کتاب صوتی دوشنبه هایی که تو را می دیدم
- معرفی کتاب
- مشخصات کتاب
معرفی کتاب دوشنبه هایی که تو را می دیدم
کتاب دوشنبه هایی که تو را می دیدم، اثری خواندنی از لئا ویازمسکی است. حکایت عشق دختری و جوان و پیرمردی هشتاد ساله است. کلارا پیشخدمت جوان رستوران که در کودکی مادرش به دلیل بیماری روانی در آسایشگاه بستری شده است و بعد از مدتی نیز پدرش را از دست داده است؛ اکنون و در 27 سالگی با روحی سرشار از زخمهای پنهان و در اوج با خلأ و بحران عاطفی شیفته پیرمردی هشتاد ساله شده است که روزهای دوشنبه مشتری رستوران آنهاست.
کلارا در اوج نگاه پیرمرد تنهایی را خوانده است و همین وجه مشترک بابت ایجاد رابطه عمیق عاطفی بین او و پیرمرد میشود. را در این رمان که توانسته است جایزه منتخب خوانندگان سال ۲۰۱۷ را از آن خود کند، روایتی تأملبرانگیز و سرشار از احساسات انسانی است که مخاطب را با خود همراه میکند.
نویسنده در این اثر با نگاهی ظریف به واکاوی روابط و لحظات زندگی میپردازد. با خواندن این کتاب، دریچهای نو به سوی درک عمیقتر از پیوندهای عاطفی به روی خود بگشایید.
خلاصه کتاب دوشنبه هایی که تو را می دیدم
این اثر داستانی، با محوریت شخصیتپردازیهای دقیق و فضاسازیهای ملموس، به بررسی لایههای پنهان زندگی و مواجهات انسانی میپردازد.
لئا ویازمسکی در این رمان با بهرهگیری از تجربیات هنری خود، روایتی منسجم و گیرا خلق کرده است که خواننده را تا انتها با تعلیقهای داستانی همراه میسازد. ساختار روایی کتاب به گونهای است که مفاهیم عمیق انسانی را در قالب یک داستان جذاب و روان به تصویر میکشد.
گزیده کتاب دوشنبه هایی که تو را می دیدم
چه احمقانه! دستبوسی... من دستبوسش شدم! معمولاً وقتی دختری را تا دمِ در خانهاش همراهی میکنم، مخصوصاً اگر از او خوشم بیاید، رویش را میبوسم، یا بالا میروم و نوشیدنی دیگری با او مینوشم. این بازیِ همیشگی من است.
اما امشب دلم نمیخواست بازی کنم. با آنکه زیاد نوشیده بودم و حال طبیعی نداشتم، به خودم اطمینان داشتم. یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟ دیگر خودم را نمیشناختم. تقریباً ترس برم داشته بود. تمام اصولم را نادیده گرفته بودم. احساس میکردم مرد جدیدی هستم که برای بار دوم متولد شده.
کنارش که راه میرفتم، خوشبخت بودم. لحن صدایش، بدن و نگاهش که گویاتر از کلماتی بود که به ندرت ادا میکرد مرا تحت تأثیر قرار میداد به نظرم دیروز خوشگل بود اما امشب به لعبت زیبارویی میمانست. وزش گاه و بیگاهِ باد که موهایش را روی گونهام میریخت، نوازشی بود که قلبم را از شوق آکنده میکرد. ماهها بود که به او فکر میکردم. دلم میخواست تصاحبش کنم، اما امشب فهمیدم چیز دیگری میخواهم.
چیزی بیشتر ... چیزی بزرگتر... وجودش شوقی بیانتها در من برانگیخته بود و میترسیدم آنقدر که باید، بزرگ نباشم. احساس میکردم برایش زیادی کمسنوسال و جوانم. نگاهم که میکرد، دستپاچه میشدم، گویی پسرک احمق و بیچارهای بیشتر نیستم اما به حرفهایم که گوش میداد، احساس میکردم قهرمانی بزرگم. در نگاهش هم مهم میشدم و هم ناچیز و کوچک. میترسیدم حرف نابجایی بزنم و به ناگاه او را از دست بدهم.
بعد از شیفت کاریِ شب، در یکی از پاتوقهای همیشگیمان به دوستانم ملحق شدم تا مثل همیشه با اذیت کردن دخترها خوش بگذرانیم. امشب اما هیچ دختری به نظرم زیبا نرسید. برای نخستین بار آنها را همان طوری که بودند، دیدم: با آرایش زیاد و جلف، که مصرف الکل و تور کردن کسی را راهی برای آرام کردن روح سرکششان میدیدند. خشمگین شده بودم و میفهمیدم که هیچ یک از این دخترها نمیتوانند کلارا را از ذهن من بیرون کنند. از بار که بیرون آمدم، لبریز از اطمینانی بودم که کمکم جای خود را به احساس خوشبختی بزرگی میداد.
خرید و دانلود کتاب دوشنبه هایی که تو را می دیدم
شما میتوانید کتاب دوشنبه هایی که تو را می دیدم را از طریق اپلیکیشن فراکتاب تهیه کنید.

