کتاب ماجرای چهارده صفر یک
- معرفی کتاب
- مشخصات کتاب
کتاب ماجرای چهارده صفر یک داستانی است که از نگاه یک دختر نوجوان به نام «مریم» روایت میشود. این کتاب با روایت داستان دختری که در اعتراضات خیابانی شرکت کرده و مشکلاتی برایش بهوجود آمده است، مریم را در بطن تحولات و اعتراضات «زن زندگی آزادی» سال ۱۴۰۱ قرار میدهد. فضای داستان شامل جزئیاتی از زندگی روزمره مدرسهای، کوچهها و خیابانها، تعقیب و ترس، و همزمان جستوجوی هویت و آزادی است. این اثر توسط رضا وحید نوشته شده و توسط نشر ستارهها منتشر شده است.
- معرفی کتاب ماجرای چهارده صفر یک
- دانلود کتاب چهارده صفر یک
- خلاصه کتاب چهارده صفر یک
- برشی از متن کتاب ماجرای چهارده صفر یک
معرفی کتاب ماجرای چهارده صفر یک
نوجوانی دورهای است پر از کشف، شور و جستجوی هویت. گاهی همین جستجوها باعث میشود نوجوانان در موقعیتهایی قرار بگیرند که جامعه آن را «ناآرامی» مینامد. حضور نوجوانان در خیابانها، اعتراضها و فعالیتهای اجتماعی، نه صرفاً سرکشی، بلکه بخشی از فرآیند پیدا کردن خود، آزمایش مرزها و تجربه مسئولیت است.
کتاب «ماجرای چهارده صفر یک» نوشتهی رضا وحید روایتی داستانی و پرکشش از زبان دختری نوجوان به نام مریم است؛ دختری که ناخواسته در دل یکی از پرالتهابترین لحظات معاصر قرار میگیرد.
داستان، زندگی مریم را پس از حضورش در اعتراضات خیابانی دنبال میکند و خواننده را به کوچهها و خیابانها، فضای مدرسه و روزمرگیهای نوجوانانه میبرد و در بطن اعتراضات «زن، زندگی، آزادی» سال ۱۴۰۱، جستوجوی هویت، آزادی و انتخاب را به تصویر میکشد.
دانلود کتاب چهارده صفر یک
نسخه الکترونیک این کتاب با استفاده از فایل کتاب ماجرای چهارده صفر یک pdf تولید شده است. نسخه الکترونیک کتاب را در نرم افزار فراکتاب دانلود کنید.

خلاصه کتاب چهارده صفر یک
نیمهشب بود و هوا سرد. دستهای مریم یخ کرده بود، اما قلبش به شدت میتپید. او با اسپری قرمز روی دیوار مدرسه شعار مینوشت؛ کلماتی که فقط رنگ نبودند، بلکه فریاد یک نسل بودند. صدای قدمها از دور به گوش میرسید و هر لحظه ممکن بود دیده شود. نفسش در سینه حبس شده بود، اما ترس نتوانست او را از ادامه دادن بازدارد.
صبح روز بعد، هیچ چیز مثل قبل نبود. نگاههای همکلاسیها، پچپچها و حتی سکوت معلمها، همه یادآور همان شب و تصمیم بزرگ مریم بودند. خیابانهای آشنا برای او معنای دیگری داشتند؛ مسیر خانه تا مدرسه پر از ترس بود، اما در عین حال، پر از کشف. کشف دوستیهای جدید، کشف خانوادهاش و کشف خودش.
مریم تنها نبود. ساناز، با پیامهای پنهان و کلماتی که فقط او میفهمید، کنارش بود. فاطمه، دوست قدیمیاش، اگرچه فاصلهای بینشان افتاده بود، اما هنوز یادآور روزهایی بود که با هم برای چیزی ایستاده بودند. این فاصلهها و نزدیکیها، بخشی از مسیر مریم بودند؛ مسیری که او را به سمت کشف هویت و آزادی میبرد. «ماجرای چهارده صفر یک» داستان یک دختر نوجوان است که در میان طوفان تغییرات، سعی میکند خودش و دنیای اطرافش را تغییر دهد. این داستان صمیمی و پرهیجان، روایت روبهرو شدن با ترس، تغییر رابطهها و فاصلهای است که بین مریم و والدینش ایجاد میشود؛ فاصلهای که با وجود دانستن خیلی چیزها، نمیتوانند دربارهشان حرف بزنند.
این کتاب فقط درباره یک شعار روی دیوار نیست؛ درباره اثر آن است؛ اثری که به خانه، مدرسه و دوستیها میرسد و مریم را وادار میکند درباره انتخابهایش، مسئولیت آنها و ارزش دوستیها فکر کند. با الهام از روزهای واقعی، این رمان خواننده را به دل تجربهای میبرد که در آن سکوت، پچپچها و نگاههای نگران، بخشی از زندگی روزمره شدهاند. داستان نوجوانهایی که ناگهان خودشان را وسط یک بحران مییابند و باید یاد بگیرند راه خودشان را پیدا کنند.


برشی از متن کتاب ماجرای چهارده صفر یک
شانزده آبان مدرسه
هر روز ساعت شش صبح موبایلم را کوک می کردم تا یکی دو بار بتوانم زنگش را قطع کنم و دوباره پنج دقیقه بعد زنگ بزند، تا اینکه بشود حدود ساعت شش و ربع. بعد بلند شوم و دست و صورتم را بشویم و بروم مدرسه؛ اما آن روز هنوز زنگ موبایلم صدایش بلند نشده بود و ده دقیقه به شش مانده، بود بیدار شدم. خودم صدای زنگش را قطع کردم خیلی خوابهای آشفته و درهم و برهم دیده بودم با این حال نگرانی نمیگذاشت که باز هم بخوابم.
قرار بود فرهاد، آن مرد جنتلمن شب قبل بیاید مدرسه و خودش را عموی من معرفی کند. مطمئن بودم مینا چشمش از حدقه بیرون میزند وقتی او را ببیند. حتی ممکن بود فاطمه هم از داشتن چنین عمویی به من حسودیاش شود. فقط ای کاش ماشینش آن پراید نباشد حداقل با آن پژو یا سمند بیاید.
با همین فکرها شش و ربع از خانه بیرون رفتم فکر میکردم مادرم خواب است از موقعی که قرص خواب میخورد تا ساعت نه و ده صبح میخوابید. اما یک دفعه پرسید: «چرا این قدر زود؟» از جایم بالا پریدم و دستم را روی قلبم گذاشتم. گفتم: «سلام بیداری مامان؟ چرا یکهو صدا می زنی!
گفت: «سلام صبحت بخیر زود نیست میخوای بری؟!» گفتم: «نه، اتوبوس بعضی موقعها دیر میاد. زودتر برم خیالم راحتتره ...


