دانلود کتاب سربازهای گشنیز
- معرفی کتاب
- مشخصات کتاب
معرفی کتاب سرباز های گشنیز
سربازهای گشنیز روایت زندگی دانشجویی در فضای پر انرژی و جو سیاسی دوره اصلاحات است به همراه خطرات و انحرافات همراهش. آقای مهدی ناظری این داستان را با دستمایه عاشقانه به قلم تحریر در آورده است.
بخشی از کتاب سربازهای گشنیز
وسط میدان روی چمن ها چند نفر زخمی و خونین ومالین نشسته بودند. حسن بابا سبیلش قرمز شده بود. با دست، سرش را گرفته بود و ناله می کرد؛ اما از فحش دادن دست نمی کشید. فحش هایش هربار تازه و مجلسی تر می شد. آن طرف تر یک دختر سعی می کرد دوستش را که گریه می کرد و دستش را به کمرش گرفته بود، بلند کند. دختر حسابی سنگین بود و تا می آمد بلند شود، دوباره پخش زمین می شد. دوستش حسابی تقلا می کرد؛ اما حریفش نمی شد. چشمم به تاکسی هایی افتاد که آن طرف میدان ایستاده بودند. از کنار دخترها رد شدم. دو سه قدم نرفته، برگشتم. سمیرا مافی بود با چادری خاکی. رفتم طرفشان. بالای سرشان ایستادم. سرش را بالا گرفت زیر نور آفتاب؛ عسلِ توی چشم هایش خوش رنگ تر شده بود. گفتم:
- سلام، خوبید؟
محلم نگذاشت. دوباره با دوستش کلنجار رفت. این جور معنی کردم که «معلومه خوب نیستیم؛ کوری؟» هرطور شده از جا بلندش کرد. دستم را دراز کردم که دستِ دوستش را بگیرم. چشم غره ای رفت آمپربالا. دستم را سریع عقب کشیدم. با سر به پشتسرم اشاره کردم و گفتم:
- پس... پس من می رم یه تاکسی بگیرم ببریمش درمانگاه.
تا آمد بفهماند لازم نکرده، خودم را رساندم لب خیابان. حالا تخم تاکسی را ملخ خورده بود. پلیس نمی گذاشت هیچ ماشینی بایستد. کنار خیابان کلی آدم منتظر تاکسی ایستاده بودند. یک چشمم به خیابان بود و چشم دیگرم به میدان. سمیرا زیر بغل دوستش را گرفته بود. داشت زیر سنگینی عُلیاحضرت تا می شد. شانسم زد و یک تاکسی از بالای میدان پیدایش شد. قبل این که به مسافرها برسد، دویدم سمتش و گفتم: «دربست هزار». پیکان درب وداغان هرچه لنت داشت سوزاند و در ده قدمی ام جلوی پای دخترها ترمز کرد. آن وقت ها با هزار تومان می شد تا تهران با قطار درجۀ یک رفت یا بلیت رفت وبرگشت اتوبوس خرید.

