0.0از 0
مشاهده نمونه

کتاب جادوگر صوتی و pdf

رمان
دسته بندی
نشر سپید ماه آوا
ارائه دهنده
شرلی جکسون
نویسنده
۲۵٬۰۰۰
40٪ تخفیف با کد «Faraketab» در اولین خرید
خرید
40٪ تخفیف با کد «Faraketab» در اولین خرید
مشاهده نمونه
الکترونیکی
صوتی
هنوز نظری ثبت نشده!
اولین نظر را شما بذارید
  • معرفی کتاب
  • مشخصات کتاب

کتاب صوتی جادوگر اثر شرلی جکسون، مشتمل بر پنج داستان کوتاه است. در این پنج داستان ظلم و بیداد بی تکلف توسط یک نویسنده قهار داستان های کوتاه با طرزی تکان دهنده و مخوف بیان شده است. بی قراری، زندگی های بربادرفته و سرور خون آلود آن ها از دست رفته است.

معرفی کتاب صوتی جادوگر 

جادوگر اثر شرلی جکسون، شامل پنج داستان کوتاه است که به زبانی ساده و روان نوشته شده است. پنج داستان این مجموعه تحت عناوین دندان، مهمان، قرعه‌کشی، چالرز و جادوگر همه مربوط به موضوعاتی دلسرد کننده به لحاظ اجتماعی، ترس، وحشت و جنایت مربوط هستند.  جکسون به وحشتناکترین شکل ممکن و بدون هیچ لفافه و پیچیدگی ظلم و ستم را روایت می‌کند موضوعاتی مثل آزار کودکان، جنون، یک بخت‌آزمایی بدشگون نمونه‌ای از اتفاقات این مجموعه داستان هستند.

دانلود کتاب جادوگر 

شما می‌توانید کتاب جادوگر را در قالب صوتی و الکترونیک از سایت یا اپلیکیشن فراکتاب دانلود و مطالعه نمایید.

خلاصه کتاب جادوگر

کتاب جادوگر (The Tooth) با به تصویر کشیدن جنون، مضطرب کردن مخالفان، آزار دادن بچه ها و یک بخت آزمایی بد یمن و بد شگون، قدرت بی همتا در دلسرد کردن و مغشوش کردن افکار دارد. این کتاب در سال 1966 برندۀ جایزۀ بهترین داستان های کوتاهِ ادگار آلن پو شد. شرلی جکسون (Shirley Jackson) نخستین اثرش را در سال ۱۹۳۸ منتشر کرد. اما شهرت او ماند تا زمان انتشار داستانی با عنوان قرعه کشی (لاتاری) که از قضا به سرعت تنها طی چند ساعت نوشته شد و همان روز هم به دفتر نشریه تحویل داده شد. در آن زمان گویی همه چیز دست به دست هم داده بود تا شرلی جکسون را به شهرت برساند.

این داستان و بسیاری دیگر از داستان های شرلی جکسون، چنان ساده نوشته شده اند که شاید برخی از خوانندگان تصور کنند این داستان ها فاقد ظرافت و پیچیدگی هستند. اما برعکس، امروزه این داستان ها در بسیاری از دانشگاه های جهان تدریس شده و ساختمان آن ها برای دانشجویان تجزیه و تحلیل می شود. در بخشی از کتاب جادوگر می خوانیم: مست بود، اما هنوز آن قدر با خانه آشنایی داشت که بتواند به تنهایی از اتاق به آشپزخانه برود و ظاهرا یخ بردارد، اما درحقیقت اندکی هشیاری داشت، می فهمید که هنوز به حد کافی دوست خانوادگی آن ها نشده که روی کاناپه ی اتاق نشیمن بی هوش شود. او مهمانی را بدون هیچ مشکلی پشت سر گذاشته بود. گروهی با آهنگ پیانو ترانی “رویایی” را می خواندند. میزبان اش با یک مرد جوان که عینک نازک و تمیز داشت و حالت دهان اش حاکی از کج خلقی بود، صادقانه صحبت می کرد. مرد آرام از اتاق ناهارخوری که یک گروه چهار/پنج نفری روی صندلی های سخت و خشک نشسته بودند و بین خودشان در مورد مساله یی استدلال می کردند گذشت. به محض این که دست اش به در آشپزخانه خورد، در فورا باز شد.

فهرست کتاب

دندان
جادوگر
چارلز
قرعه کشی
مهمانی

برشی از متن کتاب صوتی جادوگر 

واگن آن‌قدر خالی بود که پسرک یک صندلی کامل برای خودش داشت و مادرش روی صندلی دیگری کنار خواهر کوچک‌اش نشسته بود. دخترک تکه‌ای نان تُست در یک دست و جغجغه‌ای در دست دیگرش داشت. او را با تسمه‌ای محکم به صندلی بسته بودند تا بتواند بیرون را تماشا کند. و هرگاه آرام به این طرف و آن طرف سُر می‌خورد، تسمه او را نگه می‌داشت و مادر برمی‌گشت و او را دوباره سر جایش می‌بست. پسرک از پنجره بیرون را تماشا می‌کرد و کلوچه می‌خورد. مادر آرام به مطالعه مشغول بود و بدون این‌که سرش را بلند کند به سوالات پسرک جواب می‌داد.

پسرک گفت: ما روی رودخانه هستیم، زیر پای‌مان رودخانه است و ما روی آن هستیم.
مادرش گفت: خیلی خوب است.
پسر باخود گفت: ما روی پلی بالای رودخانه هستیم.

چند نفر دیگری که در واگن بودند، در سمت دیگر نشسته بودند. اگر با هر یک از آن‌ها در راهرو برخورد می‌کرد، پسرک می‌گفت: سلام! و بیگانه هم معمولا جواب می‌داد: سلام. و برمی‌گشت. گاهی هم از او می‌پرسیدند که آیا از سفر با قطار لذت می‌برد؟ یا حتی می‌گفتند که چه مرد بزرگی شده است. پسرک از این تعاریف خوش‌اش نمی‌آمد و با ناراحتی به سمت پنجره برمی‌گشت. پسرک در حالیکه آه می‌کشید، گفت: این گاو است، چه‌قدر راه باید برویم؟
و مادر هربار می‌گفت: راهی نمانده.

یک‌بار بچه‌ی کوچک که خیلی آرام و سرگرم جغجغه و نان تست بود و مادر پیوسته از او مراقبت می‌کرد، بیش از حد سُر خورد و سرش به پنجره خورد. شروع به گریه کرد، یک دقیقه سروصدا و تکان‌هایی در اطراف صندلی مادر ایجاد شد. پسرک از روی صندلی‌اش سُر خورد و پایین آمد و به این سوی راهروی واگن آمد تا پاهای خواهرش را نوازش کند و التماس‌کنان از او بخواهد که گریه نکند. بالاخره طفل خندید و سرگرم خوردن نان شد. مادر یک آب‌نبات به پسرک داد و او سر جای خود نزدیک پنجره برگشت.
پس از یک‌دقیقه پسرک به مادرش گفت: من یک ساحره دیدم. بیرون یک جادوگر پیر زشت بد دیدم.
مادر گفت: خب.
یک جادوگر پیر گنده، به او گفتم گم‌شو و او گم شد و داستان‌اش را با صدایی آرام ادامه داد: آن زن گفت می‌خواهم تو را بخورم. و من گفتم نه نمی‌توانی، و دنبال‌اش کردم تا بیرون رفت. جادوگر پست‌فطرت پیر.