کتاب صوتی به خودت اعتماد کن
- معرفی کتاب
- مشخصات کتاب
معرفی کتاب به خودت اعتماد کن
به خودت اعتماد کن کتابی است از هدر موناهان، نویسنده و سخنران انگیزشی، که به یکی از پرفروشترین آثار در حوزه توسعه فردی تبدیل شده است. موناهان در این کتاب، کلید دستیابی به اهداف شخصی و حرفهای و زندگی کردن رویایی را که همیشه میخواستید، در قدرت اعتمادبهنفس میداند و معتقد است هر کسی میتواند با تسلط یافتن بر تکنیکهای اساسی، اعتمادبهنفس خود را بسازد و به بهترین نسخه از خودش تبدیل شود.
این کتاب را از جهاتی میتوان به همه افرادی معرفی کرد که تمام تلاش خود را میکنند تا در زندگی بینقص و تمامعیار باشند. موناهان هشدار میدهد که سختگیری بیش از حد نسبت به خود برای تحت تاثیر قرار دادن دیگران، در نهایت افراد را با کنار گذاشتن خود واقعیشان مواجه میکند. او یادآور میشود که بسیاری از افراد تنها از بیرون بینقص به نظر میآیند و همه مشکلات خود را دارند.
نویسنده در ابتدای کتاب تأکید میکند که مطالب این کتاب حاصل تجربههای واقعی او در زندگی است. تجربهها و داستانهایی که بسیاری از آنها اگرچه دردناک و حتی خجالتآور بودند، اما تکتک آنها باعث رشد موناهان به عنوان یک زن موفق شده است. او با استفاده از داستانهای شخصی زندگی و حرفهاش، درسهای سختی را که در طول مسیر آموخته و به او کمک کرده تا خودباوری لازم برای بهدستآوردن آنچه در زندگی میخواسته را توسعه دهد، به تصویر میکشد.
چه هرگز اعتمادبهنفس نداشته باشید و چه بر اثر یک جدایی، طلاق، بیکاری یا دیگر چالشهای زندگی آن را از دست داده باشید، این کتاب ابزارهای لازم را در اختیارتان میگذارد تا افسار زندگیتان را به دست بگیرید و اعتمادبهنفس خود را بسازی
خلاصه کتاب به خودت اعتماد کن
گزیده کتاب به خودت اعتماد کن
من از دوران کودکیام خاطرات خیلی زیادی ندارم. آن خاطراتی هم که دارم خیلی خوشایند نیستند بههمینخاطر وقتی جوانتر بودم آنها را به دست فراموشی سپردم. سرکوبکردن خاطرات راهیست برای محافظت از خودمان در مقابل چیزی که دلمان نمیخواهد با آن روبهرو شویم. این یکی از روشهایی بود که من برای کنارآمدن با دوران سختی که در کودکی داشتم از آن استفاده میکردم تا اینکه آنقدر قوی شدم که توانستم مستقیماً با آن کنار بیایم.
یکی از خاطراتی که دارم برمیگردد به زمانیکه کلاس چهارم بودم. داشتم از مدرسه به خانه برمیگشتم و یکی از پسرهای کلاسمان جلوی تمام بچههای دیگری که در خیابان ما زندگی میکردند مرا به باد تمسخر گرفته بود. این اتفاق هفتهها بود که داشت میافتاد و من حالم از آن بههم میخورد بههمینخاطر هم تصمیم گرفتم جلوی آن پسر بایستم. وقتی این کار را کردم او به صورت من ضربهای زد. درواقع به صورتم مشت محکمی کوبید. تنها چیزی که به خاطر میآورم این است که صورتم داغ شد. بعد شروع کردم به گریهکردن. هیچکس هیچ کاری نکرد. در آن لحظه احساس ترس و تنهایی مطلق میکردم. تمام مسیر را تا خانه دویدم و به هیچکس هم نگفتم چه اتفاقی برایم افتاده است. دیگر دلم نمیخواست با این مشکل روبهرو شوم. فقط دلم میخواست از آن فرار کنم.

