
به نام خدایی که از سکوت، نغمه میسازد و از اندوه، معنا... مالس! نوتلاح هروطچ؟ آخ ببخشید حواسم نبود به زبان وارونگی باهاتون حرف زدم😅 درستش اینه👈🏻 سلام حالتون چطوره؟ این یادداشت، روایتی ست از تجربهی غرق شدن در دنیای «عاشقانههای یونس در شکم ماهی»؛ کتابی که مرزِ بین واقعیتهای تلخِ تاریخ و رویاهای شیرینِ نوجوانانه را چنان در هم میتند که گاهی فراموش میکنی کجای داستان ایستادهای... امروز میخوام از کتابی بنویسم که بار اول چندان مجذوبم نکرد، اما در فرصت دوم، آرومآروم راهش رو به دلم باز کرد... به نظر من این کتاب یکی از عجیب ترین کتاب های ایرانی مخصوص نوجوونا بود که خوندم، انگار داستان بین واقعیت و خیال غوطه ور بود! اخطار⚠️: نویسنده پایان کتاب رو آورده بود همون اول گذاشته بود! عجیبه نه؟ با این حال این باعث میشد کنجکاوتر بشی چون هیچی از شخصیت ها و ماجراهاشون نمی دونی. بهتره اول برم سراغ تعریف کردن داستان بعد هم نظر خودم رو میگم... سارای 13 ساله به همراه پدر و مادر و برادر کوچکش سام در خرمشهر زندگی میکنن. (با گفتن اسم خرمشهر یاد جنگ تحمیلی 8 ساله افتادید؟ درست حدس زدید چون زمانی که این داستان اتفاق میافته سال 58 و موقع حمله صدام به ایرانه؛ البته در طول داستان نویسنده با پرش زمانی داستان رو از یکنواختی در میاره، اما در کل می خواستم خط زمانی داستان دستتون بیاد.) پدر سارا تعمیرکار سازهای موسیقی به خصوص پیانوست، به قول استاد ادگاریان:«اون یک احیاگره!» چون میتونه مثل یک موجود زنده به ساز نگاه کنه و هر سازی رو از نو احیا کنه؛ همونطور که یک پزشک بیمارشو روبهراه میکنه. اینو گفتم که بدونید زندگی این خانواده به موسیقی گره خورده، هم پدر و هم سارا. هر کدوم یک جور. پدر با احیا کردن و سارا با نواختن! قضیه پیانیست شدن سارا مفصله... همه چیز از یک خواب الهام بخش شروع میشه، خوابی عجیب و رویایی که پدر رو مطمئن میکنه سارا میتونه یک پا «کلارا هاسکیل» (نوازنده پیانوی کلاسیک اهل رومانی) باشه... راستی اسم پیانو محبوب سارا «کوکو» ست! پیانویی که سارا با زبان موسیقایی مخصوص خودش باهاش حرف می زنه! وقتشه یکم بریم جلوتر یعنی همون موقعی که سارا و مادر و سام مجبور میشن به خاطر جنگ شهر رو ترک کنن، البته اونا تنها نیستن و عمو غازی و همسرش عنقا خانم هم همراهشون هستن. (عموغازی مرد مهربون و مسئولیت پذیریه که به صورت نیمه وقت برای خانواده سارا کار میکنه) حتماً تا الان با خودتون گفتید پس شخصیت یونس کجاست؟ توی راه در حالی که همه جا تاریکه و صدای انفجار از هر طرف به گوش میرسه «یونس» و «بی بی» سر راه سبز میشن و از اینجای داستان به بعد ما با پسری به نام یونس بیشتر آشنا میشیم... یک پسر باهوش و عجیب که تو سرش کلی معلومات در مورد چیزای مختلف داره. علاوه بر این، اون شاعره! اما شعرهایی که میگه خیلی متفاوت و خاصه، چون این شعرها به «زبان وارونگی» سروده شده... حالا وقتشه برم سراغ نظراتم... — ما تو این کتاب دائم در حال سفر در زمان هستیم و نویسنده سعی کرده با پرش های زمانی داستان رو جذاب تر کنه. با اینکه اول روند داستان برام گیج کننده بود اما کم کم باهاش همراه شدم و در جریان قرار گرفتم. — شاید عجیب باشه که خواننده همون اول با پایان داستان مواجه میشه، اما به نظرم این ترفند نویسنده بود برای اینکه خواننده رو به ادامه خوندن ترغیب کنه، به اینکه از داستان یونس و سارا سر در بیاره. — بعضی جاهای کتاب، فعل های گفت و گفتم خیلی زیاد بود و همین حوصله سربر بود. — میشه گفت بخشی از کتاب به تکرار متن های قبلی اختصاص پیدا کرده بود. علتش این بود که دفعه اول خواننده چیزی از ماجرا نمیدونست اما دفعه دوم در جریان قرار گرفته بود. — شخصیت پردازی سه تا شخصیت اصلی یعنی یونس و سارا و سام نسبتاً خوب بود اما به نظرم جای بهتر شدن داشت و ای کاش نویسنده بیشتر درموردشون توضیح میداد، دلم می خواست ابعاد شخصیتی یونس و سارا برام واضح تر بود و بیشتر به احساساتشون پرداخته میشد... —زبان وارونگی یکی از هوشمندانهترین بخش های داستان بود. یونس با این کار نه تنها متفاوت بودن خودش رو نشون داد، بلکه انگار میخواست دنیا رو از زاویهای ببینه که بقیه نادیده میگیرن. — پایان کتاب چند تا چیز مبهم باقی موند... یکی «علت مرگ یونس» و دومی «هویت سلما». البته یه حدسایی در مورد سلما زدم اما نمیدونم درسته یا نه؟! "نم رکف منکیم تیصخش املس یلایخ دوب و سنوی قشاع اراس دوب و رعش شاه ور یارب نوا تشونیم و ردقچ تسابیز هک اراس مه رد تیاهن یقیسوم هناقشاع یاه سنوی رد مکش یهام ور اب ونایپ تخاون... 🥹💖" قسمت بالا رو به زبان وارونگی نوشتم، اگر داستان رو خوندید و از ماجرا باخبرید میتونید هر کلمه رو از چپ به راست بخونید تا متوجه منظورم بشید ولی اگه دلتون نمیخواد داستان براتون لو بره اینکار رو نکنید😁 در پایان، یادداشتم رو با شعری از یونس به پایان میرسونم... روی زمین قدم بگذار/چون ناگزیر هستی/ولی به آسمان نگاه کن/ به ستاره ها/به سحابی ها/و به خوشه هایی که در یک مسیر/حرکت میکنند/روی زمین قدم بگذار/و به آسمان نگاه کن