
به نام خدایی که غربت را آفرید تا انسان قدرِ خاکِ وطن را بداند... کتاب «بازگشت به حیفا» نوشته غسان کنفانی را در یک روز به طور پیوسته خواندم. حس می کردم داستان به سرعت پیش می رود و من را همراه خودش کرده است؛ همراه سعید و صفیه که پس از 20 سال به جستجوی خلدون پسرگمشده شان به حیفا برگشته اند. در توضیحاتی در مورد کتاب خواندم که فیلم بازمانده به کارگردانی سیف اللّٰه داد اقتباسی از این کتاب بوده است، من چندین بار این فیلم را از تلویزیون تماشا کرده ام و هر بار قلبم از شدت درد و رنجی که بر مردم فلسطین تحمیل شده است به درد آمده؛ همیشه دلم میخواست بدانم سرنوشت فرزند سعید و صفیه چه شد چرا که در فیلم در پایان مشخص نشد. وقتی فهمیدم که موضوع کتاب با فیلم متفاوت است ترغیب شدم آن را بخوانم. در فیلم بازمانده، سعید و صفیه هر دو شهید می شوند و فرزند آنان را به زوجی لهستانی میسپارند، اما مادر سعید می خواهد نوه اش را از چنگ یهودیان در آورد به همین خاطر در قالب پرستار بچه به خانه این زوج می رود و هویت واقعی اش را پنهان می کند تا راهی برای نجات نوه اش بیاید... (ولی واقعاً هیچگاه از تماشای فیلم بازمانده با وجود تلخی و غم انگیز بودنش خسته نشدم.) اما داستان کتاب از چه قرار است؟ سعید و صفیه رام اللّٰه را به مقصد حیفا ترک می کنند، قرار است بعد از گذشت 20 سال به امید یافتن خلدون به آنجا برگردند. آوریل 1948 بود که فلسطین به اشغال یهودیان درآمد. ماجرای النکبه که به از دست رفتن فلسطین و برپایی اسرائیل اشاره دارد در همین تاریخ اتفاق افتاد. پس از بمباران حیفا، صفیه برای آگاه شدن از وضع اطرافش و علت سر و صداهای رعب آور به بیرون میرود، اما به خاطر ترس و نگرانی از خاطر می برد که پسر 5 ماهه اش، خلدون در رختخواب جا مانده است، وقتی به خودش می آید و می خواهد برگردد که کار از کار گذشته، چرا که همه مردم را به زور و خشونت به سمت قایق هایی می برند تا حیفا را ترک کنند. صفیه به همراه همسرش سعید به اجبار در قایق ها جا می گیرد، اما هنوز هم دلش پیش فرزندش است، همان نوزاد کوچکی که در یکی از خانه های محله حلیصه تک و تنها مانده است . بعد از گذشت 20 سال و با وجود اینکه سعید و صفیه صاحب دو فرزند هستند هنوز یاد و خاطره آن روز زجرآور را فراموش نکرده اند؛ وقتی به عمق این قضیه پی می برند که خود را در خیابان های حیفا می بینند و تمام ماجراهای آن روز با وضوح و جزییات در برابر دیدگانشان خودنمایی می کند... پایان داستان بر خلاف آن چیزی بود که توقع داشتم اتفاق بیفتد، کلیشه ای نبود بلکه واقع گرایانه و تلخ بود... با اینکه تلخی واقعیت در پایان داستان خودش را نشان داد ولی باعث تفکر و تأمل بیشتر در عمق بعضی مسائل شد. و در پایان این سوال سعید در ذهنم طنین انداخت: میدانی وطن چیست؟! به راستی وطن در گذشته معنا می شود یا در آینده؟ در خاطرات غبار گرفته گذشته یا در آرمان ها و عقایدی که آینده را می سازد... نمی دانم! فقط می دانم که وطن هر تعریفی هم که داشته باشد برای من به منزله منزل ابدی و جاودانه ای است که عاشقش هستم و مایه افتخارم است که ریشه در خاک پرمهرش دارم🇮🇷❤️ با آرزوی آزادی سرزمین فلسطین و رهایی شاخه زیتون از چنگال طوفان وحشی اسرائیل 🇵🇸
بسیار متن زیبا و پرمحتوایی داره اینم قسمتی از متن کتاب (بزرگ ترین جرمی که هر انسانی که می خواهد باشد، می تواند مرتکب شود، این است که حتی برای یک لحظه تصور کند که ضعف و اشتباهات دیگران به او حق می دهد، به قیمت از بین بردن زندگی آن ها زندگی کند )
#چالش_مرور_نویسی_فراکتاب «بازگشت به حیفا» اثر غسان کنفانی، یه جورایی مثل یه تابلوی نقاشی میمونه که هر چی بیشتر بهش نگاه میکنی، جزئیات بیشتری رو میبینی و بیشتر توش غرق میشی. این کتاب داستان یه سفرِ، یه سفر به گذشته، به خاطرات، به یه خونه و یه شهر گمشده. اما مهمتر از همه، یه سفر به درونِ خود آدمهاست. کنفانی تو این کتاب یه سوال خیلی بزرگ رو مطرح میکنه: وقتی همه چیز تغییر میکنه، وقتی خونهت، شهرت، هویتت ازت گرفته میشه، چی برات باقی میمونه؟ چطور میتونی با این واقعیت کنار بیای و دوباره شروع کنی؟ به نظر من، «بازگشت به حیفا» فقط یه داستان درباره فلسطین و جنگ نیست. این کتاب درباره همه ماست، درباره تلاشمون برای پیدا کردن معنا تو یه دنیای پر از آشوب و جنگ. کنفانی با زبانی ساده و گیرا، احساسات و افکاری رو به تصویر میکشه که شاید خیلی وقتها نمیتونیم به زبون بیاریم. یکی از چیزهایی که خیلی تو این کتاب برام جذاب بود، این بود که هیچ جواب قطعی و آسونی به سوالاتش نمیده. کنفانی خواننده رو مجبور میکنه خودش فکر کنه، خودش تصمیم بگیره و خودش دنبال جواب بگرده. اگه دنبال یه کتابی هستی که بعد از خوندنش، تا مدتها ذهنت رو درگیر کنه و باعث بشه به چیزهای جدیدی فکر کنی، «بازگشت به حیفا» یه انتخاب عالیه. این کتاب ممکنه آسون نباشه، ممکنه ناراحتت کنه، اما مطمئنم ارزشش رو داره. این مرور برای چالش مرورنویسی فراکتاب نوشته شده.
#چالش_مرور_نویسی_فراکتاب کتاب بازگشت به حیفا را قبلا در کتابی جداگانه داستانش را خوانده بودم و برای من تکراری تلقی میشد و ابتدا به این فکر می کردم که نویسنده از آن کتاب و داستان کپی برداری کرده و کتابی جداگانه نوشته است اما وقتی اسم نویسنده را خواندم به این رسیدم که نه! نویسنده همان است و این داستان که در آن کتاب در یک سلسله داستان آورده شده بود به شکل جداگانه و در یک کتابی مجزا چاپ شده است. کتاب همانطور که از اسم و جلدش پیداست درمورد کشور فلسطین است و اشغالی که به سرنشینان و شهروندان آن مملکت تحمیل شده است و آنها از بعضی از مناطق این کشور به زور کوچ داده شده اند و بعد از مدتی با بهتر شدن شرایط به سراغ خانه و کاشانه خود آمده اند تا برای خود تجدید خاطره به حساب بیاورند. چرا تجدید خاطره؟ به دلیل آنکه در آن منزل ها دیگر شهروندان فلسطینی زندگی نمی کنند و اتباع دیگری به آنجا فرستاده شده اند که در یک منزل و با داشتن وسایل شخص دیگر به زندگی خود ادامه بدهند. کتاب در مورد زن و شوهری است که پس از چند سال برگشته اند تا سراغی از پسر خود بگیرند تا ببینند خلدون زندگی اش به کجا کشیده شده است و با چه کسانی زندگی می کند و آیا پدر و مادر خود را می شناسد یا ... مادری که 20 سال خلدون را به مانند پسر خود بزرگ کرده است در این کتاب نمی دانم چرا بسیار بی تفاوت و بی رحم جلوه می کند. مادری که خود پسر واقعی اش را از دست داده است چطور می تواند در مواجهه با یک مادر دیگر و شرایطی که خود می داند چطور بر این خانواده تحمیل شده است واقعیت را کتمان کند و از همان بچگی به خلدون واقعیتش را نگوید. این متن را برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشتهام.
#چالش_مرور_نویسی_فراکتاب داستان در مورد سعید و صفیه است، زن و شوهر فلسطینی که در خلال ماجرای روز نکبت و اشغال حیفا توسط نیروهای اسرائیلی، از خونه و شهرشون رونده میشن، اونم در حالیکه پسر نوزادشون تو خونه باقی مونده (این بخش از کتاب رو به لطف فیلم بازمانده میتونستم به خوبی درک کنم و تصویر فیلم همه اش جلوی چشمم بود). و حالا بعد از 20 سال، با باز شدن درهای فلسطین اشغالی به روی دنیای بیرون، تصمیم میگیرن به خونه برگردن و از زنده یا مرده بودن پسرشون خبری بگیرن و دنبالش بگردن. خلدون، پسر گمشده صفیه و سعید، تو خاطرات و زندگی اونها، میتونه نمادی از فلسطین و وطن باشه. وطنی که خیلی راحت و بدون مبارزه از دستش دادن و همیشه با تصور زنده بودن اون، امید وصل و رسیدن به اون رو داشتن. همه چی با ورود به کوچه های آشنای حیفا و خونه ای که حتی اسباب و وسایل اون عوض نشده و هنوز شبیه به خونه اونهاست، رنگ واقعیت به خودش میگیره، اینکه این خونه و شهر، هنوز خونه و وطن اونهاست ولی با دیدن خلدون، پسرشون که حالا توسط یه خانواده یهودی و با این دین بزرگ شده، عوض میشه . پسری که نه تنها اونها رو به خویشاوندی قبول نداره، حتی اونها رو دشمن میدونه. و اونها رو بخاطر ترس و رها کردن اون و وطنشون، سرزنش میکنه. و همین موضوع و صحبتهای خلدون، دستاویزی میشه تا سعید بعد از 20 سال، به این پی ببره که بزرگترین اشتباهش، رها کردن خونه و وطن بدون جنگ بوده و این موضوع بدون جنگ پایان پیدا نمیکنه. اشتباه اون این بوده که همیشه در خاطرات و گذشته غرق بوده، به جای نگاه به آینده و تلاش برای برگشتن به وطن. که در برابر آدمهایی که فکر میکنن، چون به اونها ظلمی شده، میتونن به دیگران ظلم کنن و چون، فلسطینیها با رها کردن وطنشون، اشتباه کردن، میتونن از اون اشتباه، سود ببرن، راه به جایی نداره و باید برای پس گرفتن وطنش، بجنگه و ترسهاش رو کنار بذاره، حتی اگه به قیمت به مبارزه فرستادن پسر کوچکترش، خالد در برابر پسری باشه که الان یک نظامی یهودی شده. جمله پایانی سعید، فقط رو به زن یهودی ساکن خونه اش و پسری نبود که حالا یک یهودی تمام عیار بار اومده، بلکه به خودش بود: "میتوانید موقتا در خانه ما بمانید. چون حل و فصل این موضوع، نیاز به جنگ دارد." یه نکته دیگه هم که برای خودم جالب بود، این بود که سعید بعد از اتفاقاتی که میفته و دیدن تفاوتی که دوو و خلدون با هم دارن، دیگه اون رو خلدون صدا نمیکنه و با اسم دوو، بهش اشاره میکنه. انگار این پسر، دیگه بچه اون، خلدون اون که 20 سال امید دیدنش رو داشت، نیست و یکی دیگه است. کتاب با وجود کوتاهی بودن داستان، بارها اشکم رو درآورد و احساساتیم کرد. با بخشهایی از اون مثل صحبت نکردن از خشونت یهودیان هنگام اشغال فلسطین و بی گناهی مردم اون در این موضوع، موافق نبودم. حتی خود میریام و شوهرش هم در ابتدا و قبل از دیدن خلدون، با این موضوع اشغال خونه و زندگی یک نفر دیگه مشکل داشتن و حتی به فکر برگشت بودن اما یکهو و بعد دیدن بچه نظرشون عوض شد، پس با حس بی گناهی مردم یهودی که تو بخشهایی از کتاب بود، موج میزد مشکل دارم. این مرور برای چالش مرورنویسی فراکتاب زمستان نوشته شده.
کتاب بازگشت به حیفا از غسان کفانی، یک کتاب بسیار کوتاه اما بسیار پر معنا و عمیقه ، یک اثر هنرمندانه که فقط در چند صفحه تاریخ رو به قلم میاره و احساسات متفاوت انسان رو در کنار هم به غلیان وادار میکنه . این کتاب داستان یک زن و شوهر هست که در حیفا زندگی میکردن و در روز نکبت از خانه و شهر شون رانده شدن بدون فرزند چند ماه شون که در خانه بود ... در این اثر ما کمی با تاریخ فلسطین آشنا میشیم از حضور کریه انگلیسی ها تا اشغالگری صهیونیست ها، از یهودی هایی که مورد ظلم قرار گرفتن ، از اشویتس و یهودی های که ظلم کردن ، صهیونیست هایی که نه تنها ظلم کردن بلکه ستم و جنایت رد به سر حد خودش رسوندن . در این کتاب ما از جوانی فلسطینی میشنویم که هیچ وقت پا در زادگاه خودش نگذاشته اما حاضره اسلحه به دست بگیره و برای وطنش جان خودش رو فدا کنه. با یهودی هایی آشنا میشیم که شاید از ظلم اسرائیل ناراضی اند اما خودشون سرزمین فلسطین رو اشغال کردن ، جنایت رو میبینن اما حاضر نیستن خودشون دست از این ظلم بردارن . این کتاب بسیار بسیار کوتاه بود اما احساسات متفاوتی در من به وجود آورد : ترس از این که سرنوشت این خانواده چه میشه ، ترس از دل هایی که شکسته میشه ، اضطراب از سرنوشت نامعلوم، تنفر از اشغالگر ها ، تنفر از کسانی که ظلم رو میبینن اما بر علیه اش اقدام نمیکنن ، تنفر از کسانی که ظلم خودشون رو ظلم نمیبینن ،تنفر از جهل ، از جهلی که جاهل به دنبال اهگاه شدن نیست. غرور از جوانانی که برای وطن شون از جان شون میگذرن و غم و غم ، غمی سنگین از دل هایی که شکسته شد ، از کودکانی که مظلومانه از دنیا چشم بستن از خانواده هایی که از هم گسستن . از عشق از عشق هایی که درد آورند... این یادداشت رو برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشتم. #چالش_مرور_نویسی_فراکتاب