مرد عفریت ترس بود که میدوید. صورت لخت وحشت بود که خاکریزهای تله را بالا و پایین میرفت و دنبال پناهگاه زوزه میکشید. دهان خشکاش باز مانده بود. بالای هر تپه که میرسید، خورشید خنجری در چشماش فرو میکرد. نعرهاش آسمان را میشکافت و شکل تازهای از ترس میگرفت. ترس جاناش را میربود و دوباره پس میداد. قرار نبود به این راحتیها بمیرد. راه بالا آمده را با پای برهنه در سراشیبی سُر میخورد و خودش را پرت میکرد تا تپهٔ بعدی را زودتر بالا برود.
هر روز، برای دیدن این فیلم، کرختیِ تناش را تکان میداد و پشت میز مینشست و هر روز از اسم عجیبی که روی پوشه بود با دلخوری عبور میکرد. یقین داشت ترکیب مهتاب و الیاس شده مَه - اِل!
بارها صحنههای فیلم را عقب و جلو کرده بود. دنبال چه؟ دقیقاً نمیدانست! دلش میخواست صورت مرد را واضحتر ببیند. اصلاً میخواست صورتاش را کنار بزند و بیشتر ببیند. چشمهایی که از حدقه بیرون زده بود و سلولهایی که دست دراز میکرد که زمین و زمان را برای فرار و نجات و زنده ماندن بشکافد. زنده ماندن چه عبارت غریبی بود وقتی کسی آنطور به مرگ نزدیک میشد!
خرید و دانلود کتاب سفر به آتش
شما میتوانید نسخه الکترونیک کتاب «سفر به آتش» را در قالب epub از نرمافزار فراکتاب تهیه آن را مطالعه نمایید.