کتاب لوبیای سحرآمیز pdf
شهرزاد دختر شرقی - جلد11
- معرفی کتاب
- مشخصات کتاب
معرفی کتاب لوبیای سحرآمیز
انتشارات بهنشر با همکاری گروهی از نویسندگان به سرپرستی محمدرضا سرشار، مجموعهای جذاب و خواندنی را ویژه نوجوانان منتشر کرده است. این مجموعه ۱۵ جلدی با عنوان کلی «شهرزاد، دختر شرقی» روانه بازار شده است.
داستانهای این مجموعه، ماجراهای پرهیجان خانواده ناخدا شایان را روایت میکند که در اولین سفر تابستانی خود به همراه سه فرزندشان - شیرزاد، مهرزاد و شهرزاد - عازم جزیره نگین میشوند. آنچه به نظر یک سفر تفریحی ساده میرسد، به سرعت به ماجرایی پرکشش و مرموز تبدیل میشود. با ورود نیروهای ناشناخته و حوادث غیرمنتظره، آرامش سفر به دلهره و ترس بدل میشود تا جایی که خانواده ناخدا شایان ناگزیر به پناه بردن به جزیرهای اسرارآمیز میشوند. در این جزیره مرموز، با گروهی از انسانهای گوناگون از ملیتهای مختلف روبهرو میشوند: از اروپایی و آمریکایی گرفته تا ژاپنی، پاکستانی، سرخپوست، عرب و آفریقایی که سالهاست در این جزیره گرفتار شدهاند. هر جلد از این مجموعه شامل سه داستان کوتاه و به هم پیوسته است که با زبانی روان و جذاب، مخاطب نوجوان را با دنیایی از ماجراجویی، معماهای حلنشده و روابط انسانی پیچیده روبهرو میسازد. مجموعه «شهرزاد، دختر شرقی» با بهرهگیری از عناصر داستانهای ماجرایی کلاسیک و تلفیق آن با فضایی کاملاً امروزی و شرقی، اثری متفاوت و جذاب برای نوجوانان عصر حاضر خلق کرده است. این مجموعه نه تنها سرگرمکننده است، بلکه پنجرهای به دنیای ناشناختهها و تجربههای تازه میگشاید و مخاطبانش را به تفکر و کنجکاوی بیشتر دعوت میکند.
کتاب لوبیای سحرآمیز جلد یازدهم از مجموعه «شهرزاد، دختر شرقی» است و شامل چهار داستان با عناوین «شقایقهای دریایی»، «مخترع بزرگ جزیره»، «کلکسیون» و «لوبیای سحرآمیز» میباشد. داستانهای این جلد را بخوانید تا تجربهای متفاوت و پرهیجان را درک کنید.
گزیده کتاب لوبیای سحرآمیز
شهرزاد به کوپانو و یوشیکو گفت: ما میرویم زیر آب. هر وقت طناب را تکان دادم، یعنی سریع مرا بکشید بالا.
آن دو، یک صدا گفتند: چشم، خانم معلم.
پدر و شهرزاد، ماسکها را به صورتشان زدند و دو بند کپسول اکسیژن را به دور شانههایشان انداختند. پدر از توی قایق کولهپشتی کوچکی را برداشت و بند آن را روی شانهاش انداخت.
کوپانو گفت: خانم معلم اگر مشکلی برایتان پیش آمد، طناب را تکان بدهید و خبرمان کنید.
شهرزاد گفت: بسیار خوب.
پدر، پشت به دریا روی لبه قایق نشست و به حالت پشتکوارو، به داخل آب شیرجه زد. شهرزاد هم همان کار را کرد.
تیتی که ساکت نشسته بود و آنها را تماشا میکرد. ناگهان از جا بلند شد و فریاد زد: شهرزاد . شهرزاد....

