5.0از 5

کتاب داستان زندگی من(الکترونیک و چاپی)

زندگی نامه چارلی چاپلین

۱۵٬۵۰۰
40٪ تخفیف با کد «Faraketab» در اولین خرید
خرید
40٪ تخفیف با کد «Faraketab» در اولین خرید
چاپی
الکترونیکی
هنوز نظری ثبت نشده!
اولین نظر را شما بذارید
  • معرفی کتاب
  • مشخصات کتاب

معرفی کتاب داستان زندگی من

کتاب داستان زندگی من، اثر چارلی چاپلین و با ترجمه‌ی غلامحسین صالح‌یار؛ علاوه بر آشنایی با شرح احوال چارلی چاپلین در دوره‌های مختلف زندگی او، با دیدگاه‌های این هنرمند بی‌همتا درباره‌ی هنر، سینما، تئاتر، بازیگری، بازیگران، نویسندگان و شاعران آشنا و از جهان‌نگری او درباره‌ی جنگ و صلح، فقر و ثروت، تحدید سلاح‌های هسته‌ای و فلسفه‌ی زندگی آگاهی می‌یابیم.

چارلی چاپلین! چه نام پرشکوهی. در قرنی که به سر می‌بریم هیچ انسانی از او محبوب‌تر نبوده است. هیچ‌کس چون او نتوانسته است به عمق عواطف و احساسات بشر چند نسل اخیر دست بیاندازد. نام چارلی چاپلین (Charles Chaplin) بیش از نیم قرن است دل‌های ما را از غم و شادی، دو احساس شناخته و متمایز انسانی، مالامال می‌کند.

گزیده کتاب داستان زندگی من

یک هفته از رفتن مادرم گذشته بود، و من در این مدت زندگی ناپایدار مخاطره‌آمیزی داشتم که نه از آن لذتی می‌بردم و نه بر آن تأسف می‌خوردم. نگرانی عمده من از خانم صاحبخانه بود، چه اگر «سیدنی» باز نمی‌گشت، دیر یا زود به مقامات بخش گزارش می‌داد و مرا دوباره به مدرسه «هانول» که مخصوص اطفال یتیم و بی‌سرپرست بود می‌فرستادند، از این‌رو من از روبه‌رو شدن با او اجتناب می‌کردم و حتی گاه شب‌ها نیز بیرون از خانه می‌خوابیدم.

در این مدت با دو نفر چوب‌بر که در محوطه‌ای پشت «کنینگتون‌رود» کار می‌کردند آشنا شدم: مردانی متروک به نظر می‌رسیدند که در کارگاه مسقف و تاریک خود به سختی کار می‌کردند، با صدایی بم و به آرامی سخن می‌گفتند، و تمام روز را به بریدن و تکه تکه کردن قطعات چوب می‌گذراند و با چوب‌ها، بغل‌ها و دسته‌هایی که هر یک نیم پنی به فروش می‌رفت می‌ساختند. ابتدا به در کارگاهشان که همیشه باز بود می‌آویختم و آن‌ها را تماشا می‌کردم. به قدری با سرعت و مهارت چوب‌ها را قطعه قطعه می‌کردند که این کار توجه مرا جلب کرد و به نظرم بسیار جذاب آمد. دیری نگذشت که به آن‌ها پیوستم. چوب‌برها الوارهایی را که برای تکه‌تکه کردن و بریدن انتخاب می‌کردند، از کنتراتچی‌هایی که کارشان خراب کردن ساختمان‌های قدیمی بود می‌خریدند و سپس آن را با گاری به کارگاه می‌آوردند و روی هم توده می‌کردند، این کار یک روز وقت آن‌ها را می‌گرفت.

سپس یک روز نیز آن‌ها را اره می‌کردند و روز سوم را به قطعه قطعه کردن آن با تبر تخصیص می‌دادند. روزهای جمعه و شنبه مخصوص فروش چوب‌ها به کسانی بود که برای بخاری منزل یا روشن کردن آتش به آن احتیاج داشتند. اما مسأله فروش برای من جالب توجه نبود و بیشتر به کار دسته جمعی که آن‌ها کنار یکدیگر در کارگاه می‌کردند علاقمند بودم. آن‌ها مردانی ساکت و مهربان بودند که اندکی کمتر از چهل سال از سن‌شان می‌گذشت، اما قیافه و حرکات‌شان خیلی مسن‌تر نشان می‌داد.

ارباب (یکی از آن‌ها که ما او را به این نام صدا می‌کردیم) مانند اشخاصی که مرض قند می‌گیرند نوک دماغ قرمز رنگی داشت و در لثه‌ بالایش به جز یک ریشه کرم خورده دندان دیگری یافت نمی‌شد. معذلک صورتش گیرایی نجیبانه‌ای داشت. لبخند او بسیار مضحک بود و هر وقت تبسم می‌کرد آن یک ریشه دندان کرم خورده به طرزی غریب به چشم می‌خورد.. .