کتاب ماهنامه ادبیات داستانی چوک (شماره 186) pdf رایگان
- معرفی کتاب
- مشخصات کتاب
معرفی ماهنامه ادبیات داستانی چوک(شماره 186)
اولین نشریه الکترونیک(PDF) ادبیات داستانی ایران، ماهنامهای در جست و جوی زیبایی، دانایی و نکویی
آنچه در ماهنامه ادبیات داستانی چوک(شماره 186) میخوانیم:
داستان ایرانی
داستان خارجی
ناداستان و جستار
نگاهی به فیلم «فرانکشتاین»
مقاله «شراب در رباعیات خیام»
بررسی داستان «پزشک دهکده»
معرفی کتاب «هفتهزارسالگان»
معرفی مفاخر ایرانی «شیخ بلخی»
مقاله «آبانیشت؛ رازهای جاریِ آناهیتا»
مقاله «خردهروایتها در مقابل کلانروایتها»
مقاله اسطورهشناسی «پناهجویان-آیسخولوس»
«بهرام بیضایی، ستارۀ مانای ادب و فرهنگ ایرانزمین»
گزیدهای از ماهنامه ادبیات داستانی چوک(شماره 186)
بخت با من یار بود که برادر و خواهر بزرگترم اهل مطالعه و کتاب بودند و سری در روزنامهها و مجلههای آن زمان داشتند؛ با نام او از همان دوران نوجوانی آشنا شده بودم و به تقلید از بزرگترها برای او احترام ویژهای قائل بودم و هر جا نامی از او بود با کنجکاوی بیشتری آنرا دنبال میکردم. در شهر کوچک و دور افتادهای که فقط ده نفر مشترک و روزنامه خوان داشت روزنامه دو روز گذشته که تازه از راه رسیده بود و به آن پریروزنامه میگفتیم را وظیفه داشتم از مغازهای که وسایل ورزشی میفروخت، ظرف کرایه میداد، سیگار هم میفروخت و عصر که میشد روزنامه پریروز را هم میفروخت، بگیرم و به منزل ببریم.
عادت داشتم روزنامه را باز میکردم و صفحات آن را تورقی میکردم و اگر مطلبی و خبری از فردین و ملک مطیعی داشت را با ولع میخواندم. زندگی کردن در شهری که سینما نداشت انگار جهنمی بود شبیه به زندگی. صفحات روزنامه را ورق میزدم تا رسیدم به صفحه اگهیهای ترحیم و تسلیت. ناگهان چشمم افتاد به اگهی ترحیم بهرام بیضایی. روزنامه را دو دستی بر سرم کوبیدم و هایهای گریه کردم. گریه کردیم و اشک ریختیم و در میان هق هق زدنها، برای دوستانم گفتم که چه کسی را از دست دادهایم.
دوستانی که شاید اولین بار بود نام بهرام بیضایی را میشنیدند. حالا باید برایشان میگفتم سازنده رگبار کیست. ناگهان یکی از دوستان گفت: نگاه کن پایین این اگهی نوشته شده. بهرام بیضایی. یعنی خودش این اگهی را نوشته. یعنی زنده بوده که این اگهی را نوشته. حالا دیگر انگار که صحنه فیلم مسافران زنده شده بود و گریه ما به خنده تبدیل شده بود و میزدیم به سر و کول همدیگر و میخندیم. و معنی سینما و واقعیت سینما را با پوست و جان خودمان احساس میکردیم، در شهری که سینما نداشت.
