استیون کینگ اگرچه در ذهن بسیاری از ما تنها به عنوان «سلطان وحشت» شناخته میشود، اما در واقع نویسندهای بسیار چندبعدیتر از این حرفهاست. مجموعهی چهار داستان بلند او به نام «فصلهای متفاوت» که در سال ۱۹۸۲ منتشر شد، گواه این ادعاست. این داستانها از آن جهت که به صراحت در ژانر وحشت قرار نمیگیرند و از عناصر فراطبیعی استفاده نمیکنند، برای کینگ غیرمعمول تلقی میشوند؛ با این حال، عناصر وحشت دنیای واقعی در آنها دیده میشود. داستان «جسد» که فصل سوم این مجموعه را تشکیل میدهد، نمونهای برجسته از این رویکرد است. همین داستان غیرمعمول نقاط قوت کینگ را به عنوان یک نویسنده آشکار میکند: ترسیم دقیق شخصیتها همراه با جزئیات ظریف و ضعفهای کوچکشان؛ توانایی او در ضبط دیالوگهای پسران پیشنوجوان؛ بازآفرینی باورپذیر از کودکی؛ و فراتر از همهی اینها، نقد او از آمریکای روستاییِ شهرهای کوچک و ساختار خانواده با والدین بیتفاوتشان.
کتاب «خزان بیگناهی» که در ایران منتشر شده، در واقع ترجمهی فارسی همین داستان «جسد» (The Body) از استیون کینگ است. این داستان از این جهت در میان آثار کینگ ویژه است که اثری فراتر از ژانر وحشت محسوب میشود. داستان دربارهی چهار پسر دوازدهساله به نامهای گوردی، کریس، تدی و ورن است که در تابستان سال ۱۹۶۰ برای پیدا کردن جسد پسری همسن خود که زیر قطار کشته شده، سفری دو روزه را در حومهی جنگلی آغاز میکنند. آنها در این سفر نه فقط با مفهوم مرگ و بزرگسالی روبرو میشوند، بلکه عمق دوستی، از دست دادن، نوستالژی و معنای واقعی بزرگ شدن را درک میکنند. راوی داستان، گوردی لَچنس، پسری اهل تخیل و قصهگویی است که بعدها در بزرگسالی به نویسندهای مشهور تبدیل میشود. محور اصلی داستان، رابطهی عمیق و وفادارانه بین چهار شخصیت اصلی است. دوستی آنها پناهگاهی امن در برابر مشکلات خانوادگی، مدرسه و خشونتهای اطراف است. کینگ با روایت گوردی از دوران کودکیاش، تصویری واقعی از دههی ۱۹۶۰ آمریکا و احساسات خاص دوران بلوغ را بازسازی میکند. «خزان بیگناهی» با ترجمهی فارسی خود، فرصتی را فراهم میکند تا مخاطبان ایرانی نیز با این جنبهی کمترشناختهشده اما درخشان از قلم استیون کینگ آشنا شوند.
اقتباس سینمایی این داستان با نام «کنار من بمان» (Stand by Me) محصول سال ۱۹۸۶ و به کارگردانی راب راینر ساخته شده است. این فیلم مورد تحسین فوقالعادهی هم طرفداران و هم منتقدان قرار گرفت و خود کینگ نیز پس از دیدن آن، آن را بهترین اقتباس از آثارش توصیف کرد. جالب آنکه نام کینگ در معرفی فیلم کمرنگ بود و تا پایان تیتراژ پایانی نمایش داده نشد؛ به همین دلیل، بیشتر مردم سینما را ترک میکردند بدون اینکه بدانند این اثر از آن سلطان وحشت است. با این حال تفاوتهایی بین کتاب و فیلم وجود دارد: در داستان کینگ، سرنوشت نهایی شخصیتها بهجز گوردی بسیار تلختر است و در بزرگسالی به کام مرگ میروند، اما فیلم با تأکید بر حس نوستالژی، پایانبندی ملایمتری برای آنها رقم میزند. همچنین به دلیل پایان تلختر کتاب، تأکید داستان بر «زوال و از دست دادن» پررنگتر است، در حالی که در فیلم این حس تعدیل شده و «دوستی و بزرگ شدن» بر آن غلبه دارد. برخی صحنهها و دیالوگهای کتاب نیز حذف یا تغییر یافتهاند تا فیلم ساختار کلاسیکتری داشته باشد، اما وفاداری کلی فیلم به فضای اثر بسیار تحسینشده است.