کتاب هیچ کس از آینده خبر نداره pdf
- معرفی کتاب
- مشخصات کتاب
معرفی کتاب هیچ کس از آینده خبر نداره
همهی ما در زندگی لحظاتی را تجربه میکنیم که انگار زمین زیر پایمان خالی میشود؛ زمانی که یک رابطه به پایان میرسد، شغلمان را از دست میدهیم یا با فقدان عزیزی روبهرو میشویم. این لحظات غیرمنتظره و گاه ویرانگرند و اغلب با اندوه، سردرگمی و احساس بیپناهی همراه میشوند. در چنین زمانهایی، دگرگونی و شروع دوباره غیرممکن به نظر میرسد؛ بهویژه وقتی هیچکس از ما نمیپرسد آیا میخواهیم آیندهمان بهکلی دگرگون شود یا نه.
کتاب هیچکس از آینده خبر نداره نوشتهی ریچل هالیس، نویسندهی پرفروش نیویورکتایمز، با صداقتی بیپرده به همین «دورههای سخت» زندگی میپردازد. هالیس از تجربههای شخصی خود، از دردها، شکستها و تغییرات ناخواستهای میگوید که مسیر زندگیاش را زیرورو کردهاند و درسهایی که در دل این رنجها آموخته است. او در این کتاب نشان میدهد که عبور از درد اجتنابناپذیر است، اما انتخاب اینکه چگونه از آن عبور کنیم، با خود ماست. میتوان از دل رنج گذشت و تغییر کرد، آموخت و رشد کرد، یا در همان نقطه متوقف ماند و اجازه داد هویتمان در زخمی که آزردهمان ریشه بدواند. این کتاب راهنمایی است برای کنار آمدن با تغییرات ناخواسته، پذیرش واقعیتهای تلخ و یافتن امید در میان آشفتگیها.
اگر احساس میکنید زندگیتان از هم پاشیده یا آینده برایتان مبهم و ترسناک شده است، هیچکس از آینده خبر نداره میتواند نوری در تاریکی باشد؛ همراهی صادقانه برای بازسازی، دوباره برخاستن و عبور آگاهانه از رنج بهسوی نسخهای قویتر از خودتان.
گزیده کتاب هیچ کس از آینده خبر نداره
بهنظر من، در ارتباط با غم، درد و فقدان، چهار نوع بحران هویتی وجود دارد:
۱. هویتی داشتید که از دست دادید: «من همیشه پرکار بودم، اما شرکتم مرا اخراج کرد. حالا بیکار هستم.»
۲. هویتی را میخواستید که به شما داده نشد: «خیلی دلم میخواست مادر شوم، اما درمانهای لقاح مصنوعی برایم مؤثر واقع نشدند و حالا احساس سرخوردگی میکنم.»
۳. هویتی را انتخاب کردید که دیگر آن را نمیخواهید: «فکر میکردم بهعنوان مادر همیشه خوشبخت خواهم بود، اما حالا احساس افسردگی میکنم و فکر میکنم مادر خوبی برای فرزندانم نیستم.»
۴. کس دیگری برای شما هویتی را انتخاب کرده که با خود واقعیتان سازگار نیست: «این موقعیت مدیریتی فضایی برای خلاقیتم فراهم نمیکند، اما رئیسم فکر میکند وجودم در این جایگاه ضروری است. احساس میکنم دارم از درون میمیرم.»

