ب مثل بابا ع مثل عشق

3 از 1 نظر

ناشر: صریر

نویسنده:

کتاب‌الکترونیکی

حجم دانلود: 1.2 مگا بایت
صفحات کتاب : 108
6,000 تومان
افزودن به سبد خرید

خلاصه اثر

سولماز که در زمان جنگ تحمیلی پدرش مفقودالاثر شده حالا همسرش هم با خبر رفتنش به سوریه برای جنگیدن با داعش، او را آشفته کرده است. او معلم یک مدرسه است و چند روزی است که فهمیده باردار هم هست. سعید همسر سولماز درست پس از فهمیدن خبر بارداری همسرش، خبر رفتن خودش به سوریه را به او می دهد ...

گزیده ای از کتاب ب مثل بابا ع مثل عشق

قدم زنان طول رودخانه را رفتیم و روی صندلی نشستیم. آب رودخانه پایین بود و ماهی های درشت و ریز توی آن دست و پا می زدند. صدای بوق ماشین هایی که در ترافیک مانده بودند، توی گوش خیابان بود. نگاهی به پل نیمه کاره میدان کردم وگفتم: «کی می خواد این پل تموم بشه؟»

سعید سرش را برگرداند و به ماشین های درحال حرکت خیره شد: «بیچاره ماهی ها، این طور پیش بره می میرند». سطح آب پر بود از جلبک های سبز. بوی جلبک و لجن توی دماغم پیچید. دماغم را گرفتم و بعد از چند لحظه رهایش کردم. با پاهایم سنگ ریزه ای را داخل آب پرت کردم و گفتم «این پلی که قراره خیلی ها رو به مقصدشون برسونه، چرا باعث نابودی هزاران موجود زنده می شه؟!»

سعید از زیر کاپشنش بسته ای را درآورد و گرفت جلوم. با ناباوری بسته را گرفتم: «این چیه؟»

با ابرویش اشاره کرد که بسته را بازکن. کاغذ بسته را که باز کردم، چشمم به یک گوی بلوری آبی رنگ افتاد که داخلش دو قو در حال شنا بودند. سرهایشان روبروی هم بود: «خیلی قشنگه. اما به چه مناسبتی؟»

دست هایش را از دو طرف صندلی آویزان کرد: «مناسبتش چه فرقی می کنه. تو فکر کن چشم روشنیه بچه است». نگاهم به قوها بود که عاشقانه توی گوی شنا می کردند: «نمی دونستم تااین حد عاشق بچه ای!»

دست برد و گوی را از من گرفت و تکانش داد: «می دونی سولماز قوها توی تمام فرهنگ ها نماد عشق و دلدادگی هستند. اون ها بین پرنده ها وفادارترین زوج اند. چون در تمام عمرشون فقط یک عشق دارند. موقع مردن با ناله گنگی می میرند».

نگاهم به حباب های ریز داخل قو بود، گفتم: «چه جالب نمی دونستم!»

سعید قو را گذاشت بین من و خودش. آب دهانش را قورت داد: «سولماز یه حرفی می خوام بگم که خیلی وقته توی گلوم گیر کرده. خواهش می کنم فقط گوش کن».

صورتم را برگرداندم و توی سیاهی چشمانش غرق شدم. داشتم صدای قروپ قروپ قلبش را می شنیدم: «می خوام برم سوریه. اگه تو بگی نرو نمیرم. ولی دلم اونجاست. تو هم که تنها نیستی. با اومدن این فسقلی سرت گرم می شه. اما اگه من و خیلی از جوون های دیگه نریم؛ دشمن خیلی زود خودشو می رسونه به مرزهای کشورمون. اون وقت پشیمونی سودی نداره».

قلبم لرزید. فکر کردم شوخی می کند. ولی وقتی مثل وقت هایی که شوخی می کرد؛ نخندید، آن لحظه باور کردم راست می گوید. حالا ایستاده بود رو به رودخانه ای که ماهی هایش در حال مرگ بودند. می دانستم نمی خواهد به چشم هایش نگاه کنم. اشک توی چشمانم سرگردان مانده بود. تازه داشتم خودم را برای رفتن به دنیای مادرانه آماده می کردم. تصاویری که از داعش و جنایاتی که انجام داده بود، توی ذهنم رژه می رفت و من حتی یک لحظه هم نمی توانستم سعید را رو در روی آن وحشی ها تصورکنم. روی صندلی میخ کوب شده بودم. گفتم: «پس من و بچه چی؟ برات هیچ ارزشی نداریم؟»

- «جای شما... اینجاست. توی قلب من... برای همیشه. بحث فراتر از دوست داشتن زن و بچه است. خواهش می کنم اینو متوجه شو».

سرم را برگرداندم: «من اینا رو نمی فهمم سعید. تو خودخواهی. خیلی هم خودخواهی. تو داری ما رو فدای آرزوهات می کنی. می خوای بگی دوستم داری. ولی راهو اشتباهی میری».

کتاب های مرتبط

بیشتر

برچسب ها

مشخصات

نوع اثر : کتاب

صفحات کتاب : 108

کنگره : ‏‫‭PIR8334

دیویی : ‏‫‬‭8‮فا‬3/62

کتابشناسی ملی : 6110160

شابک : ‭978-622-6919-45-6‬

سال نشر : 1398

نظرات