کتاب دیما pdf و چاپی
- معرفی کتاب
- مشخصات کتاب
آن بعدازظهر بهاری، تمام معادلات ذهنی مرا به هم ریخت. مطمئن بودم با انتخاب گزینۀ آخر به عنوان خواستگار اول، پروندۀ این مدل خواستگاری ها را در خانه خواهم بست، اما حالا کنار گل های لیلیوم زرد و سفید عابس نشسته بودم و به آن یک ساعتی که ما را برای صحبت با هم تنها گذاشتند فکر می کردم. ریما می گفت عابس لباس هایش مناسب این مراسم نبود، آدم که با پیراهن و شلوار نمی رود برای دلبری. تلاش می کردم چیزی از لباس هایش به یاد بیاورم، اما نمی شد. چطور ممکن است اصلاًبه چشمم نیامده باشد؟ شاید او اصلاً نیامده بود برای دلبری، اما در این کار، ناخواسته موفق بود. حرف هایش توی ذهنم مرور می شد، صدایش توی سرم می پیچید. دنیایش با آدم هایی که می شناختم کاملاً فرق داشت. شبیه کتاب های اجتماعی حرف می زد. محال بود من با همچه آدمی هم کلام شوم. اما حالا دلم می خواست یک بار دیگر ، تمام جمله ها را مرور کنم. من توی آن یک ساعت، نه با یک آدم جدید، که با یک دنیای جدید آشنا شده بودم، دنیایی که می خواستم بازهم درباره اش بشنوم و بیشتر بدانم. اما این را چطور باید با مادر مطرح می کردم؟
بعد از رفتنشان، تا وقت شام، کسی چیزی نپرسید. رسم نانوشتۀ خانه این بود؛ حرف های مهم را وقت شام می گفتیم. پدر لقمه اش را که پایین داد، رو به من کرد و گفت: «خب عروس خانم! نظرت چیست؟ »
با شنیدن کلمۀ عروس، گونه هایم گل انداخت. هیچ خوشم نیامده بود. چشمانم را که از خجالت داغ شده بود مالیدم و گفتم: «راستش پسر بدی به نظر نمی رسید. »
-همین؟
- خب خانوادۀ خوبی هم داشت.
- این هم خیلی مهم است. اما بیشتر دلم می خواهد از صحبت هایتان بدانم، یعنی برداشت تو از حرفهایش. هول شده بودم. حتی دلم نمی خواست تمام آنچه توی دلم بود باور کنم، چه برسد به آنکه بر زبان بیاورم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: «دنیای عجیبی داشت
بابا، جنس حرف هایش شبیه بیشتر آدم ها نبود. »
- خب؟
- خب فکر می کنم بهتر باشد نظرم را دفعۀ بعد بگویم.
مادر که چشم هایش از تعجب گرد شده بود، خودش را سمت پدر سر داد، بازویش را گرفت و با لبخند غرورآمیزی رو به من گفت: «یعنی قرار بگذاریم برای جلسۀ بعد؟ »
-حالا عجله هم نکنید. ما یک طرف قضیه ایم. باید ببینیم آن ها هم نظرشان مثبت بوده یا نه.
بهم برخورد. با تندی رو به پدر گفتم: «بله؟ خوششان آمده یا نه؟ »
- آن ها هم مثل ما. از قبل که تو را ندیده بوده اند. با ما هم که رفت و آمد نداشته اند. هر دو خانواده حق انتخاب دارند دیگر. شاید اصلاً از میزبانی مادرت خوشش نیامده باشد مادرش.
مادر برای دفاع از این سبک خواستگاری، مجبور بود حتی اگر حرف پدر به مذاقش خوش نیامده باشد، با رضایت آن را تأیید کند. گفت: «حالا اگر تماس گرفتند و نظر ما را خواستند، قرار بعدی را بگذاریم؟

