0.0از 0

کتاب نیلوفر pdf

عمار تفتی
نویسنده
زهره ثقفی
تصویرگر
کاگو
ناشر
۴۹٬۵۰۰
40٪ تخفیف با کد «Faraketab» در اولین خرید
خرید
40٪ تخفیف با کد «Faraketab» در اولین خرید
الکترونیکی
هنوز نظری ثبت نشده!
اولین نظر را شما بذارید
  • معرفی کتاب
  • مشخصات کتاب

معرفی کتاب نیلوفر 

کتاب نیلوفر نوشته عمار تفتی می باشد و انتشارات کاگو آن را به چاپ رسانده است.هیچ گیاهی سوی پایین نمی روید و همه سر سوی بالا می کشند؛  حتی اگر گلدانی را واژگون بیاویزید گیاهانش رو سوی بالا  می گردانند و سر سوی خورشید می‌کشند همه ی گیاهان تشنه ی  نورند. بدین روش اند هر آن چه جان دارند پیوسته به سوی نور  روان اند؛ حتی اگر خودشان ندانند یا گمان کنند که در راه مانده اند و  یا سر به زیر دارند آن سوی هر تاریکی روشنایی ست و نور و این نور  شاید کم شود؛ اما هرگز خاموش نمی شود دست کم تا پایان جهان  راه یکی ست و آن راستی ست و نور پاداش هر راست رونده ای ست.

گزیده کتاب نیلوفر 

هنگام، سوزشی ناگهانی در تن خود حس کرد. ایستاد و نگاه کرد. بوتهٔ بزرگی از گل های سرخ درشت و زیبا روبه رویش بود که ساقه هایش پر بودند از خارهای بُرّنده و ضخیم. نیلوفر، که از رعنایی گل های سرخ، سوزش خارها را از یاد برده بود، با شور گفت «سلام. شما چه زیبایید! » هر یک از گل ها رویش را به سویی گردانید و هیچ یک به او ننگریست. نیلوفر گفت «از دیدن شما خوشحالم. دوست دارم بر شما بپیچم و بالا بیایم و از کنار شما خورشید را تماشا کنم؛ اما خارهایتان تنم را می خراشند. » یکی از گل های سرخ که از دیگران به او نزدیکتر بود، سری بالا انداخت و بی آن که نگاهش کند گفت «درست است. خارها برای این اند که هر علفی هوس بالاآمدن از بوتهٔ ما را نکند. » نیلوفر گفت «ولی از آ نجا که شما هستید، خورشید باید تماشایی باشد. حتما برای همین چنین زیبایید. » همان گل سرخ دوباره و این بار با تمسخر گفت «خوب است که می بینی ما چه زیباییم و بهتر است بدانی که کنار ما برای تو جایی نیست و اگر هم بود، در کنار زیبایی ما تو هرگز دیده نمی شدی. پس بیهوده مگو، علفک! » و سی و نه غنچه و گل شکفتهٔ سرخ ازین حرف چنان به خنده افتادند که چند گلبرگشان چون اشک بر زمین ریخت. نیلوفر سرش را گرداند و کمی آن سوتر درختچه های زیبایی را دید که گل های کوچک و سپید داشتند. به آرامی گفت «درست می گویی؛ اما سفرِ زیباترین ها هم روزی به پایان می رسد. به هرحال، من نیلوفرم. » و به آنسو که دیده بود، به راه افتاد. هنوز اندکی نرفته بود که بار دیگر دردی در پهلویش حس کرد. نگریست و غنچهٔ دیگری را بر تن خود یافت که به آرامی می رویید.