دانلود کتاب خلاصه کتاب طوفان
- معرفی کتاب
- مشخصات کتاب
معرفی خلاصه کتاب طوفان
اگر برای سفر به قلب دریا و رویارویی با خطرنات هولناک آمادهاید، شما را به خواندن خلاصه کتاب طوفان، نوشتهی جوزف کنراد دعوت میکنیم. در این اثر خواندنی، جدال با طبیعت و تلاطم درونی انسانها در مواجه با مرگ، بهگونهای ملموس و قابلدرک به تصویر کشیده شده است. این داستان ماجراجویانه و هیجانانگیز نوعی رمان روانشناختی نیز به شمار میرود.
حتماً لازم نیست دریانورد باشیم تا بدانیم که طوفان بزرگترین دشمن هر سفر دریایی است. جوزف کنراد (Joseph Conrad) که بیست سال از زندگی خود را بر روی عرشه و در دل دریاهای طوفانی گذرانده، در خلاصه کتاب طوفان (Typhoon)، دریا را بهگونهی دیگری به شما نمایش میدهد.
ناخدا مَکوِر به همراه مسافرانی که هر یک حالات روحی خاص خود را دارند، سوار بر موجها، راهی سفری طولانی و پرخطر میشوند. اگر چه همگی میدانند که خطرات احتمالی در کمین آنهاست اما کسی وقوع یک طوفان هولناک را پیشبینی نکرده است. بالاخره طوفان سر میرسد تا اهالی کشتی یکی از سختترین روزهای زندگی خود را تجربه کند.
هرچند موضوع اصلی داستان و حتی عنوان آن بر یک پدیدهی طبیعی متمرکز است اما درحقیقت جوزف کنراد قصد دارد تا حالوهوای درونی شخصیتهایش را برایمان ترسیم کند. از این لحاظ میتوانیم خلاصه کتاب طوفان را اثری روانشناختی بدانیم که واکنشهای درونی افراد را نسبت به چالشهای دنیای بیرون مجسم میکند. گویی دوربین نویسنده به سمت دریای بیکرانه و در مقابل طوفان قرار نگرفته، بلکه روبهسوی تکتک مسافران است تا تلاطم درونی ایشان را برایمان روایت کند.
با خواندن این داستان بینظیر، نهتنها ما به شخصیت حقیقی افراد پی میبریم، بلکه خود ناخدا و مسافران هم به درک بهتری از خود دست مییابند. دریا، طوفان و مرز باریکی که مرگ و زندگی را از هم جدا میکند، این فرصت را به شخصیتهای داستان میدهد که خود و تواناییهایشان را بهگونهی دیگری بشناسند.
این کتاب با ترجمه مریم قنبری میباشد و انتشارات نوژین آن را به چاپ رسانده است.
بخشی از خلاصه کتاب طوفان
ناخدا مکویر، ناخدای کشتی نانشان، پسر یک بقال خردهفروش از بلفاست بود. او در 15 سالگی بدون اینکه به پدر و مادرش اطلاع دهد از خانه فرار کرد و به دریا رفت و شروع به کار بر روی کشتی کرد. پدرش هرگز او را به خاطر این کار نبخشید و همیشه میگفت که میتوانند بدون او سر کنند اما مادرش در انزوا و تنهایی همیشه به یاد تنها پسرش اشک میریخت.
مکویر سالها در دریا کار کرد تا بالاخره برای اولین بار فرماندهی یک کشتی را به دست گرفت. او با زنی به نام لوسی ازدواج کرده بود و دو فرزند دختر و پسر به نامهای لیدیا و تام داشت. مکویر به جز مواقع ضروری، خیلی کم به خانه میرفت و فرزندانش او را به خوبی نمیشناختند. همسرش به تنها ماندن عادت کرده بود و تنها راز زندگیاش ترس بیش از اندازهاش از بازگشت همیشگی همسرش بود.
