امتیاز
5 / 4.5
نصب فراکتاب
مطالعه در کتابخوان
40,000
خرید
140,000
10%
126,000
نظر شما چیست؟

کتاب قصه های مامان جونی و زیارت، کتاب اول از مجموعه سلام بر گل نجمه، اثر مجید ملامحمدی با تصویرگری اسماعیل چشرخ توسط انتشارات به نشر منتشر شده است. داستان‌های این کتاب به صورت جداگانه نیز در 5 جلد مجزا منتشر شده است.

معرفی کتاب قصه های مامان جونی و زیارت

مامان جونی و خانواده‌اش سوار بر قطار، به مشهد مقدس می روند تا حرم امام رضا علیه السلام را زیارت کنند. سفر آن ها با ماجراهای جالب و جذابی همراه است. امیرعلی و اسرا نوه های دوست داشتنی مامان جونی در این سفر با اتفاقات جالبی روبرو می شوند. آن ها با معنی زیارت و قصه ‌ها و حکایت های آن به خوبی آشنا می شوند و حرف های تازه ای را یاد می گیرند.
در لابه لای داستان های کتاب نویسنده سوال هایی را هم مطرح می کند و به نوعی می خواهد خواننده را به فکر کردن وادار کند. ایم کتاب برای گروه سنی کودک و نوجوان نوشته شده است. 

خلاصه قصه های کتاب مامان جونی و زیارت

کتاب قصه مامان جونی و زیارت از چهار داستان زیبا در مورد زیارت حرم امام رضا (ع) تشکیل شده است. در زیر مختصرا هر کدام از داستان ها را توضیح می دهیم:
دلتنگ امام رضا (ع): در قسمتی از کتاب از دلتنگی مامان جونی برای حرم امام رضا (ع) می گوید: « باباجونی آهسته به مامانِ جونی گفت: «به آژانس مسافرتی سر کوچه رفتم. گفت بلیت داریم. جا هم خیلی زیاد است.»
فهمیدم دارند درباره ی سفر به مشهد حرف می زنند. چند روزی بود که مامان جونی از زیارت حرم امام رضا (ع) حرف می زد و دائم به بابا ناصر می گفت: «دلم برای امام هشتم (ع) تنگ شده است. جور کن یک سفر برویم مشهد.» 
اما بابا ناصر می گفت: «الان ماه تیر است و کار ما خیلی زیاد است مادر. صبر کن شهریورماه می رویم.»
مامان جونی دست بردار نبود و هر روز حرف خود را تکرار می کرد. آخرش یک شب بابا جونی به بابا ناصر گفت: «خب، سه روز از اداره تان مرخصی بگیر. چرا حرف مادرت را زمین می زنی؟»
در ادامه ی داستان باباناصر پدر خانواده از شرکت مرخصی می گرد و همه با هم به سمت مشهد راه می افتند.
 در مهمانــی امــام رضــا(ع): در این داستان امیرعلی و خانواده اش با آقایی کشمیری که طلبه حوزه علمیه قم بود، آشنا می شوند و به ماجرای هم صحبتی مامان جونی و خانواده مرد کشمیر می پردازد. در این بین گریزی هم می زند به سفر مکه و مرد کشمیری قبرستان بقیع را این گونه برای بچه ها توصیف می کند: « بقیع اسم یک قبرستان قدیمی است که در کنار حرم حضرت محمد (ص) قرار دارد. بین آنجا و حرم پیامبر (ص) یک خیابان هست که ما شیعیان به آن بینُ الحرمین می گوییم. قبرهای بقیع سنگی ندارند که اسم و نشانی روی آن ها باشد. فقط یک مقدار خاک است با یک تکه سنگ سیاه. چهار امام هم امام حسن (ع)، امام سجاد(ع)، امام باقر (ع) و امام صادق(ع) قبرشان آنجاست. به آل سعود که بر عربستان حکومت می کنند،  وهّابی می گویند. آن ها اعتقاد دارند نباید روی قبر آدم ها سنگ گذاشت. می گویند این کار شرک است و حرام است. هر کس هم این کار را بکند مشرک است.»
مــا گُـم شــده ایم!: این داستان مربوط به زن و شوهری است که در ایستگاه نیشتبور به قطار مشهد اضافه می شوند و چون نمی توانند کوپه شان را پیدا کنند احساس می کنند که گم شدند و زن شروع به داد و بی داد می کند. در همین ببین باباناصر به آن ها کمک می کند تا کوپه خود را پیدا کنند.
سـلـام کــردن مَمنــوع!: یعنی چی؟ سلام کردن ممنوع! در این داستان آقای رضایی خاطره خود از دستگیر شدن در سفر حج را برای امیرعلی و مامان جونی تعریف می کند. قسمتی از این خاطره را این جا می آوریم: «هفت هشت سال پیش، من به عنوان روحانی کاروان، از کاشان به مکه رفتم. حاجی ها را در گوشه ای از حیاط حرم حضرت محمد (ص) نگه داشتم تا برایشان زیارت نامه بخوانم. چند جمله ای که خواندم، نا گهان یک پلیس سعودی که قدبلند و چاق بود و به او شُرطه می گفتند، با عصبانیت پیش من آمد. زیارت نامه را از دستم قاپید و گفت: زیارت ممنوع. حرام! من به زبان عربی گفتم: اما من دارم به پیامبر خدا (ص) سالم می دهم! او عصبانی تر شد و فوری کتاب زیارتم را پاره پاره کرد....»
کبوتــری کــه حــرف مــی زد: وقتی امیرعلی و خانواده اش به حرم رفتند برای زیارت، امیرعلی خواست به پیرمردی برای زیارت کردن کمک کند، بعد از کمک کردن خود امیرعلی گم شد و دیگر نتوانست خانواده اش را پیدا کند و این داستان به ماجرای گم شدن امیرعلی می پردازد.

خرید کتاب قصه های مامان جونی و زیارت

نسخه چاپی کتاب قصه های مامان جونی و زیارت را می توانید از طریق سایت و یا نرم افزار فراکتاب با تخفیف خریداری کنید.

برشی از متن کتاب

صبح بود. ما به یک ایستگاه تازه رسیدیم و مردی از پشت بلندگو گفت: «به ایستگاه شهر نیشابور خوش آمدید!» 
قطار حدود یک ربع معطل شد. بعد راه افتاد. کمی که رفت، ناگهان صدای بلند یک زن به گوشمان رسید. کله های همگی مان به طرف بیرون کوپه چرخید. آن زن بلند بلند حرف می زد. انگار از چیزی وحشت کرده بود! بابا ناصر از کوپه بیرون رفت. من و اسرا هم دنبالش رفتیم. یک زن
و مرد روستایی در راهرو بودند. زن بلند بلند می گفت: «یکی به ما کمک کند. ما گم شده ایم!»
مرد که کلاه سبزی بر سر داشت، تا بابا ناصر را دید، جلو آمد و پرسید: «شما رئیس قطار هستید؟»
بابا ناصر با لبخند گفت: «نه پدر جان، چیزی شده؟»
مرد غریبه گفت: «ما توی نیشابور سوار قطار شدیم، اما هر چه می گردیم، اتاقمان را پیدا نمی کنیم.»
زن فوری به شوهرش گفت: «سید نصرالله! ما اشتباهی آمده ایم. این قطار دارد به تهران می رود. ای داد بی داد!»
بابا ناصر گفت: «نه خواهرمن، این قطار دارد می رود مشهد. بلیت تان کو؟»
سید نصرالله با ناراحتی گفت: «آن آقا از ما گرفت. آن کسی که دم در  قطار بود!»
...
باباجونی پدربزرگم است؛ یعنی پدر بابا ناصر. مامان جونی هم مادربزرگم است؛ یعنی مادر بابا ناصر. ما و آن ها در یک خانه زندگی می کنیم. طبقه ی اول در دست آن هاست و طبقه ی دوم در دست ما.
من کلاس چهارم دبستان هستم و اسرا کلاس دوم. مشغول خوردن بستنی شدیم. اما بابا جونی و مامان جونی نخوردند، چون قند خونشان بالا بود.

دانلود قصه های کتاب مامان جونی و زیارت

نسخه الکترونیکی کتاب قصه های مامان جونی و زیارت را می توانید از طریق نرم افزار فراکتاب دانلود کرده و سپس در کتابخوان فراکتاب به مطالعه آن بپردازید.

دانلود قصه های کتاب مامان جونی و زیارت

صفحات کتاب :
112
دیویی :
۸‮فا‬۳‬
شابک :
978-964-02-3551-5
سال نشر :
1400

کتاب های مشابه قصه های مامان جونی و زیارت