کتاب صوتی اینم شد زندگی
- معرفی کتاب
- مشخصات کتاب
کتاب صوتی اینم شد زندگی!؟ یکی از آثار نسین در ژانر طنز تلخ به شمار میآید که در آن به برملا کردن معایب اجتماعی دوران خود پرداخته است. او از طریق نقد وضعیت اجتماعی کشوری که در آن زندگی میکند، راهکارهایی را برای گذر از این معایب به مخاطب خود ارائه کرده است.
معرفی کتاب صوتی اینم شد زندگی!؟
اینم شد زندگی؟ یک مجموعه داستانی از نویسنده توانای اهل ترکیه، عزیز نسین است. او در این آثار طنز تلخ و سیاهی را برای توصیف پیرامونش به کار میگیرد تا معایب اجتماعی زمانش را برملا کند و با نقد آنها راهکار گذر از این معایب را نشان دهد. او منتقد بیرحم اما خوشزبان جامعه ترکیه است و البته خوشانصاف؛ زیرا همه تقصیرها را هم به گردن حکومت و سیستم اداری و... نمیاندازد. قلم او متوجه مردم هم هست و با نقد خرافات، کژبینی و کوتهفکری مردم، میکوشد توازنی در نقدهایش ایجاد کند و راه برونرفت از مشکلات را بیشتر بنمایاند.
دانلود کتاب اینم شد زندگی!؟
این کتاب صوتی، از روی متن کتاب «اینم شد زندگی؟» (نشر نگاه با ترجمه رضا همراه) تولید شده است. شما میتوانید نسخه صوتی این کتاب را از نرمافزار یا سایت فراکتاب دریافت کنید.
خلاصه کتاب اینم شد زندگی!؟
عزیز نسین در تمام آثار خود از عنصر طنز، آن هم به صورت تند و نیشدار برای بیان مفاهیم اجتماعی استفاده کرده که این مهمترین ویژگی قلم او به شمار میآید. از جمله ویژگیهای جالب نوشتههای نسین آن است که در ایران محبوبیت فراوانی دارد و میتوان شباهت محیط فرهنگی - سیاسی ترکیه با فضای فرهنگی - سیاسی ایران را علت اصلی آن دانست و درواقع محتوای انتقادی نوشتههای او برای خواننده ایرانی آشنا به نظر میرسد؛ به همین دلیل او نویسندهای نام آشنا در بین خوانندگان ایرانی به شمار میآید. اینم شد زندگی!؟ یکی از آثار نسین در ژانر طنز تلخ به شمار میآید که در آن به برملا کردن معایب اجتماعی دوران خود پرداخته است. او از طریق نقد وضعیت اجتماعی کشوری که در آن زندگی میکند، راهکارهایی را برای گذر از این معایب به مخاطب خود ارائه کرده است. طنز تلخی که او در این اثر از آن بهره برده است، باعث برملایی هرچه بیشتر معایب اجتماعی شده و مخاطب را به تفکر وامیدارد.
برشی از متن کتاب صوتی اینم شد زندگی!؟
بعد از اینکه مرا ختنه کردند اسم مرا در یک مکتب نوشتند. مکتب از خانه ما خیلی دور بود ولی چاره نداشتیم باید میرفتم، راستش از دوری راه زیاد ناراحت نبودم چون خیابانها را دید میزدم!... ملاباجی که من آنجا درس میخواندم سه تا دختر بزرگ داشت، هر سهتا سفید و خوشگل بودند و من از هر سه تاشان خیلی خوشم میآمد! مثل روسها بودند. آخه از وقتی که روسها به مملکت ما آمدند دوچیز را با خودشان آوردند. یکی زنهایِ خوشگل و سفید و یکی هم اسکناسهای بزرگ!... پدرم دوتا از این اسکناسها داشت. البته مردم زیاد داشتند. اسکناسهای روسی توی دست و پای مردم ریخته بود وقتی روسها از ترکیه رفتند. انقلابیون اسکناسها را جمع کردند بعد هم از اعتبار افتاد. البته ما غیر از دو تا نداشتیم. چه میشد کرد. پولی بی اعتبار هم گیر ما نمیآمد! پدرم پولهای به آن بزرگی را یک قروش فروخت!... وقتی به مکتب رفتم مادرم یک فینه قرمز رنگی برایم درست کرد و به سرم گذاشت. یک قلم و دوات هم برایم خرید که وقتی مینوشتم «جرجر» صدا میکرد! روز اول به مدرسه رفتم باید این دعا را حفظ میکردم «رب یسر و لما تیتر رب تمین بالخیر» یعنی «آفریدگارا کارم را آسان کن. نگذار سخت بگذرد. تو کارم را به خیر بگردان.

