کتاب عیار 24 pdf
روایتهایی از پایمردی طلایی زنان ایرانی
- معرفی کتاب
- مشخصات کتاب
معرفی کتاب عیار 24
من روی طلاییِ قصّه را دیدم. هر بار میخواستند جایی بروند و هدیهای ببرند همیشه کیف بزرگ من بهترین گزینه بود. امّا جایی عمیقاً دلم همراهشان شد که گوشوارهی نازکی را از کیفم درآوردم و به دخترکی لبنانی هدیهاش کردند. مهمان خانهی شهیدی از فرماندهان حزب در ضاحیه بودیم. دخترک چند ماهی میشد که پدرش را از دست داده بود. هشت نه ساله و حافظ قرآن بود و وقتی خواست دربارهی سفارش پدرش در آخرین دیدار حرف بزند گریهاش گرفت و من توی آن لحظه تمام شدم. گوشوارههای کوچک ما خنده را به لب دخترک نشاند.
بعد از سفر هم قصّهی طلاها از من جدا نشد. حالا وقتش بود که این سمت قصّه را بشنوم. قصّهی زنهایی که از طلاهایشان دل کنده بودند تا سهم خودشان را در مبارزه با صهیونیستها بپردازند. تازه قصّه فقط قصّهی طلا نبود؛ قصّه حتّی فقط قصّهی زنها هم نبود. گوش من ولی قصّههای زنانه را بهتر میشنید. من امّا فقط یک جفت گوش داشتم و یک قلم. این داستان هزاران گوش میخواست و هزاران قلم. این کتاب قرار نیست همهی قصّه باشد. نقطههایی است که اگر کنار هم بگذارید شاید متوجّه شوید مردم ایران چطور پس از یک فرمان، با مردم جنگزدهی لبنان همدلی کردند؛ این مردم نازنین!
کتاب عیار 24 حکایت پایمردی زنان و مردان مسلمان و با غیرت ایرانی و لبنانی است که مردانه در شرایط سخت جنگی در کنار هم ایستادند. خانم معصومه صفایی که در میدان حضور داشته اند به خوبی از آن روزها روایت می کنند
گزیده ای از کتاب عیار 24
لبنان قرار بود صحنهای از آخرالزّمان باشد. بعد از آتشبس بالاخره فرصتی شده بود تا سیّد مقاومت را تشییع کنند. این مدّت در خاکی به ودیعه گذاشته شده بود تا روزش برسد. هر کس به هر طریقی شده سعی میکرد خودش را برساند. به جایی که صحنهای از تاریخ داشت رقم میخورد. قرار نبود سیاستمدارها و رئیسجمهورهای جهان با عینکهای دودی پشت تابوت صف بکشند. مردم بودند که تاریخ را میساختند.
رئیسجمهور لبنان به دستور آمریکا و اسرائیل راه ورود مستقیم پروازهای ایرانی را بسته بود و باید از یک کشور واسطه خودمان را به بیروت میرساندیم. پدرجان از همان اوّل گفته بود برای چه میروی؟ وقتی راهمان نمیدهند یعنی دشمنمان هستند!
ما قراره بریم پیش اونهایی که دوستمون هستند.
راضی نشد. زیرلب چیزی گفت ولی ادامه نداد. میدانست که نمیتواند رأیم را بزند.
با خودت آجیل و خوراکی بردار، اونجا گرسنه نمونی.
آقای همسر در دلواپسترین نسخهی خودش بود. خودش نمیتوانست در این سفر همراهم باشد ولی همه کار کرده بود که من بتوانم بروم. چند ساعت مانده به پرواز پشیمان شده بود از اینکه تشویقم کرده برای تشییع سیّد لبنان باشم.
اگه بلایی سرت بیاد جواب مامانت رو چی بدم؟
دم پرواز واقعاً وقت این حرفها نبود. خودم را به نشنیدن زدم. فرودگاه به روزهای منتهی به اربعین شباهت داشت. پر از دوست و آشنا.
