0.0از 0

دانلود کتاب مرگ گربه‌ ی سفید در انباری

۱۵۰٬۰۰۰
40٪ تخفیف با کد «Faraketab» در اولین خرید
خرید
40٪ تخفیف با کد «Faraketab» در اولین خرید
الکترونیکی
هنوز نظری ثبت نشده!
اولین نظر را شما بذارید
  • معرفی کتاب
  • مشخصات کتاب

معرفی کتاب مرگ گربه‌‌ی سفید در انباری 

کتاب مرگ گربه‌‌ی سفید در انباری نوشته علیرضا قائدی‌ باردئی می باشد و انتشارات زرنوشت آن را به چاپ رسانده است.این کتاب یک رمان با فضای روان‌شناختی، نمادین و رازآلود است. داستان از یک حادثه‌ی کوچک و به‌ظاهر بی‌اهمیت شروع می‌شود: پیدا شدن گربه‌ای سفید که در انباری مرده است.

اما نویسنده از همین اتفاق ساده، مسیری می‌سازد که شخصیت اصلی را وارد کاوشی درونی و مواجهه با ترس‌ها، خاطرات سرکوب‌شده و تنهایی خودش می‌کند.

گزیده کتاب مرگ گربه‌‌ی سفید در انباری 

جایی شنیدم که خواب های طلایی یک مرد آرزو های از دست رفته ی بیداری اوست. اما این مربوط به آن زمانی بود که خواب های طلایی وجود داشت و می شد آن را به آرزوهای از دست رفته ربط داد؛ آن زمان که خواب را با لذت و هیجان تعبیر می کردند تا ببینند در پس آن تعبیر انتظار چه چیزی را در بیداری باید داشته باشیم. ولی خیلی وقت است که واقعیت چیز دیگری ست. چون حالا باید بیداری ها را تعبیر و تفسیر کرد تا بدانیم چرا خوابمان مدت هاست این همه آشفته شده.تنها یک تردید سد راه (او) بود. تردیدی که هر چند ساعت ها با آن کشمکش داشت اما خودش می دانست آتشی که با یاد او در وجودش شعله  می کشد جایی برای این تردید باقی نخواهد گذاشت و وادارش خواهد کرد پا پس بکشد تا (او) برای رسیدن به خواسته اش قدم در راه بگذارد.

همان طور که ساکت و متفکر پشت میز کارش به صندلی تکیه داده بود کمی نگاهش را بالا آورد و چشم به ساعت دیواری روبه رویش انداخت. سه و پنجاه دقیقه بود. زمان به سرعت داشت می گذشت. می دانست اگر همه چیز طبق روال هر روزه باشد برای اجرای آن چه در سر دارد فقط حدود یک ساعت فرصت باقی ست. باید زودتر تصمیم می گرفت وگرنه آن چه به دنبالش بود به انجام نمی رسید و او باید حداقل یک روز دیگر در آن حس و حال می ماند و صبر می کرد؛ چیزی که دیگر طاقتش را نداشت.

آرام و همچنان متفکر از پشت میز بلند شد و به سمت پنجره رفت. با نوک انگشت بین دو پره از پرده  کرکره  فلزی فاصله ایجاد کرد و از روزنه ی بینشان نگاهی به بیرون انداخت. نگاهش به جای خاصی نبود. (او) فقط داشت با آن تردید در آخرین لحظات کلنجار می رفت.
ایستادنش پشت پنجره هنوز یک دقیقه نشده بود که انگشتش را با حالتی سریع و خشن از لای پره ها بیرون کشید. پرده ی فلزی تابی خورد و با برخوردش به پنجره سکوت را شکست.