0.0از 0

کتاب سیاح pdf

زندگینامه داستانی شهید مدافع حرم سعید سیاح‌طاهری

۱۴۶٬۰۰۰
40٪ تخفیف با کد «Faraketab» در اولین خرید
خرید
40٪ تخفیف با کد «Faraketab» در اولین خرید
الکترونیکی
هنوز نظری ثبت نشده!
اولین نظر را شما بذارید
  • معرفی کتاب
  • مشخصات کتاب

معرفی کتاب سیاح

کتاب سیاح زندگینامه داستانی شهید مدافع حرم سعید سیاح‌طاهری به قلم شیرین زارع‌پور در انتشارات روایت فتح منتشر شده است. کربلای ۵ می‌توانست میعاد شهادتش باشد، ولی بنابر مصالحی که «منهم من قضی نحبهُ» نشد و درست بعد از ۲۹ سال در همان تاریخ و همان ساعت، وعده دیدارش با معشوق رسید.

سیاح را می‌گویم؛ شهید سعید سیاح‌طاهری. او که هرجا لازم بود صادقانه وارد عمل می‌شد. وظیفه شناس و مسئولیت‌پذیری که دل از سفر به آمریکا و ادامه تحصیل و زندگی راحت شست و با برادر و خواهرهایش نرفت. روی خاک وطنش نفس کشید و توان خرج کرد. تا تیر و ترکش بود و سایه سیاه جنگ بر سر شهرش افتاد و گل کوچک‌هایشان را به پرده خاطره سنجاق کرد، وسط میدان کارزار آمد، بی‌هیچ ترس و واهمه. جنگید و جان باخت، آن‌هم بارها و بارها. چشم پروازکرده و بدن پرترکشش او را بعد از جنگ هم از مردمش جدا نکرد. سنگر فرهنگ را که کم‌بار دید، با جان و دل وسط میدان آمد. ده سال کاملاً سازمان‌یافته با هنرمندان، نویسندگان، کارگردانان و … برای کار فرهنگی به مناطق مختلف سفر کرد و برای معرفی دفاع مقدس به کودکان و نوجوانان تلاشی بی‌دریغ نمود.

این کتاب زندگی پرماجرای فرمانده دفاع مقدس، رزمنده عرصه فرهنگ و هنر، محبوب دل هرکس که او را می‌شناخت و شهید مدافع حرم در خان‌طومان سوریه، سعید سیاح طاهری است. از رادیو آبادان و تشکیل بسیج عشایر و دفاع از شهر گرفته تا شرکت در عملیات‌ها، آموزش موشک و شکارچی تانک بودن و… و در آخر دفاع از حرم، همه و همه در این کتاب بیان شده است. صد ساعت مصاحبه حاصل تلاش چند محقق تلاشگر که به قلم شیرین زارع‌پور به کلمه تبدیل شده تا یاد و نام پرآوازه سیاح در کتابی به نام سیاح برای همیشه جاوید بماند.

گزیده کتاب سیاح

عملیات به پایان رسیده بود. منطقه آرام شده بود و پیکرهای شهدا مثل شقایق وسط این دشت، پخش بود. می‌گفت یک ماشین لندکروز برداشتم و با دو تا از بچه‌ها رفتیم و این پیکرها را برمی‌داشتیم و می‌گذاشتیم عقب وانت.

خون شهدا همین‌طور از پشت لندکروز می‌ریخت. ماشین را از پیکر شهدا پر کرده بودیم و رفتیم جلوی دژبانی. دژبان پرسید: پشت ماشین چی داری؟ گفتم: سرباز امام زمان!