0.0از 0

کتاب دو سگ ولگرد و مرد نجار pdf

۴۰٬۰۰۰
40٪ تخفیف با کد «Faraketab» در اولین خرید
خرید
40٪ تخفیف با کد «Faraketab» در اولین خرید
الکترونیکی
هنوز نظری ثبت نشده!
اولین نظر را شما بذارید
  • معرفی کتاب
  • مشخصات کتاب

معرفی کتاب دو سگ ولگرد و مرد نجار

کتاب دو سگ ولگرد و مرد نجار، اثر علیرضا ملکی سورکوهی با تصویرسازی جذاب ریحانه دانایی؛ داستانی لطیف و آموزنده است که کودکان را به سفری پرماجرا و احساسی می‌برد. این داستان با نثری ساده اما تأثیرگذار، مفاهیمی چون امید، تلاش، وفاداری و مهربانی را به کودکان آموزش می‌دهد. داستان درباره دو سگ دوست‌داشتنی به نام‌های خال‌خالی و قهوه‌ای است که پس از مرگ صاحبشان، مجبور می‌شوند خانه خود را ترک کرده و سرپناهی جدید پیدا کنند.

اما این مسیر آسان نیست! آن‌ها در کوچه‌ها و خیابان‌ها سرگردان می‌شوند، با چالش‌های زیادی روبه‌رو می‌شوند و گاهی طرد می‌شوند. در نهایت، پس از عبور از سختی‌ها، به نجاری مهربان برمی‌خورند که به آن‌ها پناه داده و فرصتی برای زندگی بهتر فراهم می‌کند. این کتاب نه تنها کودکان را با احساسات همدلی، محبت و اهمیت پشتکار آشنا می‌کند، بلکه با استفاده از تصاویر رنگی جذاب، داستان را برای مخاطبان خردسال جذاب‌تر می‌کند. پیام اصلی داستان این است که هیچ‌گاه نباید ناامید شد و با تلاش و امید، همواره می‌توان راهی برای داشتن یک زندگی بهتر پیدا کرد. کتاب دو سگ ولگرد گزینه‌ای ایده‌آل برای والدین و مربیان است که می‌خواهند مفاهیم انسانی و اخلاقی را از طریق داستانی دلنشین به کودکان بیاموزند.

این داستان زیبا، نه فقط قصه‌ی دو سگ، بلکه حکایتی از زندگی، تلاش و رسیدن به آرامش است. کتابی که خواندنش دل را نرم می‌کند، اشک را در چشمان می‌نشاند و یادآور می‌شود که هیچ‌وقت نباید امید را از دست داد.

گزیده کتاب دو سگ ولگرد و مرد نجار

مدتی بود که سگ‌های قصۀ ما، یعنی خال‌خالی و قهوه‌ای، صاحبشان را که مرد روستایی مهربانی بود، از دست داده بودند. فرزندان مرد هم حوصلۀ نگه‌داری از سگ‌ها را نداشتند و لانۀ آن ها را تعمیر نمی‌کردند.
کم‌کم، پاییز برگ‌ریز در حال تمام‌شدن بود و زمستان سرد نزدیک می‌شد. سقف لانۀ سگ‌ها سوراخ شده بود و وقتی باران می‌بارید، چکه می‌کرد. مرد روستایی هم مرده بود و کسی نبود که آن را تعمیر کند. خال‌خالی و قهوه‌ای تصمیم گرفتند که دنبال جا و مکانی تازه و لانه‌ای جدید باشند.
آن دو از خانۀ مرد روستایی بیرون آمدند و راه افتادند در کوچه‌پس‌کوچه‌ها و خیابان‌ها تا کسی را پیدا کنند که بتواند از آن ها مراقبت کند. همین طور که می‌رفتند، قهوه‌ای گفت: «اگه ما نتونیم جایی‌رو برای زندگی پیدا کنیم و غذایی هم برای خوردن پیدا نشه، باید چی کار
کنیم؟!».