0.0از 0

کتاب بی سیم چی تخس(الکترونیک و چاپی)

خاطرات شفاهی ابوالقاسم عمو حسینی

۶۵٬۰۰۰
40٪ تخفیف با کد «Faraketab» در اولین خرید
خرید
40٪ تخفیف با کد «Faraketab» در اولین خرید
چاپی
الکترونیکی
هنوز نظری ثبت نشده!
اولین نظر را شما بذارید
  • معرفی کتاب
  • مشخصات کتاب

معرفی کتاب بی‌سیم‌چی تخس

از لحظه‌ی اعزام به جبهه که برای آموزش رفتم، هر روز توی دفتر جیبی‌ام یا گوشه و کنار هر برگه‌ای که به دستم می‌آمد، یادداشتی از اتفاقات رخ داده می‌نوشتم. تا پایان جنگ، روزبه‌روزش را با دقت و وسواس نوشتم که حاصلش نُه دفترِ دویست برگِ جیبی شد.چندسال پیش، حاج حسین کاجی، دوست و همرزم عزیزم خواست تا خاطراتم را برای تبدیل شدن به کتاب در اختیارش قرار دهم؛ اجابت کردم و حالا نتیجه‌اش پیش روی نگاه شماست.

خاطرات شفاهی ابوالقاسم عموحسینی بی‌سیم‌چی لشگر 17 علی‌بن‌ابی‌طالب(ع)

خاطرات نوجوانی پر شروشور که با سختی فراوان خود را به جبهه‌های نبرد می‌رساند و در واحد مخابرات مشغول می‌شود. او بی‌سیم‌چی فرمانده‌هانی همچون شهید زین‌الدین و شهید دل‌آذر و … می‌شود و خاطراتی ناب از دفاع مقدس که تلفیقی از اشک و خنده می‌باشد را در کتاب بی‌سیم‌چی تخس به تصویر کشیده است.

گزیده‌ کتاب بی‌سیم‌چی تخس

نگاهم به چهره اسرا افتاد. چشم از من برنمی‌داشتند و با وحشت توی خودشان جمع شده‌بودند. فکر می‌کردند می‌خواهم بکشمشان.
عموحسینیِ درس نخوانِ زبان نابلد، عربی حرف‌زدنش گل کرد.
– یا اخی! لا تخف و لا تحزن. انت مسلم و انا مسلم. لا تخف یا اخی!
خودم خنده‌ام گرفته بود. بچه‌های همراهم که دیگر هیچ! با دست، جلوی دهانشان را گرفته بودند و ریزریز میخندیدند.

رحیم آنجفی، فرمانده محور یکم بود، و محمد بنیادی، فرمانده محور دو. از مدت‌ها قبل شروع عملیات، باهم برای شناسایی منطقه می‌رفتند. از وقتی هم که برمی‌گشتند، تا موقع استراحت، پای نقشه‌ها می‌نشستند و بحث می‌کردند. لابه‌لای بررسی موقعیت جغرافیایی و عِدّه و عُدّه دشمن، شوخی‌شان گل می‌کرد. بنیادی به آقا رحیم می‌گفت: «تو با من نیا گشت؛ یه دفعه اسیرت میکنن، اون‌وقت این بچه‌ها میگن ببین قمی چطوری اراکی رو برد به عراقیا سپرد.»