0.0از 0

کتاب تبر و فرنگ pdf

نمایشنامه

مهناز فتاحی
نویسنده
امیر کرم
نویسنده
صریر
ناشر
۱۰٬۰۰۰
40٪ تخفیف با کد «Faraketab» در اولین خرید
خرید
40٪ تخفیف با کد «Faraketab» در اولین خرید
الکترونیکی
هنوز نظری ثبت نشده!
اولین نظر را شما بذارید
  • معرفی کتاب
  • مشخصات کتاب

معرفی کتاب تبر و فرنگ

دفاع مقدس فصلی از تاریخ زرین ملت ایران است که در سایه اتکا به خداوند بزرگ، رهبری هوشمندانه حضرت امام خمینی(ره) و ایثار و شجاعت رزمندگان اسلام رقم خورد . این افتخار به حمدالهی سال‎هاست همچون خورشیدی بر تارک تاریخ این سرزمین می‎درخشد.
قطعاً عظمت این ایثار و فداکاری و دلاوری شیرمردان و شیر زنان این دیار فراتر از تصورات مردم دنیاست، این که کشوری با انقلابی نو پا، با داشتن دشمنان داخلی و خارجی متعدد بتواند در مقابل تمام ابرقدرت‎های دنیا بایستد و با افتخار نبردی هشت ساله‎ که ناعادلانه به آن تحمیل شده بود را با پیروزی به اتمام برساند بیشتر شبیه معجزه است تا واقعیت!
برای نسلی که انقلاب و جنگ را ندیده انعکاس این واقعه عظیم بسیار سخت و دشوار است. باید خیلی تلاش کرد تا حق مطلب همان طور که بوده ادا شود چرا که هرگونه کاستی و قصور و عدم شناخت تاریخ و حوادث آن دوران از سوی متولیان فرهنگی جامعه در این امر قطعا باعث انحراف و تحریف واقعیت‎ها شده و ارزش‎ها را به ضد ارزش تبدیل می‎کند.

گزیده کتاب تبر و فرنگ

قهرمان : « در حال خارج شدن» نگو ترا به خدا رَحمتی مَشی.

پدر : -چرا نمیگه برین خانۀ تو؟

فرنگ : یه کاریَه حتماً باید امروز تمامش بُکنیم و گه نه صدای مشتری در میاد!

پدر : فرنگ شوورت دادم تا اَ کارگری که با هم می‎رفتیم و اَ بدبختی که سخت یقه مانه گرفته بود خلاص بشی نه اِیکه بیای اینجا و دوباره روز از نو روزی از نو!

فرنگ : باوه‎م ، برارِ بزرگم، همۀ کس فرنگ، خرج نمیرسه، بیچاره علیمردان از صُب میره کارگری جان می‏کنه چندرغاز بیشتر گیرش نمیاد، اگه نیام کمکش زندگی‎مان همینه که هس دو تیکه اسباب و اثاثیه نمی‎شه اضافه کرد، باوه از دستمزدم یه فرش خریدم یۀ قَزان مسی کوچیک و دو تیکه مِس.

پدر : ای که شد همان آش و همان کاسۀ خانۀ باوات، آی که اگه عروس عراقیا می‌شدی الان با دمت گردو میشکستی.

فرنگ : باوه هیچ وقت دیَه اِی حَرفَه نزن، داغم تازه میشه، آخه باوه‎م، عزیزم که قد آسمان گورسفید دوست دارم نِمُخوام با یاد او بدبختی و خِفَت، قاطی بُکنم و ازت دلخور بشم.

پدر : روزگارتَه می‎بینم می‎گم چه کار دُرسی داشتم می‎کردم ...