دانلود کتاب خرما نخورده
- معرفی کتاب
- مشخصات کتاب
معرفی کتاب خرما نخورده
خاطرات اسرای ایرانی در زندان های رژیم بعث عراق همیشه سندی از ایمان، صبر و استقامت رزمندگان ما و بخش مهمی از تاریخ این کشور بوده. اینرو ثبت خاطرات و شرح آنچه که بر این عزیزان در زندان های عراق رفته حائز اهمیت است. در کتاب خرما نخورده خاطرات آزاده سرافراز سلمان زادخوش را مرور می کنیم. آقای سیدجلال قوامی با قلم توانای خودش به خوبی توانسته است این خاطرات را به تصویر بکشد.
بخشی از کتاب خرما نخورده
دومین روزی بود که چیزی نخورده بودم. نه تنها من، که همۀ آن صدوپنجاه نفر دیگر هم همین طور؛ زخمی هم که باشی دیگر بدتر. دلم فقط یک لیوان آب می خواست. گرمای هوای آخر اردیبهشت را هم اضافه کنید به زخم و تشنگی و گرسنگی. از اردیبهشت تهران و مشهد حرف نمی زنم؛ اردیبهشت بغداد. تنها چیزی که کمک می کرد طاقت بیاورم یک ذکر بود: «السلامُ علیکَ یا ابا عبدالله».
ما را بردند استخبارات بغداد. از شیر آب آنجا کمی دادند بخوریم. آبش گرم بود، اما همان هم غنیمت بود. بعدش یک قابلمه آب جوش آوردند که کمی گوجه فرنگی هم داخلش داشت! یک کیسه نان خشک هم آوردند که باقی ماندۀ غذای سربازهای خودشان بود؛ ریختند داخل قابلمه. بعد دو روز گرسنگی این تنها غذای ما بود؛ چقدر بااشتها خوردم!
همۀ ما را با بدرقۀ باتوم و شلنگ جا داده بودند داخل دو تا اتاق تقریباً شش دَرچهار. برای ۱۵۰ نفر خیلی کوچک بود. هراَزگاهی یک نفر از افسرهایشان همراه چند نفر دیگر می آمد و در باز می شد و مشت و لگدی حوالۀ آن جلویی ها می کردند و می رفتند. لابد می ترسیدند زمین دهان باز کند و فرار کنیم.
یکی از ما درجه داری ارتشی بود؛ ستوان دو. چند جای تنش هم زخم های سطحی داشت. یک بار که آمدند، بلند شد و اعتراض کرد:
- صلیب سرخ اجازه نمی ده با ما این جوری رفتار کنید.
همان افسر بعثی که رئیس آن چند نفر بود، آمد نزدیکش و سرش را برد جلو. انگار که می خواست چیزی توی گوشش بگوید. ناغافل لالۀ گوشش را به دندان گرفت و جوید و یک تکه از گوش را تف کرد توی صورتش! خون، سر و صورت ستوان بیچاره را پر کرد. بعد فرمانده بعثی با لب و دهان خونی چند تایی فحش عربی داد و اشاره کرد که او را ببرند. بعد هم دهانش را با دستمالی که یکی از زیردست هایش به او داد پاک کرد. من دیگر آن ستوان ارتشی را ندیدم. خدا می داند او را کجا بردند و چه کارش کردند. دیدن این صحنه عجیب ترین چیزی بود که در زندگی دیده بودم. چطور یک انسان می توانست در وحشی ترین و بدوی ترین حالت یک حیوان قرار بگیرد و با یک انسان دیگر چنین کاری بکند؟ حتی حیوانات نیز کمتر با هم نوع خود چنین کاری می کنند. هرچند از آن روز به بعد بارها صحنه هایی دیدم که در تمام مدت عمرم از هیچ حیوانی ندیده بودم.

