0.0از 0

کتاب پاییز آن سال pdf و چاپی

۳۰٬۰۰۰
40٪ تخفیف با کد «Faraketab» در اولین خرید
خرید
40٪ تخفیف با کد «Faraketab» در اولین خرید
چاپی
الکترونیکی
هنوز نظری ثبت نشده!
اولین نظر را شما بذارید
  • معرفی کتاب
  • مشخصات کتاب

معرفی کتاب پاییز آن سال

کتاب پاییز آن سال داستان سال های دفاع مقدس است، سال های جنگ تحمیلی و شرایطی که از هرکسی مرد میسازد. این بار نوبت نوجوان مشهدی است که با فشار و ترس شرایط جنگی کنار بیاید و شخصیت خود را کامل کند.

بخشی از کتاب پاییز آن سال

بابا اورکت سبز رنگ را از جالباسی برداشت و تنش کرد.
بی بی پرسید: بیرون میری؟ بابا کلاه بافتنی را از مادر گرفت. کمی آن را کشید تا راحت سرش شود. آن را پوشید و گفت: بازم می خوای بری تشییع شهدا؟
بی بی سر تکان داد. ناهید با دهان پر گفت: بی بی منم می خوام باهات بیام! همه برگشتند و به ناهید نگاه کردند.

بابا نزدیک بازار رضا بی بی و ناهید را پیاده کرد. از توی بازار آمدند و خودشان را به فلکه‌ی آب رساندند. دور فلکه شلوغ شده بود. می‌خواستند از بین ردیف مردها رد شوند. بی بی با چادر گلدارش محکم صورتش را گرفت. به ناهید گفت: روتو بگیر دختر!
ناهید چادرش را جلو کشید. این اولین باری بود که به تشییع شهدا می‌آمد. هربار که تشییع بود، بی بی بود؛ اما ناهید مدرسه بود. روزهای جمعه هم تا دیروقت می‌خوابید. اما این دفعه خواب از سرش پرید و با بی بی همراه شد. دوتایی با بی بی به خیابان خسروی نو رفتند. هرچه جلوتر می‌رفتند، جمعیت بیشتر می‌شد. بعد از بازار سرشور کنار خیابان ایستادند. ناگهان تابوت شهدا از دور دیده شد. تابوتهای شهدا از مسجد بنّاها روی دستهای مردم به طرف حرم، جلو می‌آمدند. زنهای زیادی از همه جای مشهد با چادررنگی خودشان را به تشییع رسانده بودند. جمعیت از مرد و زن داد می‌زدند: اسلام پیروز است، شرق و غرب نابود است! زنی عکس پسر شهیدش را در بغل گرفته بود و داد می‌زد: حسین حسین شعار ماست، شهادت افتخار ماست!

زن، کنار ناهید و بی بی ایستاد. دمپایی پوشیده بود و چادرش را محکم گرفته بود. ناهید نگاهی به عکس انداخت. زیر لب گفت: همسن خودم دیده میشه!
زن، آنقدر ذکر "حسین حسین" را داد زد که کنار بی بی حالش بد شد. بی بی از زیر بغلش گرفت و او را کنار خیابان نشاند. عکس پسرش را روی زمین گذاشت و تندتند نفس کشید. بی بی به ناهید گفت: برو از در اون مغازه یک لیوان آب بگیر. ناهید دوید و توی مغازه‌ی کناری رفت. چیزی نگذشت با یک لیوان آب برگشت. زن لبهایش می لرزید. بی بی لیوان را لب دهانش گذاشت. زن نخورد. بی بی اصرار کرد: بخور بهتر میشی!
اشکهای زن روی صورتش قل خوردند. زیر لب گفت: یا اباعبدالله(ع)! چند قلپ آب خورد. نفس عمیقی کشید: خدا خیرت بده زن! دو ماه پیش خبر آوردن پسرم شهید شده! هنوز خودش رو نیاوردن! بی بی شانه های زن را گرفت و آرام مالید. اشک روی صورت بی بی
هم قل خورد. بی بی گفت: منم خیلی وقته از پسرم بی‌خبرم!