1.0از 1

دانلود کتاب پسر چابک سوار

رمان
دسته بندی
لیلا قربانی
نویسنده
۲۸٬۵۰۰
40٪ تخفیف با کد «Faraketab» در اولین خرید
خرید
40٪ تخفیف با کد «Faraketab» در اولین خرید
الکترونیکی
هنوز نظری ثبت نشده!
اولین نظر را شما بذارید
  • معرفی کتاب
  • مشخصات کتاب

معرفی کتاب پسر چابک‌ سوار

ماجرای کتاب پسر چابک‌سوار در دشت‌های سرسبز ترکمن‌صحرا می‌گذرد. در این کتاب داستان پسری روایت می‌شود که پدر و مادرش را در یک حادثه رانندگی از دست داده و خودش فلج شده است. تایماز دلش برای اسب‌ها ضعف می‌رود و همیشه آرزو دارد مثل پدرش قهرمان مسابقات اسب‌سواری شود.

تایماز اسب اصیل و محبوبی به اسم قیرات دارد، ولی جرات نزدیک شدن به اسب ها را ندارد و هیچ‌وقت سوار قیرات نشده است. آناگل مادربزرگ تایماز برای عمل قلبش راهی مشهد می‌شود. تایماز و قیرات و سایر دوستانش که حیوانات مزرعه هستند، تنها می‌مانند و ماجراهای زیادی برایشان اتفاق می‌افتد.

ماجراهایی که تایماز با کمک آی جیک و دوستانش باید از سر بگذراند و تبدیل به یک قهرمان اسب‌سواری شود. کتاب پسر چابک‌سوار، اثر لیلا قربانی از انتشارات کتاب جمکران ، برای گروه سنی نوجوان نوشته شده است.

گزیده کتاب پسر چابک‌ سوار

از آن بالا همه‌جا را می‏‌دید. دشت تا بی‏‌نهایت سبز بود. میان علف‏‌ها، گل‏‌های وحشی رنگارنگ چنان در باد می‏‌رقصیدند که گویی دخترکان روسری‏‌های ترکمن خود را در باد رها کرده و با گونه‌‏های سرخ‌رنگشان به سوارکار دشت خوش‌‏آمد می‏‌گفتند. سبزه‏‌ها چون گیسوان دخترکان موج برداشته و در برابر قهرمان ترکمن‏‌صحرا تعظیم می‏‌کردند.

اسب جوان و چابک چهارنعل می‌‏تاخت و جُل قرمزرنگ پر از نقش‌ونگارش با هر سُمی که روی زمین می‏‌کوبید، همراه با موهای یال و دمش به هوا برمی‌‏خواست. آن زمان پنداری که گل‏ها و اسب‌‏های بافته‌شده روی جُل، از آن جدا و همراه سوارکار شروع به اختن می‏‌کردند.

اسب سیاه با آلاغایش شاهانه و گردن‌باریک و زین نقره‌‏ای با هر گامی که برمی‏‌داشت، نوت‏‌های موسیقی دشت را به صدا درمی‌‏آورد. آت‏اوغلان، دُون قرمزرنگ با بافت راه‌راه طلایی و کمربند مزین به نقره بر تن داشت و با چکمه‏‌های چرمی و کلاه ترکمنی به‌سان شاهزاده‏‌های درون افسانه‌‏ها می‏‌ماند.

اسب می‏‌تاخت و تمام دشت را با خود همراه می‌‏کرد. دشت پست و هموار و سبز بود. انگار بافنده فرشی چندین سال با دست‏‌هایش تاروپودها را به هم تنیده باشد؛ هر سبزه و گل خبر از نقش‌ه‏ای زیبا داشت که گره‌‏ها آن را بر تن عریان دشت نشانده بود. لحظه‏‌ای ایستاد. با توقف او نقوش اسب و گل و سبزه‌‏هایی که در باد می‌‏رقصیدند، متوقف شدند.

گونه‌‏های سرخ، چشمانی همچون بادام‌‏هایی ریز و کشیده که با یک بینی استخوانی به لب‏‌هایی باریک می‌‏رسید، صورت گردش را نقش می‌‏داد. همه دشت به تماشایش آمده بودند. حتی اسب گردن باریکش را برگرداند و با چشم‏‌های درشتش به سوار یازده ساله‌اش خیره ماند.