
به نام خدایی که در میانِ شرجی و آفتاب، دلی از جنسِ شور و غرور آفرید... دِل به دِریا زِده بودُم که بِراش ماهی بیارُم یه سبد صدف بِسازُم رو سرِش تاج بذارُم اما غافل که ای دِریا یه روزایی طوفانی میشه یه دوسالی برنِگَردی عشق تو افسانه میشه... اگه نِشُد فِراموشُم چیشاش صِدای قِشنگش چی؟ اگه نرفت اَتو خاطرُم قِد و بالای بلندش چی؟ اگه کِسی نرفت تو دلُم تا آخر عمرُم یه غِریبه جا مونه پر کنه غِم نگاشِ خوندش چی؟ با خوندن کتاب «هستی» در ماجراهای یک دختر آبادانی که از جنس گرمای آفتاب و ایستادگی نخلستان های جنوب است غرق میشوید...🌅 هستیِ داستان ما 12 سالشه و یک دختر شر و شیطونه که عاشق کارای پسرونه ست به خصوص فوتبال و موتور سواری! در عوض از هر چیز دخترونه ای مثل عروسک بازی و آشپزی و... بدش میاد. (یه وقت سوءتفاهم پیش نیاد که به این کارا برچسب دخترونه یا پسرونه زدم، آخه تو اون دوران این کارا مخصوص جنسیت خاصی بوده وگرنه مگه ما دختر فوتبالیست یا پسری که آشپزی بلد باشه نداریم؟) داستان از اونجایی شروع می شه که هستی حین فوتبال وقتی میخواسته هنرنمایی کنه دستش میشکنه و مجبور میشه همراه باباش، آقا اِبی بره تا گچش بگیره. (هستی و باباش آبشون اصلاً توی یک جوب نمیره، در حدی که هستی فکر میکنه دختر اصلی باباش نیست و مادرش این قضیه رو ازش پنهان میکنه.) هر چی رابطه هستی و باباش شکر آبه برعکس با مادرش و خانوادش یعنی خاله نسرین و دایی جمشید عینهو دوستای جون جونی می مونن از بس که خاله و داییش آدمای پایه و مهربونی ان و البته مامانش که خیلی دوستش داره و ازش حمایت میکنه. -آخرین روز از آخرین ماه تابستون درحالی که هستی و مادر پا به ماهش به درخت نخل تو خونشون تکیه دادن و غرق در دنیای خودشونن، صدای وحشتناک حملات هوایی دشمن بعثی رشته خیالشون رو پاره میکنه و ولوله تو دلشون راه می ندازه... خونه رو سر هستی و مادرش خراب میشه و اونا زیر آوار می مونن؛ جای شکرش باقیه چون هستی یاد سوتی میافته که خاله نسرین چند روز پیش بهش هدیه داد، همین سوت ناجی اون و مادرش و البته داداش کوچولویی که هنوز به دنیا نیومده می شه... -چند روزی از جنگ میگذره و خیلی خانواده ها خونه زندگی شون رو رها کردن و آواره شهرهای دیگه شدن. به ناچار یه روز هستی و خانوادش هم سوار بر موتور دایی جمشید عزم رفتن به ماهشهر میکنن، بماند که تو این راه چه اتفاقاتی براشون میافته و به چه زحمتی هستی و باباش که هر دوتایی یک دستشون شکسته، خانواده رو به ماهشهر میرسونن. القصه، تو ماهشهر هم اوضاع گل و بلبل نیست، بابای هستی که ادعاش میشد ناخدای کشتیه حالا مجبوره سمبوسه بفروشه تا بلکه بتونه خرج خانواده رو دربیاره؛ در کنار تمام مشکلاتی که هستی تو ماهشهر داشت، اما آشنایی با آدمای جدید براش مثل جرقه ای نور تو دل تاریکی بود! مثلاً آشنا شدن با لیلی و برادر بزرگترش، شاپور . ✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿ این کتاب رو به قدری دوست داشتم که واقعاً حسرت خوردم و گفتم ای کاش نسخه چاپیش رو داشتم اما با این وجود، خوندن نسخه الکترونیکی از جذابیت و لذت داستان چیزی برام کم نکرد. در طول داستان وقتی همراه هستی شدم به مرور تغییراتی که در وجودش غَلَیان کرد رو فهمیدم. هستیِ صفحات آخر کتاب با صفحه اول یک تفاوت بزرگ داشت، اونم اینکه جنگ از درون دگرگونش کرده بود، یک هستی دیگه ازش ساخته بود، هستی ای که خیلی چیزا رو با تمام وجودش درک کرده بود... وقتی که آبادان همیشه آبادش رو غرق در غبار خاک و اندوه دید... وقتی که چشم های بی فروغ و روح خسته دایی جمشید رو دید... وقتی که اسرار تلخ گذشته پدرش در برابرش نمایان شد... و حتی وقتی که گردنبند یادگاری از جنس هسته خرما رو به قلبش فشرد... فهمید زندگی از اونی که فکرش رو میکنه سخت تر و غمانگیز تره...😢 دلم تنگ میشه برای همه شخصیت های دوست داشتنی این کتاب...💗 هستیِ جسور و پرشور، و عشقی که به فوتبال و موتورسواری داشت، خاله نسرینِ مهربون و همیشه همراه با شخصیت بانمکی که داشت، دایی جمشید شجاع و زحمتکش و موتور کار راه اندازش، بابای غرغروی هستی که همش ضربالمثل ها رو اشتباه میگفت و دائم با هستی کل کل میکرد، مامان حامی و دلسوز هستی که همیشه هواش رو داشت، حتی دلم برای شاپور هم تنگ میشه با وجود اینکه حضور کمرنگی تو داستان داشت اما هیچوقت گردنبندی که با هسته خرما ساخت رو فراموش نمیکنم... و در پایانِ یادداشتم از زبان هستی میگویم:« برخواهم گشت روزی به آغوش نخلستان...»🌴 ✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿ پ.ن¹: برام جالب بود اما موقع خوندن کتاب «هستی» حسی کمابیش مشابه وقتی رو تجربه کردم که کتاب «آبنبات هل دار» رو میخوندم با این تفاوت که راوی کتاب «هستی» یک دختر نوجوون بود و همین برام جذابترش کرد. پ.ن²: وقتی بعضی کتابارو میخونم فکری به ذهنم میاد، اینکه اگر این کتاب تبدیل به فیلم میشد چی میشد😁 هستی هم برام جزو همون دسته کتابا بود، به نظرم فیلم خوبی از توش در میومد البته با پایانی تاثیرگذار و غم انگیز:) پ.ن³: با وجود اینکه خودم جنوبی نیستم اما شیفته داستان ها و فیلم هایی ام که از مردمان خونگرم و صبور جنوبی روایت میکنه✨