میان چشم انداختن هایم به اطراف به او هم نگاه می کردم. تا این حد شیفتگی دو چشم برایم غیرقابل باور بود. او اولین نفری بود که چشمانش اینچنین در نظرم زیبا جلوه می کرد به گونه ای بود که انگار مقداری از براده های آهن چشمانش، به پای گام های من ریخته شده بود. از رفتارهایم تعجب کرده بود رفتارهایم بسیار ضایع می نمود پوزخندی گوشه ی لبانش نشست و باز پرسید؛
- خانم... از شما پرسیدم حالتون خوبه؟

انگار نمی توانستم هم به چشمانش نگاه کنم و هم به او پاسخ دهم سرم را پایین انداختم و گفتم:
- می بینید که خوبم.
- من از شما عذر می خواهم.
فوراً گفتم؛ نه... نه...
سپس سرم را بلند کردم به چشمانش نگاه کردم و گفتم:
- من از شما معذرت می خواهم دکمه ی پیراهنتون کنده شد. نزدیک بود بیفتم واقعاً متأسفم.

همان لحظه یکی از همکارانش سریع به سمت او آمد و گویی که اتفاق جدیدی افتاده باشد با هیجان دستانش را گرفت و او را به دنبال خود کشید. او در این فاصله به من نگاه کرد و دستانش را به معنای خداحافظی بلند کرد. لبخند تلخی زدم صرفاً به این منظور تلخ بود که داشت می رفت!

برچسب ها

مشخصات

نوع اثر : کتاب

صفحات کتاب : 121

کنگره : ‏‫‬‮‭PIR8357

دیویی : ‏‫‭8‮فا‬3/62

کتابشناسی ملی : 6116347

شابک : ‏‫‬978-622-684153-5

سال نشر : 1398

محصولات مشابه

بیشتر

نظرات