دانلود کتاب یاور همیشه مومن
- معرفی کتاب
- مشخصات کتاب
معرفی کتاب یاور همیشه مومن
یاور همیشه مومن داستان کوتاه ایرانی با موضوع یک عشق فامیلی است که در نهایت مسیری را طی میکند که به خدا میرسد. در این داستان دغدغه های دوران جوانی و عاشقی به خوبی بازگو شده و اشتباهات و سوء برداشت های احتمالی دیده می شود. شاید داستان این کتاب قصه زندگی خیلی از جوان ها باشد و شاید این کتاب بتواند به خواننده در گرفتن تصمیمات درست کمک کند. نویسنده این داستان کوتاه سیدابراهیم موسوی است و انتشارات نظری آن را به چاپ رسانده است.
گزیده کتاب یاور همیشه مومن
از همان دوران کودکی همیشه دوست داشتم در کنار او باشم، به واسطه رابطه فامیلی که با هم داشتیم هم بازی هم بودیم. از همان دوران کودکی او بسیار لج باز و یک دنده بود و در بازی های مان همیشه ناز می کرد و من هم به ناچار همیشه نازش را می کشیدم و هرگز دوست نداشتم او را ناراحت کنم. دختر عمه ام عروسک های زیادی داشت و آنها را بسیار دوست داشت و همین مسأله باعث حسادت من می شد. خیلی وقت ها آرزو داشتم من را هم به اندازه عروسک هایش دوست داشته باشد. یک بار سر یکی از عروسک هایش را از تنش جدا کردم، او بسیار از دستم خشمگین و ناراحت شد و گریه کنان نزد مادرش که عمه من می شد رفت و ماجرا را برایش تعریف کرد، ولی عمه ام مرا مانند دخترش دوست داشت و فقط برای کاسته شدن عصبانیت دختر عمه ام، کمی سرزنشم کرد. دختر عمه ام تا چند روز با من حرف نمی زد، نمی دانستم چگونه نظرش را عوض کنم، به ناچار در نهایت مجبور به معذرت خواهی شدم، او هم مرا بخشید و دوباره هم بازی هم شدیم.
وقتی به هفت سالگی رسیدیم به مدرسه رفتیم، ولی او به یک مدرسه دخترانه می رفت و من به یک مدرسه پسرانه، همین امر باعث می شد از مدرسه متنفر باشم، مدرسه او را از من تا حد زیادی جدا کرده بود. فقط هم حضور در مدرسه نبود، تکالیفی که معلمان می دادند باعث می شد بعد از مدرسه هم به دلیل فشارهای پدر و مادرمان در خانه بمانیم و به تکالیف خود بپردازیم. ولی روزهای تعطیل همدیگر را می دیدیم. همه ی هفته را فقط به خاطر آخر هفته که تعطیل بودیم سپری می کردم تا او را ببینم و با او هم بازی شوم.
به تدریج سنمان رو به افزایش می رفت و دیگر بازی کردن فراموش مان شده بود. دیگر به دلیل بالا رفتن سنمان، بینمان فاصله افتاده بود. دیگر از هم خجالت می کشیدیم، ما دیگر کودک نبودیم به دو نوجوان تبدیل شده بودیم. ریشه ی هر دوی ما از خانواده های مذهبی بود. همین مسأله باعت می شد نتوانیم مانند سابق به باهم بودن ادامه بدهیم. هر وقت پدر و مادرم می خواستند به خانه ی آن ها بروند، من خیلی زودتر از آن ها آماده می شدم و با پدر و مادرم به خانه ی آن ها می رفتم.
از همان ابتدا به او یه حس خاصی داشتم، حسی که جز با دیدن او هرگز برایم پیش نمی آمد. هنگام دیدن او ضربان قلبم به شدت بالا می رفت. همواره دوست داشتم حرفی پیدا کنم تا با او هم صحبت شوم ولی نمی دانم چرا تا او را می دیدم زبانم قفل می شد. حتی نمی توانستم به چشم هایش نگاه کنم. همیشه سرم پایین بود، استرس توأم با خجالت و حتی حیا. نمی دانستم چطور باید نظرش را به خودم جلب کنم. به شدت آدم خجالتی بودم. هر زمان هم که او می خواست سر صحبت را باز کند من به نحوی گریزان می شدم. من در درس ریاضی مهارت خوبی داشتم، یک بار که او برای تمرین ریاضی پیشم آمد، نمی دانم آن روز چه اتفاقی برایم افتاد که انگار حتی جواب ضرب 2در 2را هم نمی دانستم، به شدت تپش قلب گرفته بودم، انگار او هم استرس داشت رفتارش مثل سابق نبود، احساس کردم احساس او هم نسبت به من یه حس متفاوت نسبت به دیگران است، خواهرم را صدا زدم تا تنهایی ما را پایان دهد، دیگر نمی توانستم آن حجم از فشار را تحمل کنم، دوست داشتم هرچه سریع تر از آن جا بروم. از خواهرم درخواست کردم با او ریاضی تمرین کند و خودم آن جا را ترک کردم. همیشه به دنبال بهانه می گشتم تا با او صحبت کنم ولی هر بار که او را می دیدم از شدت هیجان نمی توانستم با او تنها بمانم. دست خودم نبود، درست مانند کسی که وقتی دستش به بدنه ی یک بخاری سوزان می خورد، ناخودآگاه و بدون فکر قبلی دستش را به سرعت از بخاری جدا می کند، من هم هنگام دیدارش نا خود آگاه و بدون اختیار کنترل خودم را از دست می دادم.
