
به نام خدایی که راههای بینقشه را برای دلهای جسور هموار میکند... این اولین یادداشت 1405 محسوب میشه، این چند وقت زیاد حوصله یادداشت نوشتن نداشتم و بیشتر ترجیح میدادم کتاب بخونم... اما بالاخره برای شروع باید یک قدمی برداشت دیگه؛ منم تصمیم گرفتم در مورد «هیچ کس جرئتش را ندارد» بنویسم. بعد از دو کتاب «وقتی مژی گم شد» و «لالایی برای دختر مرده» این سومین کتابیه که از آقای شاه آبادی خواندم. با اینکه کتاب کشش لازم برای ادامه دادن رو داشت اما من با وقفه های چند روزه کتاب رو میخواندم؛ اما با این حال شخصیت ها و داستان خاصش رو دوست داشتم. راوی این داستان حمیده، کسی که بعد از چندین سال و در میانسالی به اصرار دختراش تصمیم میگیره تا ماجرای مرموزی که برای خودش و 3 تا رفیقش در سال 1358 موقعی که هنوز نوجوون بودن اتفاق افتاد رو در این کتاب تعریف کنه... داستان در مورد 4 تا دوست به نام های حمید، فتاح، قادر و یونس هست. 4 تا پسر 10ـ11 ساله که در یکی از روستاهای مرزی کشور زندگی می کنند و بی خبر از اتفاقی که قراره براشون در آینده بیفته، بدون دغدغه با هم وقت میگذرونن. ماجرای اصلی از شب عروسی برادر قادر شروع میشه، موقعی که نوری از «قلعه جنی» توجه پسرا رو جلب میکنه و مو به تنشون سیخ میشه... چرا؟! آخه «قلعه جنی» یک جای عادی نیست، یک مکان متروکه هست که بنا بر باور مردم روستا محل رفت و آمد ارواح و اجنه هست؛ این عقیده موقعی برای مردم جا افتاد که دو نفر برای پیدا کردن گنج به قلعه جنی رفتن و هیچوقت جسدشون پیدا نشد و فقط لباس های خونین اطراف قلعه بود که همه رو مطمئن کرد اون دو نفر توسط جن ها سربه نیست شدن. شاید تا الان فکر کنید با یک داستان ژانر وحشت رو به رو هستید، منم تا اواخر داستان همین فکر رو می کردم اما ماجراجویی که در داستان جریان داره پررنگ تره نسبت به ترسناک بودنش. با وجود هشداری که نویسنده در خلال داستان داده بود که این یک داستان تکراری نیست اما من بازم توقع چنین پایانی نداشتم، راستش ذهنم اصلا به اون سمت نرفت؛ البته اینکه از سیر زمانی داستان مطلع نبودم هم بی تاثیر نبود. (آخرای کتاب شستم خبردار شد که چه خبره!) با خواندن کتاب به خوبی تونستم با ماجرای بچه ها همراه بشم و حس و حالی که موقع ورود به قلعه داشتن رو درک کنم؛ حس و حالی که در پایان کتاب جریان داشت و مواجه شدن بچه ها با روستاشون بعد از اون اتفاق (نمیگم چی چون داستان لو میره) تلخ و غم انگیز بود... قطعاً اون اتفاقی که برای بچه ها و روستاشون افتاد باعث شد اونا یک شبه مرد بشن و با حقیقتی تلخ و تحمل ناپذیر روبهرو بشن... خلاصه، اینکه تجربه خواندن این کتاب برام جالب بود، یک داستان نوجوان پسند ایرانی با درون مایه جنگ و ماجراجویی که در همراه کردن مخاطب با داستان موفق عمل میکنه...