کتاب پنج قدم فاصله
- معرفی کتاب
- مشخصات کتاب
کتاب پنج قدم فاصله رمانی نوشته ی «ریچل لیپینکات» است که اولین بار در سال 2018 به انتشار رسید. دانش آموزی دبیرستانی به نام «استلا گرنت» به بیماری «فیبروز سیستیک» مبتلا است و از زندگیای که در آن، «بیماری حرف آخر را می زند»، خسته شده است.
معرفی کتاب پنج قدم فاصله
دانش آموزی دبیرستانی به نام «استلا گرنت» به بیماری «فیبروز سیستیک» مبتلا است و از زندگیای که در آن، «بیماری حرف آخر را میزند»، خسته شده است. «استلا» اما دختری قوی و مصمم است. او داروهایش را با برنامه ای مدیریت می کند که خودش طراحی کرده، و ویدیوهایی را درباره ی بیماری «فیبروز سیستیک» تهیه می کند تا دیگران را بیشتر با این بیماری آشنا کند. «استلا» کارهای زیادی برای انجام دادن دارد، اما آشنایی با هنرمندی به نام «ویل نیومن» که به همان بیماری مبتلاست و در همان بیمارستان حضور دارد، همه چیز را تغییر می دهد.
«ویل» به خاطر این بیماری، عفونتی حاد پیدا کرده که باعث شده او از فهرست پیوند ریه خارج شود. این عفونت همچنین به این معنی است که «ویل» برای این که سلامت «استلا» را به خطر نیندازد، باید همیشه فاصله ای مشخص از او داشته باشد—حتی وقتی این دو، عاشق یکدیگر می شوند.
.jpg)
خرید کتاب پنج قدم فاصله
نسخه چاپی این کتاب را از طریق سایت یا نرم افزارهای فراکتاب با تخفیف خریداری کنید.
برشی از متن کتاب پنج قدم فاصله
فصل ۱
استلا
با انگشتم زمینه ی نقاشی خواهرم را دنبال میکنم ریه هایی که از دریایی گل ساخته شده اند. گلبرگهای صورتی کم رنگ سفید خالص و حتی آبی خوش رنگی که از هر لبه ی دو قلوهای بیضی شکل در پس زمینه بیرون زده اند و هر کدام به نوعی منحصر به فردند طراوتی دارند که انگار تا ابد شکوفا خواهند ماند. برخی از گلها هنوز شکوفا نشده اند و می توانم وعده ی زندگی را که بی صبرانه منتظر سربرآوردن از لا به لای آن غنچه های کوچک است زیر فشار انگشتانم احساس کنم.
آنها را بسیار دوست دارم همیشه از خودم می پرسم داشتن ریه هایی به این سالمی چه حسی خواهد داشت این طور زنده نفس عمیقی میکشم و احساس می کنم هوا برای ورود به بدنم و خروج از آن سخت می جنگد. با لغزیدن روی آخرین گلبرگ آخرین گل دستم پایین می افتد و انگشتانم در پس زمینه ای از ستارگان کشیده می شوند؛ نورهای سوزنی شکلی که آبی برای ترسیم ابدیت نقاشی کرده بود. گلویم را صاف میکنم و دستم را دراز میکنم و کمی خم می شوم که عکس دو نفری مان را از کنار تخت بردارم.
لبخندهای مشابه مان از زیر شال های ضخیم پشمی بیرون زده است و چراغانی های تعطیلات در پارک انتهای خیابان بالای سرمان سوسو می زنند؛ درست مانند ستاره های داخل نقاشی اش یک چیز جادویی درون آن عکس وجود داشت درخشش ملایم تیرهای برق داخل پارک برف سفیدی که به شاخه های درختان چنگ زده است و سکون آرام همه ی آنها سال گذشته برای این که بتوانیم این عکس را بگیریم، تقریباً داشتیم یخ می زدیم؛ اما این رسم همیشگی ما بود.
.jpg)
.jpg)
.jpg)

