0.0از 0

کتاب عمو کلاه سیاه pdf

۳۰٬۰۰۰
40٪ تخفیف با کد «Faraketab» در اولین خرید
خرید
40٪ تخفیف با کد «Faraketab» در اولین خرید
الکترونیکی
هنوز نظری ثبت نشده!
اولین نظر را شما بذارید
  • معرفی کتاب
  • مشخصات کتاب

گزیده ای از کتاب عموکلاه سیاه

حرف از دروی گندم شد. دایی رضا مشتاقتر از بقیه گفت: آخر همین هفته شروع می کنید؟
از همین الان دلم برای خودم و هادی سوخت. دایی رضا خیلی زور می‌زد، چندتا کارگر پیدا می‌کرد تا کمک من و هادی باشد. از بچه‌های دایی رضا خوشم نمی‌آمد. زیادی تمیز بودند. دست های من و هادی ترک خورده و رده‌های سیاه داشت. ولی دست‌های
دایی رضا مثل دست‌های زنش لطیف بود. به گمانم همه‌ی طلا فروش ها تمیز و خوش عطر و بو هستند. دایی رضا هم صورتش برق می‌زد. هادی دوباره سر سفره حرف تکراری‌اش را پیش کشید: جبهه رفتنم حتمی شد. این بار دیگه می‌رم.
همه نگاه هادی کردند. مادرم، خاله‌هایم، دایی هام، عروسها، دامادها و بچه‌های شان به خاطر سکوت باباحاجی، سکوت کردند. تنها صدایی که شنیده شد صدای النگو های خاله فرزانه بود که با یک دست به صورتش زد و النگوهایش جرینگی صدا داد و یواش گفت: خدا مرگم.
چند لحظه‌ای به سکوت گذشت. حاج محمود دستی به سبیل‌هاش کشید و گفت: فضولی نباشه؛ ولی بهتر نیست سه سال دیگه بری اجباری؟
هادی با قاشقش بادمجان بی زبان را ریش ریش کرد. نه بادمجان خورد، نه سیب زمینی، گفت: باید برم جهاد. برای مرد جهاد واجبه. دلم نمی‌خواد شرمنده‌ی شهدا بشم.
حاج محمود یک طوری خندید که شکم و شانه هایش بالا و پایین شد. به همه نگاهی کرد و گفت: یعنی من که نرفتم، جهاد نکردم.
یا باباجی که یک بار رفته، نصفه جهاد کرده؟