کتاب وارثان
- معرفی کتاب
- مشخصات کتاب
آن روزها، در مورد زندگی و حرفهﺍم زیاد خیالپردازی میکردم.خیالپردازی که دو پیامدش یعنی انزوا و تفکر به دو عادت همیشگی ذهنیﺍم تبدیل شده بودند.من نویسنده آرماﻥهای والا-والاترین-بودم.خودم را از کل جهان دور کرده بودم؛ گوشهنشینی و تنهایی را برگزیده بودم.در ناحیهﺍی روستایی دور از شهر پنهان شده بودم، همانند تارکان دنیا زندگی میکردم، و تنها امیدی که داشتم، این بود که روزی کاری بزرگ انجام دهم؛ بزرگی و شکوهمندی را روی کاغذ حک کنم.ناگهان، افکارم را خواند و گفت: «نویسندهﺍی!»از او پرسیدم چگونه به حرفهﺍم پی برد؟ آیا تا حالا از نوشتهﻫﺎیﺍم چیزی را خوانده بود؟ اما خیر.پاسخ بسندهﺍی در کار نبود.باز پرسید: «نویسنده مشهوری هستی؟»
جواب دادم: «افسوس!تا حالا باید فهمیده باشی.»
-دوست داری خیلی مشهور باشی؟
-همه ما نویسندهﻫﺎ عاشق شهرت و نام هستیم، البته یه قشری هم از ما هستن که از بقیه خرده میگیرن و به اهداف والاتری در زندگی میاندیشن.
