کتاب نبرد با جادوی تاریکی pdf و چاپی
سفر در هزارتوی تاریخ
- معرفی کتاب
- مشخصات کتاب
معرفی کتاب نبرد با جادوی تاریکی
کتاب نبرد با جادوی تاریکی نوشته نسترن فتحی می باشد و انتشارات مهرستان آن را به چاپ رسانده است. کمتر کسی هست که از وظایف نگهبان معبد اورشلیم خبر داشته باشد. قهرمان این کتاب پسری است به نام رایان. رایان نگهبان معبد اورشلیم و لوح سلیمان است.
یک شب که او مشغول تمیزکاری معبد بود، صداهای عجیبی شنید ولی نتوانست بفهمد صداها دقیقا از کجا هستند. رایان خبر نداشت اما کمی دورتر از معبد، دو دیو به نامهای عفی و ماری با بوی متعفنی که داشتند به معبد و رایان نگاه میکردند. یکی از دیوها برای به دستآوردن لوح سلیمان، زیر لب ورد میخواند. لوح سلیمان برای دیوها خیلی با ارزش و مهم بود. با گرفتن لوح خیلی کارها بود که میتوانستند انجام دهند. حالا دیوها آمده بودند تا چیزی که میخواستند را به دست بیاورند…
آنها با نوشتن طلسمی برای رایان، توانستند لوح را با خودشان ببرند به سرزمین تاریکیها. حالا رایان باید لوح را پس بگیرد تا با متوقفکردن کار دیوها، جان خودش و پدرش را نجات دهد. اما رایان مشکل بزرگی دارد. بعد از سلیمان نبی، هیچ آدمی نتوانسته بود دیوها را با چشم خودش ببیند. رایان نوجوان چه طور باید پیدایشان میکرد؟ حتی اگر راهِ رفتن به دنیای دیوها را میفهمید، مگر میتوانست با آنها مبارزه کند؟
رایان سفر طولانی و سختی را در پیش دارد. سفری که او را مجبور میکند تصمیمهای بزرگی بگیرد. او در این سفر، آدمهای بزرگی را در لحظات مهم زندگیشان میبیند؛ اما نه یک دیدن معمولی. رایان چیزهایی را میبیند که ما با چشممان ندیدهایم…
گزیده کتاب نبرد با جادوی تاریکی
عِِفی و ماری، دو دیو قدرتمند بودند و آن شب از پشت کوه های شهر اورشلیم به داخل شهر سرازیر شده بودند. آن ها می دویدند. چه جور دویدنی؟ دیوها مثل آتش روی زمین می خزند و بلند می شوند و می چرخند و به آسمان می روند و به زمین می افتند و مثل خار بیابان در باد به سرعت قل می خورند. آن ها این شکلی می دویدند. بالاخره زوزه کشان و خسخس کنان پشت بوته های اطراف معبد سلیمان رسیدند و آنجا قایم شدند.
با هزار طلسم و وِِرد و جادو کاری کرده بودند که آن شکل و هیبت ترسناکشان را چشمی نبیند و صدایشان را گوشی نشنود. دیوها برای این روزها خیلی صبر کرده بودند. صبر که نه؛ چاره ای نداشتند جز منتظربودن و ازبس در دنیای تاریکی، مثل کرم در هم لولیده بودند، بیچاره بودند. آخر، ترس از سلیمان(ع) هنوز توی جانشان بود. عفی و ماری هر بار با هزار مکافات و صد وِِرد بر زبان، چند بطری معجون و دمنوش در شکم می ریختند و نزدیک معبد می آمدند. چرا می آمدند؟ می خواستند مطمئن شوند دیگر زنجیری دورشان نمی پیچد یا رشته ای نورانی حلقشان را فشار نمی دهد و راه نفسشان باز می ماند. می خواستند ببینند آیا راه باز است که به جان انسان ها بیفتند؟ کارشان هر بار آسانتر می شد و راه هموارتر.
