0.0از 0

کتاب سرگشته ی پابرجا pdf

ادبیات
دسته بندی
افراز
ناشر
۱۴۰٬۰۰۰
40٪ تخفیف با کد «Faraketab» در اولین خرید
خرید
40٪ تخفیف با کد «Faraketab» در اولین خرید
الکترونیکی
هنوز نظری ثبت نشده!
اولین نظر را شما بذارید
  • معرفی کتاب
  • مشخصات کتاب
شهریور 1382

فروغ بی توجه به غرولند مادر به در نیمه باز کوچه تکیه داده و کوچه را دید می زد. تابستان بود و کوچه در چرت عصرگاهی فرو رفته بود. ردیف خانه های سازمانی یک شکل، از ابتدا تا انتهای کوچه کشیده شده بود. گربه ی خاکستری در سایه ی دیوار همسایه لمیده بود. صدای کولر آبی از پشت بام خانه ها و بوق اتومبیل های سر خیابان تنها صدایی بود که رخوت کشدار کوچه را می شکست.

«با تو نیستم مگه؟ بیا بالا»

فروغ در را بست و به داخل خانه برگشت. حیاط کوچک بود با کاشی هایی که چندتایشان لق شده و شکسته بودند. شیر آبی گوشه ی حیاط چکه می­کرد و شلنگ آبی به دور آن حلقه زده بود. موتورسیکلت آقای چگینی تکیه داده به دیوار و کاسه ی کوچکی پر از پیچ و مهره کنار آن و سه پله تا پاگردی که فخری سینی لواشک و نعناع خشک را در آفتاب می گذاشت. وارد اتاق که شد فخری را دید مضطرب از سویی به سوی دیگر می­رود. مادر را می­شناخت و می­دانست هر زمان پای شرکت در مراسمی در بین باشد چه هراسی به جانش می افتد. آن هم مراسمی از خانواده ی خودش یا همان طور که فخری می گفت و فروغ و پدرش را کفری می کرد خاندان معظم حلیم پزها.

فخری گفت: «یه کاغذکادو بردار اونو کادوش کن.» و با سر به هدیه ی روی میز اشاره کرد.

فروغ گفت: «ای بابا، اونو که دیروز کادوش کرده بودم.»

فخری کوتاه پاسخ داد: «کاغذش جلفه.»

فروغ سر تکان داد و به سمت میز رفت. فخری صندوقچه­ی کوچک جواهراتش را برداشته و با دقت یک جفت النگو و سینه­ریز ظریفی را که سال­ها بود در هر مراسمی می آویخت جدا کرد. آویز قلب را هم برداشت و فروغ را صدا زد. آویز کودکانه بود فروغ بدون اینکه از جا بلند شود دست ها را به نشانه ی نفی تکان داد. فخری با تحکم بیشتری گفت: «د بیا لج نکن.»

فروغ که از جلوی آیینه می­گذشت نگاهی به خود کرد. کت و دامن قهوه ای رنگ قدیمی مادر را به تن داشت. کت و دامنی که فخری یک هفته ای روی آن کار کرده و دوخت ها را شکافته و اندازه ها را جابه جا کرده بود تا مناسب قد و قامت فروغ شود. فروغ اما از پوشیدنش مطمئن نبود به نظرش در همان نگاه اول همه می فهمیدند که کت و دامن قدیمی مادر را پوشیده است. مدلش مد اواخر دهه ی پنجاه بود و فخری یکی دوباری بیشتر آن را به تن نکرده بود و گرچه سال­ها بود که لباس اندازه اش نمی شد ولی با وسواس در گوشه ی گنجه از آن نگهداری می کرد.

به سر کوچه که رسیدند، فروغ به سمت ایستگاه اتوبوس آن سوی خیابان به راه افتاد.

فخری گفت: «با تاکسی می ریم.»

بخشی از فصل اول کتاب