
به نام خدایی که سرنوشت انسانها را در تلاقی انتخابها رقم میزند... داستان «گمشده در غبار» در مورد دو دختر عمو به نام های پریناز و میناست؛ داستان با مرگ مشکوک مینا آغاز میشه و تلاش پریناز برای کشف حقیقت هایی که لابهلای صفحات دفتر خاطرات مینا پنهان شدند. (نکته:داستان این کتاب در سال 88 در شهر اصفهان اتفاق میفته، در دل انتخابات ریاست جمهوری و فتنه ای که بعدش رخ میده...) پریناز 3 سال از مینا بزرگتره و مثل یک خواهر باهاش صمیمیه؛ البته این صمیمیت رفته رفته کمرنگ میشه تا زمانی که دیگه از اون حس و حال خوش قبل خبری نیست. مینا هم پریناز رو خیلی دوست داره اما پدرش که دائم اون و پریناز رو با هم مقایسه میکنه و به دختر خودش سرکوفت میزنه باعث میشه حس محبت خواهرانه مینا کم کم رنگ ببازه... مینا و پریناز هر دو در یک دانشگاه و در یک دانشکده تحصیل می کنند اما در دو جبهه مخالف قرار دارند و اعتقادات و باورهایشان با یکدیگر در تضاد است، البته نه مینا و نه پریناز از ابتدا تفکراتی این چنین در مورد اسلام و نظام جمهوری اسلامی نداشتند ولی به مرور تغییراتی پیدا می کنند؛ پریناز که به قول خودش در دوران جاهلی به سر می برده حالا مدتی ست که متحول شده و بین گذشته و حالش شکافی عمیق افتاده و همین موضوع باعث اختلاف با والدینش شده است؛ اما مینا که از همان دوران کودکی اش زیر مشت و لگدهای پدرش بوده و از ظلمی که در حقش شده به شدت نالان است به واسطه انجمن دانشگاه به سمت عقاید فمنیستی گرایش پیدا می کند و با همکاری دانشجویان انجمن در مسیری پر خطر و ناامن پا می گذارد که برایش گران تمام میشود... فکر کنم تا همینجای داستان که توضیح دادم کافی باشه😅 علاوه بر پریناز و مینا شخصیت های دیگری در داستان حضور دارند که نقش مهمی در پیشبرد داستان دارند مثل سهیل ایزدی، مسعود یکرنگی، آقای احمدی، زهرا و... در طول داستان سرنخ هایی در مورد معمای مرگ مشکوک مینا پیدا می شود که در نهایت با پایان خواندن دفترخاطرات مینا توسط پریناز و برملا کردن حقایقی که کشف کرده است، پرونده اش بسته میشود. راستش دلم برای مینا خیلی سوخت، چون امثال مینا در جامعه کم نیستند؛ دخترانی که به خاطر بی مهری و تحقیر خانواده به هر پسری پناه می برند بی آنکه بدانند این تصمیم مصداق بارز ضرب المثل «از چاله در آمدن و به چاه افتادن» هست. ای کاش پریناز بیشتر به مینا توجه میکرد و کمکش می کرد تا به همچین عاقبت تلخی دچار نشه ولی افسوس که به خاطر اختلافاتی که بینشون شکل گرفته بود از هم دور شدن. اینکه 1.5 امتیاز کم دادم دلیل داشت: یکی اینکه دلم میخواست بدونم چی شد که پریناز متحول شد و اعتقاداتش عوض شد؟! اگر در مورد مسیر تحول پریناز توضیحاتی داده میشد بهتر بود. و نکته بعدی اینکه سرنوشت سهیل ایزدی در آخر گنگ موند و من متوجه نشدم چه بلایی سرش اومد... به هر حال امیدوارم خوندن این رمان باعث افزایش آگاهی نسل جدید در مورد حواشی سال 88، مسائل پیرامون نقش زن در جامعه و پشت پرده خیلی از فتنه های داخل کشور بشه.
چیز عجیبی بود...جزو معدود داستان هایی بود که همون اولش ، آخرشو حدس نزدم. خاص بود و غم انگیز