0.0از 0

کتاب آن شب پاییزی pdf و چاپی

۱۵۰٬۰۰۰
40٪ تخفیف با کد «Faraketab» در اولین خرید
خرید
40٪ تخفیف با کد «Faraketab» در اولین خرید
چاپی
الکترونیکی
هنوز نظری ثبت نشده!
اولین نظر را شما بذارید
  • معرفی کتاب
  • مشخصات کتاب

معرفی کتاب آن شب پاییزی

اولین باری که خانم سجادی همسر شهید سجادی را دیدم در کارگاه ادبی نورا بود. تا قبل آن از این شهید اطلاعات کمی داشتم. فقط می دانستم جانباز بود و در تمام این سال ها درد و رنج جانبازی را به دوش کشیده و در آخر هم...
با خانم سجادی گپ وگفت کوتاهی داشتیم. آمده بود تا کمی از شهیدش برای ما بگوید و برود. تازه سه سال از شهادت همسرش می گذشت و خاطره ها هنوز برایش زنده و گرم بود. لابه لای صحبت هایش اسم علی که می آمد، لبخندی کنج لبش می نشست و چشم هایش برق می زد.

وقتی در خانه را به رویم باز کرد و رفتم داخل، حس عجیبی به تنم نشست. همه جای خانه رنگ و بوی کسی را می داد که نبود. نبود، اما حضورش را حس می کردم. نبود، ولی انگار بود و نگاهم می کرد. گوشۀ خانه میزی بود پر از عکس های شهید، به در و دیوار هم.
خانم سجادی به عکس ها دستی کشید و توضیح داد: «این عکس واسه کربلای پنجه. اینم وقتی شیراز بود. این عکس رو چند ماه قبل از شهادتش گرفت. این واسه قبل عملیا ت... »  می گفت و می گفت و من در ذهنم هر عکس را در دل یکی از فصل های کتاب جا دادم. نشستیم کنار هم و هندوانۀ خنک و شربت سکنجبین خوردیم و حرف زدیم. از روزهای قبل از انقلاب برایم گفت، وقتی پدرش از ترس رژۀ دختران در سطح شهر او را منع کرد از ادامۀ تحصیل. از بی بی مهربانش و تظاهرات هایی که پنهانی می رفتند. از علی و مهرش که چون پیچک در درونش ذره ذره بالا رفت. از روزهای جنگ. از بزرگ شدن بچه ها و نبودن های علی. از شیراز و موشک باران هایش. از آن تخت کنار پنجره. از روزهای مجروحیت مردش.

بعد از مصاحبه های تکمیلی شروع کردم به نوشتن. تازه آنجا بود که با خط به خطش فهمیدم جانباز یعنی چه! اینکه دوست هایت، رفیق هایت، هم رزم هایت یکی یکی بروند، جنگ تمام شود و تو بمانی و یادگاری های ریز و درشتی که به تنت مانده. تازه می فهمیدم نوشتن از روایت های یک جانباز چقدر سخت بود. همه داشتند زندگی عادی شان را می کردند. جنگ برای همه تمام شده بود. برای خیلی ها جنگ فقط یک اسم بود، بدون هیچ توضیحی. همه درگیر روزمرگی هایشان بودند و حالا باید وسط شلوغی های شهر از کسی می نوشتم که جمجمه اش را در کربلای ۵ گذاشته بود و سال های سال درد کشیده و با مشکلات دست و پنجه نرم کرده بود. باید از زمین خوردن هایش می نوشتم. از سردردهای عجیب و تب و لرزهایش. از درمان هایی که داشت، از جراحی هایش. از آن شب پاییزی سال ۶۶ که همۀ زندگی اش را زیرورو کرد.